تبليغاتX
اردیبهشت
يادداشت‌های يك نویسنده و روزنامه‌نگار

   در فيلم زيباي «بازمانده»‌ی مرحوم سيف‌الله داد، سكانسي هست كه چند مبارز فلسطيني با لباس مبدل نيروهاي انتظامي اسرائيلي قصد دارند مواد منفجره را به قطار حامل صهيونيست‌ها ببرند تا آن را منفجر كنند. پليس به يكي از اين مبارزان شك مي‌كند و او لو مي‌رود. مأمور اسرائيلي در حالي كه مبارز فلسطيني را كشان كشان به طرف قرارگاه پليس مي‌برد، با صدايي بلند و با لحني تحقيركننده فرياد مي‌كشد: «اين يك مسلمان است، اين يك تروريست است... اين يك مسلمان است، اين يك تروريست است،» صحنه، بسيار تكان‌دهنده و متأثركننده است.

   امروز عصر براي خريدن ميوه به مغازه‌ي ميوه‌فروشي نزديك خانه رفته بودم. يكي از كاركنان مغازه متوجه شد پيرمردي پول ميوه‌هايش را نداده و به قول معروف سرش را انداخته پايين و مي‌رود. پيرمرد را كه چند متري از مغازه دور شده بود صدا زدند و به مغازه آوردند تا پول ميوه‌ها ـ كمي گوجه سبز و كمي توت فرنگي ـ را كه شايد در مجموع كمتر از يك كيلو مي‌شد از او بگيرند. پيرمرد اما مشخص بود كه به عمد پول ميوه‌ها را نداده است و چيزي شبيه اين گفت كه «فردا مي‌آمدم حساب مي‌كردم!»

   سكانس فيلم بازمانده به نوعي تكرار شد؛ ميوه‌فروش پرخاش كرد به پيرمرد كه: «خاك بر سرت كنند! خجالت نمي‌كشي، ميوه مي‌دزدي؟ هشت‌هزار تومان پول اين ميوه‌هاست، ميوه هم دزديدن دارد؟!» پلاستيك ميوه را از دست پيرمرد گرفت و هلش داد بيرون و باز شروع كرد به سرزنش: «خاك بر سر بدبخت، دو روز ديگر مي‌خواهي بخوابي توي گور، خجالت بكش... .» در يك لحظه همسايه‌ها و عابران خبردار شدند پيرمردي كه وجهه‌ي موجهي هم داشت، پول ميوه‌هايش را نداده است و ميوه‌فروش داد مي‌زد: «اين آقا دزد است، پول ميوه‌هايش را نداده است، خوب شد متوجه شدم وگرنه ميوه‌ها را برده بود... .»

   دزدي ـ به هر دليلي هم كه باشد ـ توجيه ندارد؛ به هيچ وجه توجيه ندارد؛ اما من مي‌خواهم اين‌گونه تصور كنم كه اين پيرمرد، پيرمردي بازنشسته است كه با يك مستمري بخور و نمير، امور خود را مي‌گذراند، حال نوه‌ي اين پيرمرد كه مهمان اوست از پدربزرگ خواسته است برايش گوجه سبز و توت فرنگي بخرد؛ پيرمرد، نه دلش مي‌آيد روي نوه‌اش را زمين بيندازد، نه توانايي دارد براي او ميوه بخرد؛ بنابراين... .

   بدجوری به هم ريخته بودم و در طول راه، ماجراي پيش آمده را سبك، سنگين مي‌كردم. سر چهارراه بعدي همان پيرمرد در مغازه‌اي ديگر، دو كيسه‌ي كوچك ميوه گرفته بود و ظاهراً پول آن را هم حساب كرده بود و به ديدن من سرش را پايين انداخت و رويش را برگرداند؛ پيرمردي كه وجهه‌ي موجهي هم داشت.‌

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 1:12 | لینک  | 

  از چند سال پيش نصب شمايل و تمثال‌هاي انتزاعي منتسب به ائمه در هيات‌هاي مذهبي و خيابان‌هاي كشورمان ممنوع شده است؛ اما در اين يك‌هفته‌اي كه در عراق بوديم ـ دهه‌ي دوم ماه صفر ـ تا دلتان بخواهد تمثال و شمايل ديديم در كوچه و خيابان و اطراف حرم‌هاي مبارك و هتل و بازار؛ آنقدر كه اشباع شديم! اصلاً اين كشور، مصداق افراط و تفريط است؛ تقريباً در همه چيز يا به شدت فقير است، يا به‌شدت مشبع!

  در بين راه نجف اشرف تا كربلاي معلي پر بود از موكب يا به قول خودمان «تكيه». موكب‌هاي موقت و پارچه‌اي، تا خود كربلا. زائران اباعبدالله(ع) پاي پياده مسيرهاي منتهي به اين شهر را طي مي‌كردند، از نوزاد شيرخواره‌ سوار بر كالسكه تا پيرزن و پيرمردهاي بيمار، سوار بر ويلچر و گاري. و موكب‌ها هر كدام به كاري كاملاً داوطلبانه و خودجوش مشغول؛ از تيمار و پذيرايي از زائران تا توزيع نذورات و دارو و درمان. (و عمليات‌هاي انتحاري و تروريستي هم عمدتاً در همين راه‌ها اتفاق مي‌افتد.) البته در ايران هم داريم زائراني را كه پاي پياده مثلاً از تهران به مشهد، قم يا حرم امام‌خميني مي‌روند؛ اما اگر هم بوده، نشنيده‌ام كه تمام اعضاي يك خانواده عزم اين‌گونه زيارت كرده باشند، ولي اين مساله در عراق طبيعي است؛ آنقدر كه از خودت شرم مي‌كني. يك ساعت و بيست دقيقه ـ گيريم در يك هواپيماي فرسوده ـ نشسته‌اي و رسيده‌اي به نجف و دو ساعت بعد هم ـ گيريم در يك اتوبوس دم كرده‌ي بدون كولر ـ در كربلا خواهي بود؛ آن‌وقت اين بندگان خدا با اين وضعيت... بار اولي نيست كه ديگران فكرم را مي‌خوانند! ليدرمان ـ البته براي خنثي كردن پاتك آن چند هم‌سفرمان كه ذكرشان در پست‌هاي قبلي رفت و واكسينه كردن خود از توقعات بقيه‌ي افراد كاروان ـ شروع كرد به تذكرهاي اخلاقي(!) كه: خواهران، برادران، ببينيد با چه وضعي خودشان را به كربلا مي‌رسانند، نه آفتاب سوزان عراق، نه دوري راه و مشكلات ريز و درشت مانع‌شان نمي‌شود... ما بايد از خودمان خجالت بكشيم كه به‌خاطر يك ليوان آب و يك لقمه غذا با هم جر و بحث مي‌كنيم و...

   البته حرف‌، حرف درستي بود ولي حرف حسابي را هم خوب است آدم از آدم حسابي بشنود؛ وگرنه شنيدن اين حرف‌ها از اين آدم به‌شدت حراف، جز ملالت، نتيجه‌اي نداشت. تا خود كربلا حرف زد؛ حرف‌هاي لغو و الكي و همه را خسته كرد. بين راه كيك و آبميوه‌اي به ما داد و فروشنده‌ كه متوجه شده بود ما ايراني هستيم، يك كارتن بيسكوييت روكش‌دار مجاني هم به ما داده و گفته بود برايش دعا كنيم. ظاهراً رفتار آن دو هم‌وطنش را جبران كرده بود. (از فرودگاه نجف كه راه افتاديم، دو جوان كه پشت وانتي سوار بودند و كنار اتوبوس ما حركت مي‌كردند، به ديدن ما اداي شعار دادن در آوردند؛ البته كاملاً مشخص بود كه فيلم بازي مي‌كنند و فكر مي‌كنم اين حركت را به جز من، كسي از همراهان نديد.)

