نشست نقد و بررسي مجموعه 5 جلدي «تركش هاي ولگرد» عصر يكشنبه 28 آبان ماه با حضور منتقدان، عزت الله الوندي، علي الله سليمي، فرخنده حق شنو، احمد عربلو، محمدرضا شرفي، محمود خداوردي، حميدرضا داداشي و حسين ربيعي و نويسنده اثر، داوود اميريان در كتابخانه تخصصي ايثار و شهادت بنياد شهيد و امور ايثار گران برگزار شد.
حميدرضا داداشي يكي از منتقدان حاضر در نشست نقد و بررسي مجموعه تركش هاي ولگرد با بيان اينكه داستان هاي داود اميريان ويژگي هايي دارد كه كهنه نمي شود گفت: اميريان هنگام نگارش داستان، تمام توجه خود را بر روي شخصيت پردازي متمركز كرده تا اثر مطلوبي به رشته تحرير درآورد.
وي ادامه داد: مجموعه تركش هاي ولگرد اثري است كه به خاطر درون مايه طنزي كه دارد حتي تا چندين سال ديگر هم تازگي خود را حفظ خواهد كرد.
اين نويسنده با اشاره به اين كه عنوان هاي اين مجموعه به گونه اي است كه مخاطب را جذب مي كند اظهار داشت: اميريان كه خود در جبهه حضور داشته و جنگ را از نزديك ديده است ، فقط خاطره نويسي نكرده بلكه با سنجيدن همه جوانب، نوشته اي جان دار و گيرا به مخاطب تحويل داده است.
متن كامل گزارش در سايت شاهد ايثار در اينجا و اينجا و گزارش تصويري آن در ايبنا
هفتهي كتاب هم آمد و رفت. آمدنش را در بوق كرديم و رفتنش را نيز. براي آمدنش افتتاحيه گذاشتيم و رفتنش را با اختتاميهاي مفصل اعلام كرديم.
برنامههاي زيادي براي هفتهي كتاب تدارك ديده بودند، بهطوري كه با ترافيك برنامه مواجه شده بوديم و معاون فرهنگي وزير ارشاد با افتخار اعلام كرد كه هفتهي كتاب عملاً به ماه كتاب تبديل شده است. بعضي از برنامههاي پيشبينيشده براي اين هفته نيز به تعويق افتاد، مثل اختتاميهي جشنوارهي كتاب سال دفاع مقدس كه با دو هفته تأخير برگزار شد، در مراسم مختلف براي بانيان هفتهي كتاب كف زدند و صلوات فرستادند و جشنوارههاي فرهنگي و ادبي بود كه يكي پس از ديگري برگزار ميشد؛ بهگونهاي كه تو مانده بودي در كداميك شركت كني. آمار هم زياد دادند و وعده و وعيد نيز؛ اما در اين ميان يك چيز فراموش شد: "خبرنگار كتاب". هيچكس به فكر خبرنگاران كتاب نبود. نهاد كتابخانهها، جايزه هم داد؛ اما نه به خبرنگاران كتاب، كه به سردبيران و دبيران سرويس يكي دو خبرگزاري و مجله و روزنامه؛ اما دريغ از يك پاداش نقدي ناچيز براي خبرنگاران فعال در حوزهي كتاب. سكهاي، بن كتابي، بستهي فرهنگي حتا. مظلومتر از خبرنگار و مخصوصاً خبرنگار كتاب سراغ داريد؟
تا بوده همين بوده. كافي است به نقطهي ضعف(نقطهي ضعف؟)ات پي ببرند و رگخوابت را به دست بياورند تا آن را در چشمت فرو كنند و خواستهي ناحقشان را به تو تحميل كنند: "ببين! شما كه نماز ميخواني، بهنظرت من بايد جريمهي شهرداري را بدهم؟" يا مثلاً اگر در ماه مبارك رمضان باشيم: "ببين! شما كه اهل نماز و روزهاي، بهنظرت مادر بيوه (او ميگويد "شوهر مرده")ي من بايد با اين كمر درد و پا درد بيايد بيفتد دنبال اين پرونده؟" نكتهي جالب اينجاست كه همين مادر، با پا درد و كمر درد و درد بی شوهری و هزار درد ديگر، بازار رفتن و مهماني رفتن و عروسي و پاتختي رفتنش قطع نميشود و اصلاً پولش از پارو بالا ميرود، مستمري شوهرش فوتشدهاش را ميگيرد، اجارهي مغازه و دو آپارتماني را كه از شوهر مانده ميگيرد و... آنوقت، چون تو نماز ميخواني(چه نمازي واقعاً، نمازي كه خداوكيلي يك ركعتش هم قبول نيست!) و چون در اين دورهي آخرالزمان جاي منكر و معروف عوض شده بايد از حق خودت بگذري...
