يادداشت‌های يك نویسنده و روزنامه‌نگار

   دیروز برای کاری رفته بودم بازار. دکه ای هست رو به روی سبزمیدان که زمانی در داخل میدان بود و بعدها جایش عوض شد و رفت رو به روی میدان. دکه ی کتابفروشی بود. کتاب های خوبی هم داشت. زمانی که محل کارم به این میدان نزدیک بود، هرشب موقع رفتن به خانه می رفتم سراغ این کتابفروشی که یک پیرمرد و پسر جوانش آن را اداره می کردند. خاطرات خیلی خوبی از این دکه داشتم. «کلیدر»، «جای خالی سلوچ»، «وضعیت آخر» و چند کتاب خوب دیگر را از همین جا خریده بودم. مدتی که گذشت شدم مشتری ثابت و چون سلیقه ام را شناخته بود، هر کتاب جدیدی که در می آمد، حتماً یک نسخه برایم نگه می داشت. چند سالی هست که دیگر خبری از آن پیرمرد نیست و من هیچ وقت شهامت پیدا نکردم و یا بهتر بگویم، دلم نیامد سراغ پدر را از پسر بگیرم؛ مبادا که...

   اما دیروز ضربه ای هولناک تر از غیبت پیرمرد به من وارد شد! دکه کتابفروشی تبدیل شده بود به دکه فروش نوشیدنی های خنک! از همان بچگی وقتی کسی از دوستان و بستگان فوت می کند، تا مدت ها باورم نمی شود مرده باشد؛ حالا مانده ام این مصیبت جدید را کجای دلم بگذارم... 

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 14:36 | لینک  |