تبليغاتX
اردیبهشت
يادداشت‌های يك روزنامه‌نگار

 

حميدرضا داداشي

 

مدتي است كه هيچ چيزي خوشحالم نمي‌كند. كارهايم مكانيكي و روزمره شده‌اند و انگيزه‌اي براي كارهايم ندارم. حتا ديروز هم كه به نمايشگاه كتاب رفته بودم؛ چرخيدن و پرسه زدن در ميان كتاب‌ها هم تغييري در من ايجاد نكرد. خستگي، خستگي و خستگي. اين زندگي روزمره چه دردي را از من دوا مي‌كند؟ مدتي است كه خواب سير نكردم و در ساعات كار احساس خستگي مفرط دارم. ظهرها بلافاصله بعد از صرف غذا رخوتي عجيب به جانم مي‌افتد كه نمي‌دانم علتش چيست. نمي‌دانم مزاجم به هم ريخته يا وضعيت روحي؟ صبح‌ها حوصله سوار شدن به اتوبوس را ندارم؛ ولي وقتي هم كه از سواري و تاكسي براي رفت و آمد به محل كار استفاده مي‌كنم، اتفاقي مي‌افتد كه پشيمانم مي‌كند. امروز داشتم فكر مي‌كردم از اين به بعد خودم را راحت كنم و با ماشين خودم رفت و آمد كنم؛ اما اين هم چاره كار نيست. آرم طرح ترافيك ندارم و در خيابان‌ها هم جاي پارك پيدا نمي‌شود. در تحريريه هم  كه همكاران دركت نمي‌كنند و ساز خودشان را مي‌زنند و حرف به گوششان نمي‌رود. زياد غر زدم. شايد يك مسافرت حالم را جا بياورد. يك سفر زيارتي يا يك ... بله، چه اشكالي دارد؟ يك سفر كوتاه به خارج از كشور؛ براي من كه تا به حال پايم را از كشورم بيرون نگذاشته‌ام. دعايم كنيد...

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 13:38 | لینک  | 

شما خوشه‌ي چندي؟ اين، سوال اين روزهاست.

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 23:53 | لینک  | 

امشب يك ساعتي در هاراگيري(!) يا همان حال‌گيري خودمان گذشت. كمي زودتر از هميشه از تحريريه زدم بيرون كه خير سرم از يكنواختي بيرون بيايم، از هواي آزاد استفاده كنم و زودتر برسم خانه تا به مطالعه و كارهاي شخصي‌ام برسم؛ اما ظاهراً ـ ظاهراً كه چه عرض كنم، قطعاً! ـ اين چيزها به ما نيامده؛ سر تيموري كه از تاكسي پياده شدم، احساس كردم گوشي‌ام را جا گذاشته‌ام. همين‌طور هم بود. دويدم خانه، هر چي شماره را گرفتم كسي گوشي را جواب نداد. حسي مي‌گفت كه گوشي داخل تاكسي نيفتاده، رفتم سر كوچه و جوي و بولوار و پياده‌رو را نگاه كردم. شايد 200 مرتبه شماره را گرفتم. جواب نمي‌داد.

هميشه گم كردن، خيلي زور دارد وگرنه خيلي دربند ارزش مادي چيزهايي كه دارم نيستم؛ اگرچه اين گوشي را كم‌تر از دو ماه پيش خريده‌ام. بيش از 450 شماره‌ي تلفن از هنرمندان، ورزشكاران و آدم‌هاي حسابي در گوشي دارم كه حاصل 13‌ـ 14 سال كار مطبوعاتي است ـ و هيچ‌وقت به فكر نبوده‌ام نسخه‌ي پشتيباني از آن درست كنم. ديدم دستم به جايي بند نيست. گلايه كردم به خدا كه توي اين سال‌هاي عمر هر چي از هر كسي پيدا كردم، خودم را به آب و آتش زدم تا صاحبش را پيدا كنم؛ اما هر وقت، هر چيزي گم كردم كسي برايم پس نفرستاد. مثل كارت پايان خدمت و گواهي‌نامه‌ي رانندگي‌ام كه سال 70ـ 71 از من دزديدند و كسي آن را پس نفرستاد. مانده بودم كارت پايان خدمت و گواهي‌نامه‌ي من به چه درد ديگران مي‌خورد كه حاضر نمي‌شوند آن را در صندوق پست بيندازند، و يا پارسال كه كارت ملي‌ام را در بانك گم كردم و كسي برايم نياورد.