ميگويند در آخرالزمان جاي منكر و معروف عوض ميشود و مثلاً پدر از ترس فرزند نمازش را در خفا و دور از چشم او ميخواند... .
گزارش نقد كتابم به نقل از خبرگزاری مهر با یک توضیح اضافه
توضيح اينكه: من نگفتهام اين داستان چند سالي در كشوي ميزم بود و براي چاپ آن مردد بودم؛ گفتهام چندسال آن را نگهداشته بودم و در اين مدت بارها به آن مراجعه و در آن بازنگري ميكردم تا اينكه احساس كردم ديگر ترديد لازم نيست و بايد آن را به دست چاپ بسپارم.
در مراسم نقد کتاب «پشت دیوار مدرسه» حمیدرضا داداشی، نویسنده کتاب گفت: من این اثر را به کانون دادم، اما آنها این کتاب را نپذیرفتند. در حالی که سال گذشته همین اثر در جشنواره کتاب سلام بچهها جایزه گرفت.
ادامه مطلب
سیدمحمدحسن حسینی در نقد کتاب «پشت دیوار مدرسه» با بیان اینکه سوژه دشواری برای داستان نوجوان انتخاب شده که نشانه شجاعت نویسنده است، گفت: توصیفات و اتفاقات، بسیار شاعرانه بیان شدهاند؛ اما نویسنده جایی برای خیالپردازی مخاطب باقی نگذاشته است.

ادامه مطلب

معترضان آمریکایی نیویورک که "زاکوبی" پارک این شهر را به عنوان محل استراحت و اعتراض مداوم خود انتخاب کردهاند، در اقدامی ابتکاری، یک کتابخانه گذری ایجاد كرده اند.
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) به نقل از تایم آنلاین، این کتابخانه گذری که از کتابهای هدیه شده توسط معترضان تشکیل شده، در میدان اصلی پارک قرار دارد و معترضان موسوم به جنبش «وال استریت را اشغال کنید» نام «کتابخانه مردم» را روی آن گذاشته اند. کسانی که مسوول این کتابخانه اند، در امانت این کتابها به متقاضیان، تبعیضی قایل نمی شوند.
میشل اومان-ریگان دانشجوی آمریکایی که وقت خود را صرف جمعآوری و امانت این کتابها کرده، می گوید: در این کتابخانه آثار فلسفی و سیاسی مختلفی وجود دارند و تعداد زیادی از کتاب ها مربوط به نوام چامسکی و هوارد زین از منتقدان دولت آمریکا هستند. با این حال، این دانشجوی آمریکایی میگوید که اگر کسی بخواهد کتاب هایی مخالف دیدگاههای معترضان از جمله کتاب روش لیمبا را نیز در کتابخانه قرار دهد، از این کار ممانعت نخواهدشد. وي بر اين امر تاكيد مي كند و ميگويد: ما مانع انعكاس دیدگاههای مخالف خودمان نمی شویم.
به گفته اومان ریگان، این کتابخانه از همان ابتدای اعتراض یعنی سه هفته قبل ایجاد شد و زمانی که تعدادی از دانشجویان دانشگاه نیویورک برای اینکه معترضان از وقتهای اضافه در فاصله بین نشستها و اجتماعات استفاده کنند، تعدادی کتاب تهیه کردند و حالا روزانه بین 50 تا 100 کتاب توسط افراد مختلف به این کتابخانه خیابانی هدیه می شوند و به طور معمول نیز 15 نفر به صورت شیفتی برای امانت سپاری و پس گرفتن کتابها فعالیت می کنند. به این ترتیب حالا این کتابخانه خیلی بیشتر از پیش بینی های اولیه، توسعه پیدا کرده و سطح حمایت از آن نيز تعجببرانگیز شده است.
به گفته امان-ریگان، در شرایط کنونی پول زیادی از هدیه کتاب ها جمع شده و موسسان کتابخانه قصد دارند با تشکیل جلسهای در این باره که باید با این پول چکار کرد، درباره آن تصمیم بگیرند. به گفته او، احتمالا در مرحله کنونی موسسان کتابخانه تصمیم خواهندگرفت یک موتور برق و تعدادی لپ تاپ برای نظم بخشیدن به کتاب ها و امانت آنها تهیه کنند. لينك مطلب در ايبنا
این يادداشت اداي ديني به نويسندهي بيادعاي روزگار ما محمدرضا بايرامي است كه در هفتهنامهي پنجره شمارهي ۱۰۸ منتشر شده است. "پنجره" در شمارهي اين هفته پروندهاي براي بايرامي تدارك ديده بود.