  ساعت چهارونيم به كربلا رسيديم. عراقي‌ها براي حفظ امنيت شهرهاي زيارتي، تمهيداتي دارند كه باز هم افراطي اما كاملاً منطقي و عقلاني است. اتومبيل سنگين و نيمه‌سنگين به محدوده‌هاي نزديك حرم‌هاي مطهر راه نمي‌دهند؛ بنابراين حدوداً يك‌ونيم كيلومتري حرم شريف از اتوبوس پياده شديم و پياده رفتيم ـ لااقل كمي از شرمندگي زائران پياده در آمديم! ـ كمتر از پانصد متر كه رفتيم، گنبد غريب و مظلومانه‌ي آقا امام حسين(ع) از خود بيخودمان كرد؛ به‌خصوص اكثريتي كه به اصطلاح «حج اولي» بوديم. (گفته‌اند كه زيارت امام‌حسين(ع) ثواب هزار حج تمتع و هزار حج عمره دارد.) با اين حال به لطف كم‌خوابي شب قبل، كسالت مختصري كه داشتم ـ شب پيش از سفر رفته بودم دكتر و پني‌سيلين و كپسول چرك‌خشك‌كن، رمقم را گرفته بود ـ علافي سه، چهار ساعته در فرودگاه تهران، تاخير دوساعته‌ي پروازمان، علافي دوساعته براي كنترل گذرنامه‌ها و انگشت‌نگاري و قرنيه‌نگاري(!) در فرودگاه نجف و حالا سفر دو ساعته از نجف تا كربلا ـ با اين اوصاف وضع‌مان چندان هم بهتر از زوار پياده نبود! ـ رمقي براي راز و نياز و زيارت نگذاشته بود، بنابراين وقتي ليدر نظرسنجي كرد كه اول زيارت يا ناهار؟ به اتفاق ترجيح داديم زيارت را به بعد از استراحتي دو ساعته موكول كنيم. درستش هم همين بود. بايد جاگير مي‌شديم و اتاق‌هايمان را تحويل مي‌گرفتيم. بنابراين تا به رستوران هتل برويم و ناهار بخوريم ـ ناهار پنج بعدازظهر! ـ و دهان هم‌كارواني‌هاي عجول بسته شود، ليدرمان اتاق‌ها را تحويل گرفت و مستقر شديم. هتل ياسمين يا به قول خودشان «فندق الياسمين». هم‌اسم نوه‌ي دوست خانوادگي ما خانم نادري كه همراهمان بود و چقدر ذوق كرد از اين مشابهت؛ به‌خصوص اين‌كه "ياسمين‌"اش هزاران كيلومتر آن‌طرف‌تر در وين ساكن است. ما اين تصادف را به فال نيك گرفتيم و از آن بهتر و مهم‌تر اين‌كه هتل ياسمين، كم‌تر از چهارصدمتر تا حرم امام‌حسين فاصله داشت.

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 14:52 | لینک  | 

امروز سالروز تولد من است و براي همين تصميم گرفتم به تقليد از بعضي سايت‌هاي خبري، هر پيغام و پسغام(!) تولد كه به دستم رسيد، همان‌موقع آن را در وبلاگم بگذارم و به قول معروف، لحظه به لحظه آنلاين بشوم.

 ۹ و ۱۶ دقيقه؛ اولين نفر ـ البته بعد از همسرم ـ برادرم علي‌رضا بود كه همين چند دقيقه پيش پيامك زد: سلام. اين‌كه سالگرد تولد آدم با روز خليج فارس يكي باشه حس خوبي داره؟ تولدت مبارك. ايشالا سال‌هاي زندگيت طولاني باشه و سلامتي و عزتت هم به همون بلندي. 

۱۰ و ۴۸ دقیقه؛ حامد محقق پیامک زده: سلام. شما هم اردیبهشتی بودید؟ ماه تولدتان مبارک. ببخشید روزش را نمی دانم!

۱۰ و ۵۰ دقیقه(بعد از خواندن جواب پیامکش): به به. تولد بکتاش(غلامرضا/شاعر) را هم ماهش را مي‌دانستم و اتفاقي روز تولدش بود كه تبريك گفتم! انشالله سر بلند و پيروز و سلامت باشيد.

۱۱ و ۴۹ دقیقه؛ محمدرضا (برادر بزرگ‌تر): ت و ل د ت م ب ا ر ك 

۱۲ و ۱۴ دقيقه؛ حاج آقا زائري: به به خيلي هم مبارك. خوش به حال دنيا كه شما اومدي توش!

۱۲ و ۳۴ دقيقه؛ خواهرم: دوست داشتن را تقديم به كسي مي‌كنم كه وجودش از هر گلي قشنگ‌تر است؛ تولدت مبارك

 ۱۵ و ۳۹ دقیقه؛ حمید نورشمسی پي ام فرستاد: با کمی و بیشتر از کمی تاخیر

تولدددددددددددددت مبارک
الهی صد سال زنده باشی
عزیز دل

 

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 9:37 | لینک  | 

  برخلاف ميل باطني، بايد دو پرانتز در ميان روايت سفرم باز كنم؛ فكر نمي‌كنم براي اين كار نياز به توضيح داشته باشم؛ دليل اين مساله را به صورت غيرمستقيم در ادامه‌ي يادداشت‌ها متوجه خواهيد شد. 

