در هتل بغداد كمتر از 20 ساعت ميهمان بوديم؛ پنجشنبه 10 ـ 11 صبح آمديم به اين هتل ـ كه گفتم اسمش يادم نيست ـ و 5 صبح جمعه راه افتاديم به طرف فرودگاه. مدير هتل صبحانهي پر و پيمان ما را در چند كارتن بستهبندي شده به ما داد و در سرماي سحر راه افتاديم. مثل منگها بودم. باورم نميشد كه داريم ميرويم و تا چند ساعت ديگر در هياهو و دود تهران گم خواهيم شد؛ داريم ميرويم و ظهر كه به تهران برسيم انگار كه از خوابي خوش بيدار شده باشيم حسرت اين خواب خوش را خواهيم خورد. داريم ميرويم و كولهباري از خاطرات خوش ـ نه به اندازهي يك سفر يكهفتهاي، كه به اندازهي تمام عمر ـ را با خود خواهيم برد. نميدانستم چه شد كه به اين سفر آمديم؛ اما حتم ميدانستم كه تا پايان عمر، شيريني و لذت اين سفر در لحظه لحظهي زندگي با من خواهد بود و تا آخر عمر خاطرهي خوش براي مرور كردن خواهم داشت. در اين مدت باقيمانده از عمر ـ يك روز، يك سال، ده سال يا بيست سال ـ كجا چنين تجربهاي سراغم خواهد آمد؟ اگر به من است، حتم دارم حتا سفر حج هم چنين لذتي به من نخواهد داد، نرفتهام اما حسم معمولاً به من دروغ نميگويد. گيرم غلوآميز به نظر برسد؛ اما امام جعفر صادق عليهالسلام چه، كه فرمودهاند زيارت حسينبن علي عليهالسلام ـ در روز عاشورا ـ ثوابي معادل هزار حج تمتع، هزار حج عمره و هزار جهاد در كنار پيامبر خدا دارد. و جايي ديگر فرمودهاند اگر بخواهم از فضيلت زيارت قبر جدم حسين(ع) بگويم خوف آن دارم كه حج را تعطيل كنيد و به جانب مزار حسين(ع) بشتابيد. البته خدا كند زيارتمان با معرفت بوده باشد و خدا كند بتوانيم اين توفيق و لياقت را حفظ كنيم.
صبحانه را در راه فرودگاه ـ داخل اتوبوس ـ خورديم و به خاطر شرايط شديد امنيتي بغداد و بهويژه فرودگاه، بارها و بارها تفتيش شديم، از اتوبوس پياده شديم، تفتيش شديم و سوار شديم. 200 متر جلوتر از اتوبوس پياده شديم. چمدانها، ساك و كيف دستي را به ستون يك روي زمين گذاشتيم تفتيشمان كردند و يك سگ ـ به چه بزرگي و هيبت، كاملاً سياه! ـ ساكهايمان را بو كشيد و رخصت رفتن داد. جلوتر حتا ماشينمان را عوض كردند با مينيبوسهايي كه از فرودگاه آمدند و با اينحال 200 ـ 300 متر جلوتر تا دانهي آخر بار و بنديل را كف خيابان گذاشتيم و تفتيش. و در ورودي فرودگاه تفتيش، در سالن انتظار، تفتيش ـ كفش و كمربند و كت و تلفنهمراه داخل يك سبد تا از اشعه عبورشان دهند و خودمان تفتيش ـ باز در سالن ترانزيت ـ آخرين مرحلهي خروج مسافر ـ كفش و كمربند و كت و تلفنهمراه داخل سبد براي عبور از اشعه و باز خودمان تفتيش! حالا اينها را بگذاريد كنار حالي كه به خاطر به پايان رسيدن اين سفر مقدس از ما گرفته شده و كنار بغض گير كرده در راه گلو كه قرار نيست جلوي غريبهها و سه همسفرمان گشوده شود و همهي اينها را بگذاريد كنار رخوت و بيحالي ناشي از يك بيماري سخت تا كمي از حال آن لحظهي مرا درك كنيد و باز همهي اينها را بگذاريد كنار اين كه به خاطر رخوت ناشي از مريضي، نه حال نشستن دارم و نه حال ايستادن. سرپا ميايستم، كمي بعد مينشينم روي نيمكت، باز ميايستم، كمي بعد حتا حال نشستن روي نيمكت را هم ندارم، مينشينم كف زمين و همهي اينها را بگذاريد كنار اينكه پروازمان سه ساعت تأخير خورده است ـ سه ساعت تاخير براي سفري كه كل آن يكساعت و بيست دقيقه است! ـ آخ كه يك ليوان چاي داغ چهقدر ميچسبد! مطمئنم چاي حالم را تا اندازهي زيادي جا ميآورد آن هم مني كه معتاد چاي هستم. ميروم به بوفهي فرودگاه و ميگويم: «شاي موجود؟» طرف ميگويد: «بول ايراني؟» تا لابد قسمش را براي ادا نكردن «پ» نشكسته باشد! به علامت مثبت سر تكان ميدهم و ميگويد: «نه!» اول حرصم ميگيريد به خاطر اين تحقير، در دلم ميگويم «مردك! خوب پول چاي را دو برابر حساب كن، اصلاً سه برابر» اما بعد خودم را دلداري ميدهم كه «اينجا فرودگاه است و كسي با پول ايراني خريد نميكند وگرنه مثل بازاريهاي كربلا و نجف پول ايراني هم ميگرفت.» دست از پا درازتر به طرف نمازخانه ميروم تا بر خلاف ميلم ـ دوست ندارم شأن نمازخانه و مسجد را با خوابيدن در آن بشكنم ـ كمي دراز بكشم بلكه رمقي به جانم بيايد. خدا را شكر فرودگاه بغداد بر خلاف فرودگاه نجف اشرف نمازخانه دارد ولي نمازخانهي فرودگاه بغداد هم در شأن اين كشور مسلمان نيست. كف نمازخانه با چند فرش خرسك مفروش شده كه با كوچكترين حركتي زير پا جمع ميشوند و لول ميشوند. جامهريهاي ايستاده و لق با مهرهاي شكسته و بسيار سياه كه نماز خواندن با آنها مشمول احتياط است. عجب! همه جاي دنيا كوزهگر از كوزهي شكسته آب ميخورد يا فقط كوزهگران كشورهاي اسلامي از كوزهي شكسته آب ميخورند؟ با تهران تماس ميگيرم و آنها را از تاخير پرواز خبردار ميكنم، چون قرار است بيايند استقبالمان.
ساعت دوازده و نيم پرواز ميكنيم با بويينگ ام دي 83 كيش اير و به محض ورود و استقرارمان ميهماندارن خرق عادت ميكنند و با «زمزم» خنك، پذيرايي ميشويم تا كمي از گرماي داخل هواپيما تعديل شود. ما كه ماه به ماه نوشابه نميخوريم ـ فكر بد نكنيد! به خاطر ضررش ـ اين نوشابه چنان ميچسبد كه گفتني نيست؛ از بس نوشابهي بيمزه و آبكي خورده بوديم در اين سفر. قاعدتاً بايد در طول راه با ميانوعدهي غذايي از ما پذيرايي ميشد؛ چون زمان واقعي پروازمان ساعت 9 يا نهونيم بود؛ اما به ما ناهار دادند؛ بنابراين شكام داشت به يقين تبديل ميشد كه ساعت پرواز را در بليتهايمان اشتباه نوشته بودند. به هر حال نزديك ساعت دو بود كه به آسمان تهران نزديك شديم و اصلاً نياز نبود كه مهماندار اين خبر را اعلام كند؛ چون يك لايه دود غليظ از دور ديده ميشد. نشستيم.
پدر و مادرم از پشت شيشهي سالن انتظار به دنبال ما چشم ميچرخاندند ـ فصل مشترك همهي سفرها ـ چشممان كه به جمالشان افتاد، گل از گلمان شكفت و چشمشان كه به چشممان افتاد گل از گلشان شكفت. جلو رفتم، صورت پدر و صورت و پيشاني مادر را بوسيدم و يك لحظه دلم برايشان سوخت. به خودم نهيب زدم: «چهكار كردي، حق اين بود كه اينها اين طرف باشند و تو آنطرف... تو به سفر كربلا بروي و اينها به استقبالت بيايند؟»
و از كرم آقا يكي هم اينكه كمتر از ده ماه بعد، ما ـ من و همسرم ـ و آنها ـ پدر و مادرم ـ همسفر بوديم در سفر عتبات ـ همين برج هشت.
پايان
مجلهی "همشهری جوان" مدتی است در صفحهی پایانی خود گفتوگویی خواندنی و متفاوت از افراد مشهور کار میکند. همشهری جوان هر بار از مصاحبهشونده میپرسد: "از میان دوستانتان چند نفر هستند که اگر بخواهند بیایند خانهی شما و شما حوصله یا آمادگی پذیرایی از مهمان را نداشته باشید، خیلی راحت به او میگویید آمادگی ندارم؟" و قطعاً پاسخ این سوال، بسیار جذاب و خواندنی میشود.
