يادداشت‌های يك نویسنده و روزنامه‌نگار

 

 رضا اميرخاني نويسنده‌ي باهوشي است. اين را زماني كه «من او» را مي‌خواندم متوجه شدم. همان زمان حسي قوي به من مي‌گفت اين آدم واقعاً حرفي براي گفتن دارد. آن موقع اصلاً او را نمي‌شناختم و اثر قبلي‌اش «ارميا» را هم نخوانده بودم؛ اما همان يك اثر هم تأثير خود را گذاشته بود و اميرخاني را سر زبان‌ها انداخت و مسير زندگي اين نويسنده جوان را تغيير داد. خودش در جايي گفته است اگر روزي كتاب‌هايم نفروشند، سراغ شغل اصلي‌ام مي‌روم. (نقل به مضمون) اما همان زمان، با تمام حس خوبي كه به او و «من او» داشتم، نگران هم شدم. نگران از اين حيث كه معمولاً ايراني جماعت استعداد عجيبي دارد كه يك شبه ره صد ساله برود و بعد، يك شبه نه تنها راه رفته را به عقب برگردد، كه سقوط نيز بكند.

 

  يك برداشت شخصي هم دارم و آن اين‌كه بيش‌تر نويسندگان ايراني «تك اثر»ند. كم نبوده‌اند و كم نيستند نويسندگاني كه با يك اثر درخشيده‌اند و از اين منظر، شايد بي‌راه نباشد اگر بگويم معمولاً شاهكارهاي نويسندگان ايراني را بايد در نخستين آثارشان جست‌وجو كرد... كاش فرصتي باشد تا در يك فرصت مناسب، اين مسأله را واكاوي كنم.

 

  جداي از تمام اين نگراني‌ها، يك ويژ‌گي ديگر در اميرخاني هست و آن اين‌كه آثارش ـ از «ارميا» گرفته تا «من او»، تا «داستان سيستان» و همين اثر آخري، «بيوتن» به حدي افراطي، شخصي‌اند. اين مسأله در سفرنامه ـ رمان «داستان سيستان» بيش از ديگر آثارش نمود دارد.

 

  البته اين يك حقيقت انكارناپذير است كه آثار هر نويسنده‌اي، خصوصاً رمان‌نويس، آينه‌ي تمام نماي روح و انديشه‌ي اوست؛ اما هنرمند واقعي، كسي است كه عقايد شخصي خود را به قدري در لايه‌هاي پيچيده‌ي اثرش پنهان ‌مي‌كند كه كشف و تفسير آن نياز به واكاوي خواننده‌هاي حرفه‌اي و منتقدان ريزبين و نكته سنج دارد. در يك جمله بايد گفت راز ماندگاري و تأثيرگذاري يك داستان، در درونمايه‌ي‌ جهان‌شمول و دغدغه‌هاي انساني آن است. از اين رو، هر قدر نويسنده بتواند اثر خود را به اين سمت هدايت كند، با اقبال بيش‌تري از جانب مخاطب مواجه خواهد شد. درست به همين دليل است كه احساس مي‌كنم آثار اميرخاني (خصوصاً همين «بيوتن») تا حد زيادي شعاري‌اند. جالب اين‌كه خود او نيز بارها در اين اثر روايت را رها مي‌كند و اذعان مي‌كند كه در حال شعار دادن است و خوب، ساختار و زبان اين اثر نيز اين امكان را به او مي‌دهد كه از طرف سهراب و يا خود نويسنده‌اش، جا به ‌جاي رمان تذكر بدهد و اعتراض كند كه «شعار نده» و يا «شعاري شد» و... .

 

  نويسنده در همان صفحات ابتدايي داستان تكليف خود را با خواننده روشن مي‌كند. زماني كه ارميا و آرميتا به اتفاق خشي از فرودگاه «جي اف كي» به منطقه‌ي منهتن نيويورك مي‌رسند، آسمان‌خراش‌هاي اين قسمت از شهر، ديد ارميا را كور مي‌كنند؛ به گونه‌اي كه او از آسمان به جز نواري باريك، چيزي نمي‌بيند. ارميا به دليل نور كم، احساس مي‌كند وقت زوال آفتاب فرا رسيده و نمازش در حال قضاست؛ غافل از اين‌كه ساعت، 2 بعدازظهر است! همان‌جا ارميا با خود واگويه مي‌كند: «...و ديگر آسمان را نخواهي ديد.» به اين معني كه خواننده‌ي محترم، حواست باشد تو را آورده‌ام جايي كه به واسطه‌ي پول و قدرت و فساد، خبري از خدا در آن نيست و مردم آن راهي براي رستگاري و درك آسمان ندارند. اما اي كاش نويسنده به جاي اين‌كه شخصيت‌هاي خود را محدود كند به خشي، آرميتا، جاني و سوزي، كمي هم وارد زندگي شهروندان آمريكا مي‌شد. مثلاً همين «اسپنسر» و همسر باردارش مي‌توانستند كيس مناسبي براي اين ورود باشند. به همين دليل هم احساس مي‌كنم «بيوتن» در حدي اغراق‌آميز، از زندگي تهي است. از طرفي، با اين ترفند مي‌شد تا حدود زيادي از شعارگويي و مستقيم‌گويي پرهيز كرد.

