يادداشت‌های يك نویسنده و روزنامه‌نگار

 اميرخاني در«جانستان كابلستان» افتتاحيه را تا صفحه 56 كتاب عقب مي‌اندازد؛ آنجا كه قرار است در هتل «تجارت» هرات فرم پذيرش را به انگليسي پر كند؛ ولي مدير هتل مي‌گويد به انگليسي چرا، به زبان خودمان بنويس؛ زبان دري و خط فارسي. اميرخاني اشك در چشمش مي‌نشيند؛ براي چه؟ چون افغانستان تنها كشور خارجي است كه در آن مي‌توان فرم پذيرش را با خط فارسي پر كرد.

   من فكر مي‌كنم نقطه عطف «جانستان كابلستان» همين‌جاست؛ اشتراكاتي كه با مردم سرزمين افغانستان داريم. مي‌نويسم «سرزمين افغانستان» و نه «كشور» افغانستان، چون بعد از خواندن اين كتاب به شدت با اميرخاني هم‌رأي شده‌ام كه ما در مرام و دين و فرهنگ، تقابل چنداني با مردم افغانستان نداريم، جز مرزهايي كه ميد اين بريطانياي كبير هستند با سيم‌خاردارهاي كه ساخت كارخانه‌اي در ايالات متحده‌اند. و جالب اينجاست كه اين نقش را يك نويسنده «ايراني» آن هم با نوشتن يك «سفرنامه» ايفا مي‌كند و نه يك نويسنده «افغان» با نوشتن «رمان» ـ كه قاعدتا كشش و تأثيري بسيار بيش‌تر از سفرنامه دارد. براي همين باز با اميرخاني هم‌رأي مي‌شوم كه «قشر روشنفكر افغانستان از رمان «بادبادك باز» خوشش نمي‌آيد.» (نقل به مضمون) فكر مي‌كنم در همين مدت اندكي كه از انتشار «جانستان كابلستان»  گذشته، گفتني‌ها را ديگران درباره اين كتاب گفته‌‌ باشند؛ اما من به شخصه ـ مني كه تاكنون به هيچ كشور خارجي نرفته‌ام ـ تصميم گرفته‌ام به عنوان نخستين كشور خارجي به افغانستان سفر كنم، افغانستاني كه اگرچه نا امني در آن هست، در شب‌هاي «هرات»ش خطر اختطاف (آدم‌ربايي) هست، خطر مواجهه با پس‌مانده‌هاي القاعده و طالبان هست...                                                                             

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 23:24 | لینک  |