 پرانتز اول: چند سال پيش، در سفر شبانه مشهد به تهران اتوبوس ما خراب شد و راننده به دليل خراب شدن سيستم برق اتوبوس مجبور شد دو ساعتي تا روشن شدن هوا، در كنار جاده توقف كند. چند نفر از مسافرها به راننده اعتراض كردند كه چرا ما را در جاده علاف كرده‌اي، چرا ماشينت را پيش از سفر كنترل نكردي و... در نهايت يكي از مسافران از شدت عصبانيت با راننده گلاويز شد؛ ولي راننده عكس‌العملي از خود نشان نداد. بعد از روشن شدن هوا اتوبوس راه افتاد. تهران كه رسيديم، مسافري جلو رفت و به راننده گفت تو كه در قضيه‌ي خراب شدن ماشينت بي‌تقصير بودي، چرا جواب اين بابا را ندادي؟ حالا اين بابا فكر مي‌كند آدم ترسويي هستي و جا زده‌اي. راننده گفت: مرد مومن! من بيست سال است زائران آقا امام رضا را جا‌به‌جا مي‌كنم، اگر با اين آقا دست به يقه مي‌شدم، آن‌وقت فرداي قيامت، اگر امام رضا بپرسد چرا با زائر من بدرفتاري كردي چه جوابي بايد بدهم؟

  

پرانتز دوم: من ميانه‌ي خوبي با سفرهاي دسته‌جمعي ندارم و چون آدم‌هاي مختلف با رفتارها و شخصيت‌هاي عجيب و غريب‌شان مخل آزادي‌ام هستند، ترجيح مي‌دهم با خودم و دلمشغولي‌هايم تنها باشم. براي همين هم تا به‌حال زير بار تورهاي زيارتي قم و مشهد نرفته‌ام؛ به جز موارد استثنا براي قم و جمكران؛ اما سفر كربلا حسابش جداست؛ كربلاست ديگر! بايد از خودت و انزوايت دل بكني و بايد دسته‌جمعي بروي و سلايق عجيب و غريب را تحمل كني؛ نشان به آن نشان كه درست بلافاصله پس از خروج از فرودگاه نجف و حركت به سوي كربلا، بگو مگوها و ايراد گرفتن‌هاي همراهان شروع شد؛ همان‌چيزي كه به‌شدت از آن متنفرم.

  جرقه‌ي بگو مگوها ـ و بعد در ادامه‌ي سفر، درگيري لفظي و يقه‌گيري! ـ زماني زده شد كه ليدر ما ـ كه پيش از اين گفتم در طول سفر، صنمي با او نداشتم ـ گلايه كرد از آقا و خانمي كه دير به اتوبوس رسيده بودند و زوار را در آن هواي گرم و دم‌كرده، معطل كرده بودند. آقا و خانم گفتند مشغول نماز بوده‌اند و بعد، همين گلايه باعث شد مشاراليه! ول كن معامله نباشد و شروع كرد به پاتك زدن كه: ما كه در نجف هستيم چرا بايد برويم كربلا و برگرديم نجف؟ به ما گفته‌اند اول مي‌رويد نجف و بعد بقيه‌ي جاها! ـ عيناً نقل شد ـ ليدر توضيح داد كه طبق برنامه‌اي كه به من داده‌اند اول بايد برويم كربلا و هتل هم برايمان رزرو شده است. خلاصه يكي اين گفت، يكي آن گفت و طول سفر دو ساعته‌ي ما شد گلايه و بگو مگو با ليدر و اين آقا و يكي دو نفر از آقايان و خانم‌هايي كه با اين آقا هم‌نظر بودند و مي‌گفتند مسوول كاروان مقصر است. بعد، دامنه‌ي اعتراض به پذيرايي از زوار هم كشيده شد و اين‌كه: چرا تا اين وقتِ روز ما را تشنه و گرسنه نگه‌داشته‌اي، پول ناهار را گذاشتي در جيبت! و... ليدر هم گفت ناهار به عهده‌ي هتل است و ما چون با دو ساعت تاخير رسيده‌ايم اين مشكل پيش آمده است ـ يادم رفت بگويم كه پرواز ما دو ساعت تاخير خورده و به جاي هشت‌ونيم، ساعت ده و نيم پرواز كرده بوديم ـ        