 

اين نگاه شخصي، به شكل‌هاي مختلف در اثر نمود دارد. در جايي از رمان (صفحه‌ي 107ـ 111) وقتي كه «ارميا» در كاندو «آپارتمان» آرميتا جا گير مي‌شود، يك‌باره نويسنده روايت را قطع مي‌كند تا از خواننده بزاي ادامه‌ي سرنوشت ارميا كسب تكليف كند(!) در عين حال 5 پيش‌فرض براي ادامه‌ي داستان پيشنهاد مي‌كند. واقعاً معلوم نيست هدف نويسنده از اين كار چيست. گويي نگران است كه روايت سرراست و خطي داستان، خواننده را از پي‌گيري آن منصرف كند؛ از اين رو خود وارد گود مي‌شود تا بگويد «خواننده‌ي گرامي، فكر نكن داري سفرنامه مي‌خواني»(1) اين داستان به ظاهر خطي و یکنواخت ممكن است در صفحات بعد هيجان بگيرد و تو را به پي‌گيري آن ترغيب كند. و باز در جايي دیگر، اميرخاني از طراح جلد كتابش نام مي‌برد كه اسم او را با نام معلي بر پيشاني كتاب نوشته است. گويي نويسنده با توجه به بار مذهبي خط معلي مي‌خواهد نوعي تقدس به كارش بدهد و اذعان كند كه اثرش، به نوعي بيانيه‌ و مانیفست عقيدتي اوست. از اين رو با اين شگرد(؟) صراحتاً اعلام مي‌كند نه تنها ناشر را در انتخاب رسم‌الخط شخصي‌اش مجاب كرده(2)، بلكه هدايت طراح جلد كتاب را نيز بر عهده گرفته تا از اين رهگذر به بخشي ديگر از مقصود خويش نايل شود. از اين روست كه ما همه چيز را از منظر نويسنده مي‌نگريم. او ما را به جايي مي‌برد كه خود مي‌خواهد. اگر در صحنه‌ي بسيار خيره‌كننده‌ي كازينوي صحرا حيرت زده مي‌شويم و همانند خشي، آرميتا و ديگران زمان را از ياد مي‌بريم، يادمان هست كه نويسنده‌اي شانه به شانه‌ي ما ايستاده و وقايع را كارگرداني مي‌كند. اگر در شب بي‌سحر «ديسكو ريسكو» نظاره‌گر فروپاشي اخلاقي امثال سوزي هستيم، اميرخاني را مي‌بينيم كه در هيأت ارميا گوشه‌اي از ديسكو نشسته و با خود مي‌جنگد. (راستي، چرا شخص معتقدي مثل ارميا حاضر نيست محل فسق و فجور را ترك كند و مانند يك انسان مسخ شده (توجه كنيد: يك انسان مسخ شده) گوشه‌اي از ديسكو مي‌نشيند و آن‌گونه ترحم برانگيزانه، خود را محاكات مي‌كند؟) در اين صحنه نيز حضور نويسنده را كنار خود احساس مي‌كنيم و البته نويسنده در سراسر داستان خود را به اثرش سنجاق مي‌كند تا پيام اخلاقي خود را به خواننده تحميل كند.

 

 البته مي‌شد درونمايه‌ي سقوط را جور ديگري به خواننده القا كرد. اميرخاني مي‌بايست از اثرش جدا مي‌شد و اجازه مي‌داد خواننده خود نتيجه‌گيري كند. در شرايط فعلي، اين، وقايع داستان نيستند كه اثر را هدايت مي‌كنند؛ بلكه داستان توسط نويسنده‌ي آن به سمت و سويي مي‌رود كه مورد نظر اوست. 

 

  اين نكات البته نافي نقاط قوت رمان نيستند. من به عنوان يك خواننده‌ي حرفه‌اي نمي‌توانم ديالوگ‌هاي استادانه، موقعيت‌هاي قوي داستاني، توصيف‌ها و صحنه‌پردازي‌هاي خيره‌كننده و نگاه تيزبين اميرخاني را در اين رمان خوش ساخت ناديده بگيرم. من نيز مانند بسياري از خوانندگان با اين اثر زندگي‌ كردم، خنديدم و گريستم. مي‌گويند ممكن است كسي را كه با او خنديده‌اي فراموش كني؛ اما هرگز نمي‌تواني كسي را كه با او گريسته‌اي، فراموش كني.  

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1ـ در صفحه‌ي 103 انويسنده در دهان خواننده مي‌گذارد كه «يك‌دفعه سفرنامه مي‌نوشتي ديگر(!) و مي‌شدي خواهرزاده‌ي ارميا...»

2ـ اميرخاني در مصاحبه با همشهري جوان اشاره كرده كه رسم‌الخط كتاب‌هايش كاملاً شخصي و سليقه‌اي است اين وسط، گناه زبان فارسي چيست كه بايد اين سلايق شخصي را تحمل كند، خدا مي‌داند!

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 1:22 | لینک  |