خلاصه كاري از دستم برنمي‌آمد، طرف هم گوشي را جواب نمي‌داد. چند باري هم كه شماره گرفتم، بعد از دو سه تا بوق، قطع مي‌شد. به فكرم رسيد اس ام اس بزنم به طرف ـ يعني به خودم! ـ و تطميعش كنم. نوشتم برايش: دوست عزيز، مهم‌تر از گوشي براي من، شماره‌هاي داخل آن است. اگر گوشي را به دستم برسانيد، از خجالت‌تان درمي‌آيم. (!)

چند دقيقه‌ي بعد گوشي زنگ خورد كه: شما گوشي گم كرده‌ايد؟ بياييد به...

نتيجه: تأثير نوشته در هر حال بيش‌تر از حرف زدن و شفاهي بودن است.

 نتيجه‌ي احتمالي (1): اگر براي خدا كولي‌بازي در بياوريد و بي‌جنبه بودنتان را ثابت كنيد (به خودتان، وگرنه خدا كه خودش مي‌داند چي آفريده!) خدا شما را به دل‌دارتان مي‌رساند.

نتيجه‌ي احتمالي (2): پول، حلال مشكل‌هاي ايراني‌ جماعت است؛ حتا بنده دوست عزيز!

نتيجه‌ي احتمالي (3): اين‌جا كه كلاس احتمالات نيست!

نتيجه‌ي قطعي: رجوع به پاراگراف اول: تغيير ذائقه و زود رسيدن به خانه براي انجام كارهاي عقب‌افتاده به من يكي نيامده است.

نتيجه‌ي پاياني: از خستگي دوندگي امروز نا ندارم بنشينم. از بدو بدو و هول و ولاي امشب گلويم آتش گرفته است و سرفه‌هاي وحشتناك مي‌كنم.     

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 0:18 | لینک  | 

چند ماه پيش بود كه حميد نورشمسي زنگ زد و گفت: «مباركه، حالا ديگه كتاب چاپ مي‌كني و به ما خبر نمي‌دي!؟»

گفتم: «من كه تو نمايشگاه كتابم چاپ شد و اول از همه يك نسخه براي تو امضا كردم.»

گفت: «نه بابا، كتاب‌هاي جديدتو مي‌گم. ... و ... از انتشارات ...»

خيلي زود كاشف به عمل آمد دو كتاب از پنج كتابي كه براي پنج تن آل عبا(ع) بازنويسي كرده بودم توسط ناشر ديگري منتشر شده است! من خبر داشتم ناشري كه اولين بار كتاب‌ها را چاپ كرده بود انتشارات را تعطيل كرده و بنابراين احتمال دادم گردآورنده(؟!) كتاب‌ها آن‌ها را براي چاپ به ناشر ديگري داده باشد.

ديگر پي‌گير ماجرا نشدم؛ تا اين‌كه چند روز پيش آقايي زنگ زد گفت: از انتشارات... تماس مي‌گيرم. ما پنج كتابي را كه شما بازنويسي كرده‌ بوديد منتشر كرده‌ايم و به پيشنهاد گردآورنده مي‌خواهيم آن را تا 14 جلد براي معصومين ادامه دهيم. تا الان هم سه جلد از 9 جلد باقي مانده را چاپ كرده‌ايم و... (از اول هم قرار ما با ناشر اولي 14 جلد كتاب بود؛ ولي بعدها به دلايلي كه در ادامه‌ي اين سطور خواهم گفت، از ادامه‌ي كار انصراف دادم.)

گفتم: «مرد حسابي، آخر اجازه‌اي، چيزي، حالا حق و حقوق ما بماند... .»

قسم پشت قسم كه: ما به دنبال شما بوديم ولي پيدايتان نمي‌كرديم و حالا با پيگيري‌هاي فراوان شماره‌تان را پيدا كرده‌ايم (به منزل پدري زنگ زده بود) و مي‌خواهيم براي ادامه‌ي كار از شما كمك بگيريم، فلاني ما را اذيت مي‌كند و اين كاره نيست و...