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 23:29 | لینک  | 

بين‌النهرين

  مسير هشتاد كيلومتري نجف‌اشرف تا كربلاي معلي حدوداً دو ساعت طول كشيد و ليدر ما عين اين دو ساعت را حرف زد، حرف‌هاي بي‌ربط و لغو! دوستي مي‌گفت آدم‌هايي كه زياد حرف مي‌زنند، مثل معلم‌ها و ـ دور از جان ـ آدم‌هاي وراج، محاسن‌شان ـ به‌خصوص در ناحيه‌ي چانه ـ زود سفيد مي‌شود و مسوول كاروان ما كه به گفته‌ي خودش خيلي بچه بود! موهاي اطراف چانه‌اش سفيد شده بود. در يادداشت بعدي با ذكر دلايلي مي‌گويم كه در طول سفر، صنمي با اين آقا نداشتم. بگذريم.

  من در اين سفر با سه «نجف» مواجه شدم. دقيق‌ترش را بخواهم بگويم، مي‌شود سه ورژن از يك شهر: از بالا و هنگام نزديك شدن هواپيما به نجف اشرف و فرود در فرودگاه آن، نجف 1400 سال پيش مقابل چشمم بود؛ نخلستان‌هاي انبوه با نخل‌هاي خاك گرفته كه رود پر آب و رويايي دجله از لابه‌لاي آن عبور مي‌كند و نهرهاي منشعب از آن كه آب دجله را به باغ‌هاي متعدد خرما مي‌رساند. نجف دوم، حدفاصل فرودگاه نجف است تا نقطه‌ي خروجي آن در مسير كربلا. دو طرف جاده پر است از تعميرگاه اتومبيل، مكانيكي، صافكاري، تعويض روغن و آپارت خودرو و هرچه به اتومبيل مربوط مي‌شود، كارگاه‌هاي صنعتي و... شايد بشود آن را در مقايسه‌اي بسيار نارسا با مسير جاده‌ي قديم تهران تا بهشت‌ زهرا(ع) و حسن‌آباد مقايسه كرد. چشم‌اندازي بسيار شلوغ و درهم، با انبوهي از ضايعات چوب و فلز ـ بگو خوراكي براي 1000 كاميون و تريلر ـ تا حدي كه افسرده‌ات مي‌كند! هواي دم‌كرده و گرم داخل اتوبوس را هم به آن اضافه كنيد و گرد و غباري را كه حتا تا داخل اتوبوس هم نفوذ مي‌كرد؛ از همان نوعي كه سال‌هاي گذشته چندين شهر كشورمان را به تعطيلي كشانده است. ما از تهران تعدادي ماسك پارچه‌اي يك‌بار مصرف با خود آورده بوديم كه تا حدودي به دادمان رسيد. و اما نجف سوم، زماني به چشم آمد كه از كربلا راهي نجف شديم... .

يادداشت بعدي ـ  ان‌شاالله ـ  27 فروردين
نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 0:1 | لینک  | 