جدای از "دستمریزاد"ی که به طراح هوشمند این سوال باید گفت، تاملی هم باید بر این مساله داشته باشیم که دوست واقعی چه ویژگیهایی دارد؟ واقعاً در میان دوستانمان چند نفر هستند که با آنها رودربایستی نداریم و به قول معروف با آنها راحتیم؟ اصلاً دوست یعنی همین. همین که با او راحت باشیم؛ تا حدی که برخی از اسرار زندگیمان را هم به او بگوییم. البته رسول مکرم، حضرت محمد(صلیالله علیه و آله) میفرمایند: "اسرار زندگیات را به دوستت نگو؛ چرا که ممکن است او در آینده به دشمنت تبدیل شود، آنگاه رازت را نزد دیگران فاش خواهد کرد و از آن به زیانت استفاده خواهد کرد."
البته به شخصه معتقدم، اتفاقاً دوست واقعی آن است که رازت را تحت هیچ شرایطی نزد دیگران فاش نکند؛ چه برسد به اینکه به دشمنت تبدیل شود! رسول مکرم هم اگر چنین فرمایشی فرمودهاند به این دلیل بوده که ایشان به واسطهی علم بیمنتها و الهی که از آن برخوردار بودند، واقف بودهاند که ما بندگان خدا در انتخاب رفیق واقعی به اشتباه میافتیم وگرنه دوست اگر دوست باشد که به دشمن تبدیل نمیشود تا بخواهد به وقت دشمنی، از نقطهی ضعف تو برای رسیدن به اهدافش سوءاستفاده کند.
حالا برگردم به مساله اصلی: در میان دهها رفیقی که با آنها به واسطهی کار و زندگی مراوده داریم و اصلاً در میان دوستان صمیمی، چند نفر هستند که ما با آنها راحتیم و آنها به قدری با ما راحتند که بیایند نقطهی ضعف ما را در گوشمان زمزمه کنند، مبادا دیگران به خاطر این نقطهی ضعف از ما برنجند و یا از این نقطهی ضعف رفتاری ـ اخلاقی به ضررمان استفاده کنند؟
ظاهراً در "شرایط کنونی" داشتن چنین توقعی در ردهی محالات و در حکم بلاهت است!
يكي از همكاروانيهاي فعال كه در طول سفر كمك زيادي به ما ميكرد، با انتخاب ما شد مسؤول موقت كاروان تا برويم كاظمين و برگرديم. در طول راه، همكاروانيها دلخوري خود از رفتار غيردوستانه و ناموجه جناب ليدر را با مرور رفتارها و سخنانش گوشزد ميكردند و معتقد بودند در حقمان اجحاف و نامردي ميكند. نميدانم در مسير رفت بود يا برگشت، كه زمزمههايي پيچيد مبني بر اينكه وقتي برگشتيم هتل، بايد برگهي رضايتنامه و امضاها را از جنابشان پس بگيريم چون احتمال سوءاستفاده جناب رييس ميرفت. يعني كافي بود در سفري ديگر، به اين برگه استناد كند كه هاي! ببينيد در سفر قبلي هم بيم خطر جاني ميرفت و من با گرفتن تعهد و تضمين، افراد گروه را به كاظمين بردم و...
البته دوستان ما بيراه هم نميگفتند و مشت مسؤول كاروان پيش همه باز شده بود. به هر حال راه افتاديم و حدود يك ساعت بعد در سمت چپ جاده، يك جفت گنبد نوراني و طلايي مقابل چشممان قرار گرفت. ظاهراً تا چند سال پيش گنبد حرمين شريف امام موسي كاظم(ع) و جوادالائمه(ع) از نوع كاشيكاري بوده كه در يكي ـ دو سال اخير آنها را با روكش طلا تزيين كردهاند.