حدسم درست بود. طرف (طرف قرارداد را مي‌گويم) كه اصلاً در باغ نيست و از كتاب‌نويسي سر در نمي‌آورد، در سري قبل از متن چندين كتاب، واو به واو رونويسي مي‌كرد، نه گزينشي، نه آدابي و ترتيبي و مي‌آورد مي‌داد دست من و من با هزار بدبختي نوشته‌ها را بعد از گزينش و حذف و دسته‌بندي، بازنويسي مي‌كردم. اما وسط كار، يعني وقتي به كتاب پنجمي رسيديم احساس كردم طرف كاملاً دارد از زير كار شانه خالي مي‌كند و كلاً بدش نمي‌آيد توپ را به زمين من بيندازد، نه سليقه‌اي به خرج مي‌دهد و نه لااقل به خود زحمت مي‌دهد رونويسي خود را از منابع متنوع و معتبرتري انجام دهد. اين شد كه ديدم مي‌خواسته‌ام ثواب كنم ولي كباب كرده‌ام. نخواستم در كتاب‌سازي طرف شريك جرم باشم. (البته با فشاري كه به خودم مي‌آوردم تمام تلاشم را كردم كه كتاب‌ها محتواي قوي داشته باشند. انصافاً كتاب‌ها خوب هم شدند و با تصويرهاي خوبي هم كه يكي از تصويرگران خوب كشورمان انجام داد، كتاب‌ها خوب هم فروش رفتند؛ به‌گونه‌اي كه بارها درخواست تجديد چاپ آمد؛ اما ناشر چون در آستانه‌ي تعطيلي بود، آن‌ها را ديگر چاپ نكرد.) مي‌ديدم كه طرف دارد سوء استفاده مي‌كند؛ بنابراين به ناشر گفتم من اين كار را قربة الي‌الله قبول كردم، ـ كما اين‌كه مبلغي كه به من براي بازنويسي مي‌دادند بسيار كم‌تر از مبلغي بود كه به مشاراليه براي رونويسي صرف از منابع مي‌دادند ـ گفتم دوست دارم براي آخرتم ذخيره‌اي داشته باشم و با اين كار به زندگي‌ام بركت بدهم؛ در ضمن ـ رو راست ـ بدم هم نمي‌آيد 9 كتاب ديگر به كارنامه‌‌ام افزوده شود همان‌طور كه هيچ‌كس از اين كار بدش نمي‌آيد و اتفاقاً به پول ناچيز آن هم احتياج دارم؛ ولي راضي نشويد به اسم ائمه كتاب‌سازي كنيم و به بچه‌ها كم‌فروشي كنيم.

اين شد كه از ادامه‌ي كار عذر خواستم و وقتي حميد عزيز گفت كتاب‌ها تجديد چاپ شده‌اند، پي‌گير نشدم و خيلي هم برايم مهم نبود كه بدون پرداخت حق و حقوق من اين كار را كرده‌اند.

حالا طرف آمده بود و مي‌گفت: اين بابا پول زير دهانش مزه كرده، اما حاضر نيست به خود زحمت بدهد، رفته از كتاب 200ـ 300 صفحه‌اي مرحوم... 100 صفحه كپي گرفته (كتاب‌ها را نشانم داد. فتوكپي‌ها را با چسب روي كاغذ چسبانده و حتا به خود زحمت نداده بود متن‌هاي عربي را با قيچي از متن فارسي جدا كند!)

اين بابا مي‌گفت طرف زير بار نمي‌رود و مي‌گويد من وظيفه‌ي خودم را انجام داده‌ام و تنظيم اين‌ها وظيفه‌ي ويراستار است. و وقتي ناشر دليل و ادله آورده، طرف گفته برويد از فلاني كه كتاب‌هاي قبلي‌ام را ويرايش كرده است بپرسيد! 

حرفم چيست؟

سال 80 ـ 81 بود كه يكي از دوستان ناشر ـ از اين ناشرهاي خانگي ـ زنگ زد كه فلاني بيا و كتابي را برايم ويراستاري كن. بنده‌ي خدا اين دوست ما كتابي را به كسي سفارش داده بود درباره‌‌ي ساده‌زيستي بزرگان و ابرار تحت عنوان «حگايت‌ها سادگي» اين بابا گفت كار را سفارش داده‌ام؛ اما آدمش را درست انتخاب نكرده‌ام چون رفته بدون هيچ آداب و ترتيبي عين كتاب‌ها را رونويسي كرده و آورده است.