  فرودگاه نجف نمازخانه ندارد. ما ساعت 12 و نيم به وقت عراق به نجف‌ اشرف رسيديم؛ 12 به وقت ايران. من بارها گفته بودم تا زماني كه هواپيما چرخ‌هايش را به باند فرودگاه بغداد نكوبد خيالم از بابت اين سفر راحت نمي‌شود؛ از بس انتظار و دردسر كشيده بوديم براي اين سفر. تازه ديروز كه بليت‌ها را گرفتيم به ما گفتند مقصدمان نجف است نه بغداد و حالا در فرودگاه نجف بوديم و من باز هم باورم نمی‌شد که در نجف باشیم و فرودگاه نجف اشرف نمازخانه نداشته باشد. البته لطف كرده و تعدادي سجاده‌ي بسيار معمولي و ارزان‌قيمت گوشه‌ي سالن گذاشته بودند. تا مقدمات و تشريفات ورود ما فراهم بشود، يكي از همين سجاده‌ها را پهن كردم و نماز خواندم و همراهان نیز. البته گفتند فرودگاه در حال بازسازي و تكميل است و هر مسافر ورودي بايد 10 دلار عوارض ورود به خاك عراق بدهد ـ چيزي كه در هيچ فرودگاهي عرف نيست حتا در ديگر فرودگاه‌هاي عراق ـ توجيه‌شان همان بود كه گفتم: تكميل و بازسازي فرودگاه ـ و ما معادل ريالي آن را داديم؛ نفري 16 هزار تومان به نرخ روز دلار در ايران و جالب اين‌كه عراقي‌ها مظنه‌ي روزانه‌ي ارزش دلار در كشور ما را دقيق‌تر از خودمان مي‌دانند، چون كاروان‌ قبلي نفري 14 هزار تومان داده بودند. (اگر مي‌خواهيد نرخ دقيق دلار را به پول ايران بدانيد، پيشنهاد مي‌كنم يك تك‌زنگ به يكي از كاسب‌هاي بازارهاي شهرهاي زيارتي عراق و يا مسوولان كنترل گذرنامه در فرودگاه نجف بزنيد!) در فرودگاه امام هم بیست‌وپنج هزار تومان عوارض خروجی داده بودیم و همان‌جا بود كه احساس كردم پول بيش‌تري بايد همراه داشته باشيم در اين سفر و خودپرداز سالن انتظار فرودگاه امام به دادم رسيد. اگرچه پرداخت عوارض خروجي در فرودگاه تهران آن‌هم با تخفيف 30 هزار توماني نسبت به پروازهاي غيرزيارتي(عوارض خروجي براي مقاصد غيرزيارتي 55 هزار تومان بود.) كمي زور داشت؛ اما عوارض 10 دلار فرودگاه نجف را با رغبت داديم، چرا كه فرودگاه، در دست تكميل است و هر امكان رفاهي كه براي آن بسازند، يك نوع صدقه‌ي جاريه خواهد بود براي ما ـ ان‌شاالله ـ فقط خدا كند نمازخانه‌ي آبرومندانه‌اي هم بسازند براي اين فرودگاه.

  پيش از سفر خوشحال بوديم كه مقصدمان نجف است و مي‌توانيم پيش از زيارت حرم حضرات ائمه عليهماالسلام، خدمت مولا علي(ع) پدر بزرگوارشان برسيم و براي زيارت اين بزرگواران از ايشان رخصت بطلبيم؛ اما شگفتي ديگر سفر بلافاصله بعد از خروج از فرودگاه نجف خودش را نشان داد: ما مستقيماً به كربلاي معلي مي‌رفتيم(!) ليدر كاروان به ما گفت كه طبق برنامه‌ي از پيش تعيين شده و رزرواسيون هتل، بايد برويم كربلا و سه روز بعد برگرديم به نجف! جالب اين‌كه يكي ديگر از دوستان ما كه يك روز بعد از ما به سفر عتبات آمد ـ و من روز قبل و به هنگام خداحافظی ِ تلفني خبردار شده بودم عازم اين سفر است ـ با پرواز بغداد آمده بود ولي كاروان آن‌ها را مستقيماً از فرودگاه بغداد آورده بودند به نجف اشرف ـ لابد به خاطر برنامه‌ي از پيش تعيين شده و رزرواسيون هتل!

  دو ساعتي معطل انگشت‌نگاري شديم ـ حتا قرنيه‌ي چشممان را هم اسكن كردند! ـ اين هم فداي سر امنيت! براي خودمان هم بد نيست. عراق هر چقدر امن‌تر، زيارت، دلچسب‌تر. نشان به آن نشان كه حتا خانم‌ها به تنهايي و بدون همراه مي‌رفتند زيارت؛ چه در كربلا، چه در نجف. ساعت دو و نيم راه افتاديم به طرف كربلا؛ با يك اتوبوس و يك دستگاه ون. 57 نفر بوديم در كاروان و ليدر گفت افرادي كه در اتوبوس راحت نيستند، بروند در ون بنشينند. از جمله‌ي اين افراد، خانم حدواً 60 ساله‌اي بود كه با عصا آمده بود و پيرمردي ـ خيلي پير و نحيف و رنجور ـ كه او هم با عصا آمده بود ولي نه به تنهايي ـ و در فرودگاه نجف ويلچري به او دادند تا راحت‌تر باشد.