به نجابت سبلان
اوايل دهه 70 بود كه جنون مطالعه در وجود من نشست. من، مثل هر جوان ديپلمه از دانشگاه مانده سربازي رفتة بيكار، سرگردان و افسرده به دنبال مأوا و مأمني بودم تا تنهاييام را پركند. چارهاي نبود، بايد صبوري ميكردم تا اتفاقي بيفتد و روزنهاي گشوده شود و كاري پيدا كنم و از اين بلاتكليفي رها شوم. البته دست هم كه روي دست نميشد گذاشت. سر سوزن استعدادي در نوشتن داشتم و بدم نميآمد دستي به قلم ببرم و استعداد و عرضه خود را محك بزنم. اما از گوشه و كنار ميشنيدم كه براي نوشتن بايد خواند. بايد اندك نوشت و بسيار خواند. از بچگي علاقه خاصي هم به كتاب و مطالعه داشتم. بنابراين رفتن به كتابخانه و سرگرم شدن با كتاب، التيام خوبي براي تنهاييام بود. عضو كتابخانهاي شدم و كم كم شروع كردم به خواندن.
آن زمان، دوره رونق ادبيات كودك و نوجوان بود، نويسندگاني چون محمدرضا بايرامي، حسين فتاحي، اميرحسين فردي، داوود غفارزادگان، محمد حمزهازده، راضيه تجار، سميرا اصلانپور و... نويسندگاني بودند كه هم خوب مينوشتند و هم «خوب» مينوشتند و اصلاً رونق ادبيات كودك و نوجوان به تلاش و همت همينها برميگشت.
من هر قدر بيشتر ميخواندم، عطشم براي مطالعه بيشتر ميشد. به ياد دارم در سه ماه تابستان بيش از 100 مجموعه داستان و رمان خواندم كه بيشترشان كتابهاي كودكان و نوجوان بود. آنچه بيشتر از مطالعه اين همه كتاب خوب برايم مهم بود، اين بود كه حسي دروني به من ميگفت كسي كه اينقدر خوب مينويسد، حتماً خود نيز شخصيتي مثبت دارد؛ بنابراين حس ميكردم اگر در وادي قلم گام بردارم، به قلمرو انسانهاي پاك قدم گذاشتهام.
اين گذشت، تا اينكه جسارت به خرج دادم و دست به قلم بردم و براي اولين بار تصميم گرفتم يكي از سياهمشقهايم را براي مجله باران كه مجلهاي بسيار وزين و پربار بود (آن زمان مجلههاي پربار و وزين در حوزه كودك و نوجوان كم نبودند) بفرستم، بنابراين با ترس و لرز به دفتر مجله رفتم و به من گفتند آقاي بايرامي بايد داستان را بخوانند و نظر بدهند. بايرامي؟! درست شنيده بودم؟ همان بايرامي كه كتابهايش را و داستانهايش را در مجلات و جنگهاي ادبي خوانده بودم؟ و چقدر هم زيبا و صميمي مينوشت! «بر لبه پرتگاه»، «كوه مرا صدا زد»، «عقابهاي تپه60»، و... انگار دنيا را به من داده بودند. حالا حتي اگر داستانم را براي چاپ نميپذيرفتند، اميد داشتم به واسطه اين سياهمشق، براي اولينبار نويسندهاي را از نزديك ببينم! همين هم شد. در اين رفت و آمدها بود كه بايرامي نازنين را از نزديك ديدم و ديدم چقدر شبيه همان شخصيتي است كه در ذهنم ساخته بودم! محمدرضا بايرامي را در همان برخورد اول، فردي نجيب و مهربان يافتم؛ البته نه بهخاطر تعريفهايش از قصه من ـ كه همين مساله هم از نجابتش بود وگرنه بايرامي كجا و سياهمشقي كه من با ترس و لرز تحويلش داده بودم كجا! ـ و همين برخورد كار خودش را كرد. انگيزه پيدا كردم و بعدها بيشتر نوشتم و طبيعتاً پايم به مجلات مختلف كودك و نوجوان باز شد و نويسندگان ديگري را ديدم كه همگي شخصيتي دوستداشتني و مهربان داشتند و خوشحال بودم كه تصوير ذهنيام از نويسندگان خراب نشده بود.
و اما بايرامي و امثال بايرامي نويسندگاني هستند كه مهرباني و نجابت در عين حال كه بزرگترين ويژگي شخصيتي آنهاست، بزرگترين نقطه ضعف آنها نيز هست. فكر نميكنم نيازي به توضيح اين مساله باشد؛ اما ...
دو ـ سه سالي است احساس ميكنم محمدرضاي بايرامي كمي تلخ شده است. حتي يك بار همين چند وقت پيش كه او را در محفلي ديدم، دل دل كردم بروم سراغش و بگويم كه تلخ و خسته شدهاي اما؛ پشيمان شدم، چون فكر ميكنم دلايل تلخ شدنش را كم و بيش ميدانم.