كتاب را از دوست ناشرم گرفتم و ديدم به بازنويسي اساسي نياز دارد. ناشر هم اصرار داشت كه اين كتاب حتماً چاپ شود. پيشنهاد بازنويسي دادم، ناشر قبول كرد و بعد از بازنويسي، كتاب چاپ شد. ظاهراً ـ يا بهتر بگويم: طبيعتاً ـ آن بنده‌ي ‌خدا كه حكايت‌ها را گردآوري كرده بود؛ اسير اسم و رسم شد و پول زير زبانش مزه كرد. سال بعد كتاب‌هاي 14 معصوم را او به ناشر ديگري پيشنهاد كرده بود و ادامه‌ي ماجرا.

نتيجه؟

كوتاه مي‌كنم: وجدان كاري، كار با زحمت و با اشتياق، تعهد و تقوي شرط رزق حلال است. اما حالا كه خيلي از ما ايراني‌ها ـ از جمله خودم ـ به اين اصول پايبند نيستيم؛ لااقل لطف كنيم و از كيسه‌ي ائمه خرج نكنيم و ـ از همه مهم‌تر ـ به بچه‌هاي معصوم خيانت نكنيم.

به قول مجري برنامه‌ي صبحگاهي شبكه‌ي دوم تلويزيون، غدايمان شده فست فود، كتاب‌هايمان هم فست بوك!

در پایان از جامعه‌ي بشريت به خاطر خيانتي كه به فرهنگ كشورم كردم و با بازنويسي كتاب اول و بعد پنج كتاب ديگر اين شائبه را براي يك انسان غيرفرهنگي به وجود آوردم كه با كپي‌كاري صرف مي‌توان نويسنده شد، معذرت مي‌خواهم! (البته اين فرد به صرف اين‌كه چند سالي در اين كشور معلمي كرده، خواهد گفت فردي غيرفرهنگي نيست؛ اما... بگذريم.)        

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 2:5 | لینک  | 

مفهوم ادبيات ژورناليسم براي کودکان و نوجوانان فراموش شده است. اين مساله آسيب بزرگي در حوزه مطبوعات اين گروه سني است... از سوی دیگر، در دنياي ديجيتال قد بچه ها از قد نشريات بيشتر و هم چنين دقت و پرسشگري بچه ها بيشتر است. نشريات کودک به اندازه کودکان و نوجوانان به دليل عدم وجود دوره هاي بازآموزي و آموزشي قد نکشيدند...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 15:8 | لینک  | 

يلدا

در همین حسرت که یک شب را کنارت مانده ام

در همان پس کوچه ها در انتظارت مانده ام

 کوچه اما انتهایش بی کسی بن بست اوست

کوچه ای از بی کسی را بیقرارت مانده ام

مثل دردی مبهم از بیدار بودن خسته ام

در بلنداهای یلدا خسته، زارت مانده ام

در همان یلدا مرا تا صبح، دل زد فال عشق

فال آمد خسته ای از این که یارت مانده ام

فــــــــال تا آمد مرا گفتی که دیگر، مرده دل

وز همان جا تا به امشب، داغدارت مانده ام

خوب می دانم قماری  بیش این دنیا نـبود

من ولی در حسرت بُردی، خمارت مانده ام

سرد می آید به چشم مست من  چشمت و باز

از همین یلدا به عشق آن بهارت مانده ام

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 12:13 | لینک  | 

اگر شما هم از جرگه‌ي افرادي هستيد كه از شغلتان ـ ببخشيد، محل كارتان ـ ناراضي هستيد، این خبر ايرنا را بخوانيد تا قدر روزنامه و يا رسانه‌ي محل كارتان را بدانيد و خدا را شكر كنيد كه خبرنگار ايرنا نيستيد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

پي‌نوشت 1: طرف مسوولان امارات را تطهير كرده تا جناح مقابل دولت را بكوبد.

پي‌نوشت 2 : اين تكه‌اش از همه با حال‌تر است كه «... لباس فسفري پوشيده بود كه زير نور سالن سبز به چشم مي‌آمد.»