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 2:18 | لینک  | 

كتاب پشت ديوار مدرسه در كتاب‌خانه‌ی آنلاين كودك و نوجوان (وابسته به كتاب‌خانه‌ی ملی) در دسترس مخاطبان قرار گرفت. اين‌جا
نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 14:24 | لینک  | 

   شگفتي‌هاي اين سفر به همين‌جا ختم نمي‌شود. به ما گفتند كه سه جاي خالي در هواپيما هست. مثل همه‌ي هموطنان‌ فرصت‌طلبم(!) حيفم آمد از اين‌كه اين يك جاي خالي هدر رود! فكر كردم مامان كه مريض احوال است، كاش بابا گذرنامه داشت تا با ما مي‌آمد. بعد فكرم رفت سراغ حاج‌ خانم. خانم نادري، مادر يكي از دوستان خانوادگي. همين‌جوري تصويرش آمد در ناخودآگاهم. حالا هزينه‌ي سفر را كارت به كارت كرده‌ام براي خانمي كه به ما گفتند مهمان‌دار هواپيماست و قرار است ما را بفرستد كربلا. در اين هول و ولا دنبال كارهاي ماشين هم هستم كه از يك ماه پيش خراب است، وقت و پولم را حرام و ـ از همه مهم‌تر ـ اعصابم را خراب كرده است. زنگ زدم، زنگ زدم و زنگ زدم تا خانم نادري را پيدا كردم. سمج شده بودم پيدايش كنم؛ ولي گفتم زياد خودم را به آب و آتش نمي‌زنم، اگر قسمتش باشد، مي‌آيد و اتفاقاً گوشي را برداشت. خيلي زود موافقت كرد. گفت الان با دخترم در قطاريم و داريم از مشهد مي‌آييم. شما كه داري زحمت مي‌كشي، براي دخترم هم جور كن! انگار كه من بايد جور كنم! جالب اين‌كه همه مي‌دانيم معشوق، خود بايد بخواهد و بطلبد و اشاره كند تا بتواني بروي براي عرض ارادت؛ اما انگار گاهي حواسمان نيست و در كاربرد كلمات به خطا مي‌افتيم. من چه‌كاره‌ام كه سفر كربلا براي دخترت جور كنم خانم نادري؟ من زنگ مي‌زنم، خواسته‌ي شما را مي‌گويم ولي برات كربلا دست اوست. حالا نگو همين خانم نادري، همان‌روز در زيارت وداع، از امام رئوف، زيارت كربلا خواسته است و سماجت كرده كه «يا امام رضا، تا برات كربلا را ندهي، از حرمت بيرون نمي‌روم.» دو ساعت بعد من به او زنگ مي‌زنم و مي‌گويم مي‌آييد با من و عيال برويم كربلا؟... يك و نيم ساعت بعد، خانم مهمان‌دار تماس گرفت و گفت: «جور شد، چهار تا جا برايتان رزرو كردم!»

                                              ادامه دارد

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 5:31 | لینک  | 

فاصله‌ي تهران تا نجف، تقريباً به اندازه‌ي فاصله‌ي تهران تا مشهد است. اين موضوع را وقتي متوجه مي‌شويد كه نه از مرز زميني، كه از مسير هوايي به اين شهر مقدس سفر كنيد.

   چند روزي از عاشورا گذشته بود كه براي مهماني به خانه‌ي يكي از اقوام رفته بوديم. به عادت هر سال، چند پرچم سبز و قرمز «يا حسين» و «يا ابوالفضل» به در و ديوار پذيرايي خانه‌اش زده بود و همين شد بهانه‌ي حرف‌هايمان درباره‌ي امام حسين(ع) و كربلا؛ تا اين‌كه گفت: «كربلا مي‌رويد؟» گفتم: «آدم، «كربلا» را نمي‌پرسد مي‌روي يا نه، مي‌گويد بيا برو كربلا! يا نهايتاً مي‌پرسد كي مي‌روي كربلا. حالا ماجرا چيست؟»

   گفت: «يك نفر هست كه بدون نوبت مي‌برد كربلا، به شرط اين‌كه هواپيما جاي خالي داشته باشد. اسم‌تان را بدهم؟»

   در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست، بنابراين جواب مثبت دادم و او گفت: «از حالا تا آخر ماه صفر، هر وقت جاي خالي بود، مي‌روي.»

   فردا 9 صبح تلفن همراهم زنگ خورد كه: اگر آمدني هستي، گذرنامه‌ها را بياور براي گرفتن رواديد!  

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 16:41 | لینک  | 

كوه بايد باشی در كشاكش دهر ـ سنگ زيرين آسيا، دست‌كم گرفتن زندگي است.
نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 1:35 | لینک  |