طبق معمول بخشي از راه را پياده رفتيم. موقع اذان بود؛ ولي تا برسيم به حرم، نماز جماعت تمام شده بود؛ بنابراين قرار شد به زيارت برويم و يك ساعت بعد برگرديم. مقابل ورودي حرم، يكي از عكاسان دورهگرد عكسي دستجمعي از ما گرفت و قرار شد آن را به تعداد همراهان تكثير كند. در ورودي حرم يادم افتاد كه دو ـ يا سه سال پيش يكي از همكاران سابقم و دو نفر از بستگانش در ورودي «بابالقبه»ي حرم كاظمين بر اثر انفجار بمب يك تروريست انتحاري به شهادت رسيده بودند و من هم در مراسم ختمشان شركت كرده بودم.(همان زمان يادداشتي هم دربارهي شهادت اين بندهي خدا در وبلاگم گذاشته بودم. اينجا) ولي ما از بابالقبله نيامده بوديم. (در سفر دوم كه حدود دو ماه پيش بود، اتفاقاً از بابالقبله وارد حرم شديم و من حتا نميتوانستم آن فاجعه را در ذهنم تصور كنم.) خدا را شكر در يكي ـ دو سال اخير امنيت شهرهاي زيارتي عراق بسيار افزايش يافته است و حالا احتمالاً جناب ليدر بايد بهانهي ديگري براي زوار جور كند(البته اگر از بلايي كه همكاروانيهاي ما به سرش آوردند درس عبرت نگرفته باشد!)
حس و حال حرم كاظمين بسيار شبيه حس و حال حرم امام رؤوف، عليبن موسيالرضا(ع) است. فكر ميكنم افرادي كه سعادت زيارت كاظمين را داشتهاند اين مسآله را تأييد كنند. اولاً صحن و سرا بسيار به حرم امامرضا(ع) ـ پيش از توسعهي اخير ـ شباهت دارد. حتا شكل و شمايل ضريح مشترك اين دو بزرگوار نيز به ضريح قبلي امام رضا(ع) شبيه است. در ثاني از آنجا كه دو بزرگوار مدفون در كاظمين، پدر و فرزند امام هشتم هستند، زيارتشان حس تو را به مشهد ميكشاند. لااقل من كه اينگونه بودم. انشاءالله آنهايي كه نرفتهاند، به همين زوديها مشرف شوند و اين حس زيبا را هم تجربه كنند. حالا اين را هم داشته باشيد كه كسالت هم دارم و در حالي كه گوشهي حرم نشستهام، با آقاهاي بزرگوار حرف ميزنم. هم دوست دارم زودتر به هتل برگرديم تا استراحت كنم و هم دلم نميآيد از حرم دل بكنم. خلاصه اينكه يك ساعتي خوش بوديم و باز برگشتيم. سر راه عكسهايمان را گرفتيم. من از يكي از دستفروشان اطراف حرم لباس زير و حوله خريدم تا در هتل دوش بگيرم و به طرف شهر افسردهي بغداد برگشتيم. سر راه، «احمد» ـ راهنماي عراقي ما ـ در گوشهي جاده محل دفن صدام ملعون يا به قول خودش «مضجع صدام» را نشانمان داد كه با چند چراغ آبي روشن شده بود و زير لب لعني نثارش كردم.
ساعت حدود هشت شب بود كه به هتل برگشتيم. جناب ليدر در لابي هتل نشسته بود و با ديدن ما خودش را خوشحال نشان داد و گفت: «زيارت قبول! دلم پيش شما بود و نرفتم شام بخورم؛ چون از گلويم پايين نميرفت و...»
يكي از همراهان كه گفتم در طول راه پيشنهاد كرده بود پس از برگشتن به هتل، برگهي تعهدنامه را از ليدر پس بگيريم، جلو رفت و گفت: «رفيق نيمهراه شدي و تو مملكت غريب تنهايمان گذاشتي، لابد توقع نداشتي ما را سالم ببيني. حالا كه متأسفانه زنده و سالم هستيم، تعهدنامهي ما را پس بده!»
طرف كه انتظار چنين برخوردي را نداشت ـ از بس ملاحظهاش را كرده بوديم ـ گفت: «اين چه حرفي است، گرفتن تعهدنامه بخشي از وظيفهي من بود چون شما را به من سپردهاند و...» دوست ما گفت: «وظيفهات اين است كه 39 نفر زائر غريب را به امان خدا ول كني و بروي بخوابي؟!» راست ميگفت، چون معلوم بود طرف تازه از خواب بيدار شده. ليدر گفت: «حرفي نيست، رضايتنامه به چه درد شما ميخورد، فعلاً خستهايد، برويد شام بخوريد بعداً آن را پس ميدهم.» اما بحث بالا گرفت و چند نفر ديگر هم پي ماجرا را گرفتند كه بايد رضايتنامهي ما را پس بدهي و در نهايت كار به مشاجره كشيد و دوست ما رفت جلو تا جناب ليدر را كتك بزند(كه كاش زده بود!) همكاروانيها مانع شدند و طرف را كشيدند بالا و او هم رفت و نه خودش و نه زن و بچهاش براي شام پايين نيامدند.
حالي از جناب رييس گرفته شده بود كه... بماند!