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 2:43 | لینک  | 

  اين روزها، روزهاي خوش‌شانسي من است. البته هنوز ترديد دارم كه بگويم «خوش‌شانسي» ولي ظاهراً بايد خوشحال باشم كه در عرض يك‌ هفته، دو بار از من تجليل كرده‌اند. بار اول يك‌شنبه‌ي هفته‌ي گذشته بود و در شهرداري مركز با عنوان نخبه(!)‌ي منطقه‌ي 9 (با چند كتابي كه چاپ كرده‌ايم شده‌ايم نخبه!) و بار دوم، ديروز بود و در فرهنگ‌سراي خاوران. فرهنگ‌سرا به مناسبت هفته‌ي كتاب، نمايشگاه كتاب برگزار كرده بود. در حاشيه‌ي اين نمايشگاه نشست «يك كتاب، يك نويسنده» برگزار مي‌شد و كتاب جديد من «پشت ديوار مدرسه» در آن نقد شد. ديروز هم كه اختتاميه‌ي نمايشگاه بود و از ما تقدير كردند. خبر مراسم را اين‌جا بخوانيد. خلاصه‌اش اين‌كه خستگي يك هفته‌ي پركار (هفته‌ي كتاب اوج فعاليت ما در «ايبنا»ست.) از تنم خارج شد.

حميدرضا داداشي

  ناگفته نماند كه اين هفته، هفته‌ي پرخبري براي من بود. دو مورد آن را كه گفتم، دو مورد بعدي هم كه رد آن را در پست‌هاي قبلي مي‌بينيد، خبر مربوط به كارهاي جديد من است كه «ايسنا» و «ايكنا» آن را منتشر كرده‌اند. خدا عاقبتم را به خير كند با اين قول‌هايي كه داده‌ام!   

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 12:36 | لینک  | 

حميدرضا داداشی از «سهم گنجشك‌ها» می‌گويد

گروه ادب: حميدرضا داداشی از انتشار دو رمان جديد خود با نام «مار و پله» و «سهم گنجشك‌ها» با درونمايه حوادث روزهای دفاع مقدس خبر داد.

به گزارش خبرگزاری قرآنی ایران (ایکنا)

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 16:34 | لینک  | 

«ايبنا» سه ساله شد

دومين روز از هفدهمين هفته كتاب، با سومين سالگرد تاسيس خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) مصادف شد. ايبنا، در بخش‌هاي مختلف ادبيات، انقلاب اسلامي و دفاع مقدس، دين و انديشه، بين‌الملل(انگليسي) و چاپ و نشر به اطلاع‌رساني اخبار حوزه كتاب مي‌پردازد.

در دومين روز از هفته كتاب، خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا)، چهارمين سال فعاليت خود را آغاز كرد.

25 آبان ماه، با آغاز به كار تنها خبرگزاري تخصصي كتاب در ايران مصادف است؛ بر اين اساس سردبير و خبرنگاران «ايبنا» سومين سالگرد تاسيس اين خبرگزاري را گرامي داشتند.

خبرگزاري كتاب ايران از سه سال پيش فعاليت خود را در حوزه كتاب و كتابخواني آغاز كرده است. اين خبرگزاري در بخش‌هاي مختلف ادبيات، انقلاب اسلامي و دفاع مقدس، دين و انديشه، بين‌الملل(انگليسي) و چاپ و نشر به اطلاع‌رساني اخبار حوزه كتاب مي‌پردازد.

بخش بين‌الملل خبرگزاري كتاب ايران به صورت دوزبانه (فارسي ـ انگليسي) اخبار اين حوزه را پوشش مي‌دهد و اخيراً سايت فرعي «ايبنا نوجوان» نيز به صورت آزمايشي فعاليت‌ خود را آغاز كرده است. 

بخش عربي "ايبنا" در آينده اي نزديك راه اندازي خواهد شد تا اخبار اين خبرگزاري را به زبان عربي نيز منتشر كند. راه اندازي بخش اسپانيايي نيز از برنامه هاي آتي اين خبرگزاري است. 

لینک خبر در ایبنا  اين هم عكس بزرگ‌تر

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 18:19 | لینک  |