محمدرضا بايرامي بچه مثبت جبهه رفته خوشقلم كه قريب به اتفاق داستانهايش در حوزه دفاع مقدس و انقلاب اسلامي هستند، كم بيمهري نديده است. ياد ندارم بر خلاف عدهاي از دوستان دور و نزديك بر صندلي ادارههاي فرهنگي مملكت تكيه زده و جاي كسي را تنگ باشد. بايرامييي گه ما ميشناسيم در اين سه دهه تكيهگاهي جز قلمش نداشته و علاوه بر اينكه هزينهاي براي مملكت نداشته، با كتابهايش بر ثروت فرهنگي كشور نيز افزوده است. آنوقت همين بايرامي زماني كه افتخار ميآفريند و براي فرهنگ مملكتش «كبراي آبي» ميآورد، آب از آب تكان نميخورد. چند سال پيش كه سهگانه «قصههاي سبلان» بايرامي جايزه «كبراي آبي» سوييس را گرفته بود، اين موفقيت، متاسفانه بازتاب شايستهاي در داخل كشور نداشت. حتي ناشر دولتي اين كتاب تا مدتها اقدامي براي چاپ مجدد اين كتاب نكرد ـ و اين در شرايطي بود كه نسخههاي اين كتاب تقريباً ناياب شده بود ـ چه برسد به اينكه براي آن تبليغ كند، كار ويژهاي صورت دهد و يا حتي به صرافت تهيه نسخه نفيس و آبرومند اين كتاب بيفتد.
ما در اين سالها براي نويسندگان امتحان پسداده كشورمان هرچه كم گذاشته باشيم، از اين كملطفيها كم نگذاشتهايم! اين اواخر، برخوردي كه با كتاب «مردگان باغ سبز» او شد، خستگي را بر جان بايرامي گذاشت و اصلاً حالا كه دقت ميكنم، ميبينم اولين باري كه احساس كردم بايرامي، تلخ و خسته شده است از سر بند همان برخورد با اين رمانش بود. در مجلس رونمايي از «مردگان باغ سبز» منتقدي عزيز، بدون آن كه متوجه باشد، با چوب انتقاد خود، بايرامي و رمانش را نواخت؛ ميگويم «بدون آنكه متوجه باشد» به اين دليل كه اين عزيز ظاهراً فراموش كرده بود كه محفل رونمايي كتاب، جاي انتقاد از كتاب نيست. درست مثل اينكه پدري صاحب فرزند جديدي شده باشد و تو كه براي عرض تبريك به ملاقاتش رفتهاي، از چشم و بيني و گوش بچه ايراد بگيري! اما در همان مجلس نيز بايرامي با نجابتي كه در او سراغ داريم، حتي از منتقد اثر خود نيز تشكر كرد؛ هرچند كه ميدانستيم دلخور شده است. البته بعدها برخوردي با او شد كه آن نواختنهاي جلسه رونمايي كتاب در برابر آن هيچ نبود. ما بايراميهاي زيادي در عرصه ادبيات سراغ نداريم؛ پس بايراميها را قدر بدانيم.
وی ادامه داد: برخی از دستانهای این مجموعه پیش از این در مجلات منتشر شده و برخی دیگر نیز برای نخستین بار در این کتاب قرار داده شدهاند.
داداشی از خرابکاری، مأموریت، شریک جرم، بهترین معلم من، جاده، شبهای انقلاب و نامه به عنوان عناوین داستانهای این مجموعه یاد کرد و گفت: این کتاب فعلا با عنوان موقت «بهترین معلم من» تحویل ناشر شده، ولی به احتمال زیاد عنوان آن تغییر خواهد کرد.
وی در ادامه از نگارش هم زمان دو اثر داستانی تازه نیز خبر داد و گفت: رمان تازهای را در دست نگارش دارم که داستان آدم تازه به دوران رسیدهای است که بیماری همسرش باعث تلنگر خوردن به او میشود تا به حقارت آدم در برابر مشیت الهی پی ببرد.
داداشی همچنین از نوشتن یک رمان نوجوانانه با موضوع دفاع مقدس خبر داد و گفت: داستان این رمان، روایت خانوادهای آبادانی است که در ابتدای جنگ به تهران میآیند، ولی در تهران هم خود را غریبه با جنگ حس نمیکنند. نوجوان این خانواده اما در این میان علاقه شدیدی به قصهنویسی دارد، ولی اطرافیان او سوژههای وی را قدیمی و کهنه عنوان میکنند و همین موضوع باعث میشود که وی به نوعی سرخورده شود، اما در نهایت جنگ سوژه اصلی او را برای داستان او فراهم میکند و با شروع داستان او، رمان به پایان میرسد.
داداشی در حال حاضر نگارش دوم رمان سهم گنجشکها را نیز در دست تالیف دارد.
لينك خبر در خبرگزاري مهر
