جوشش درونی عامل نویسندگی است/ کتاب غذای روح است
حوزه ادبیات گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان؛ حمیدرضا داداشی متولد تهران از سالهای ابتدایی دهه 70 همزمان با نویسندگی در نشریات کودک و نوجوان و ویراستاری کتابهای علمی و داستانی خود، به نگارش داستان مشغول بوده است. «عزیز خانم»، «پشت دیوار مدرسه» و «سر خیابان منتظر باشید» از آثار تالیفی داداشی است.
در ادامه گفتگوی ما با این نویسنده را میخوانید:
*آقای داداشی در ابتدا برایمان بگویید، نوشتن را از چه سالی و با چه مجموعهای شروع کردید؟
من نوشتن را از سال 70 شروع کردم که در آن زمان در مجلات منتشر میشد. اما اولین مجموعهام با نام «عزیز خانم» در سال 75 چاپ شد که جایزه آن سال از حوزه هنری را به خود اختصاص داد. پس از آن به طور مجدد در برخی مجلات با موضوع کودک و نوجوان و بزرگسال مینوشتم و حتی در کنار آن خبرنگاری هم میکردم. این کار به طور متفاوت ادامه داشت تا اینکه در سال 88 یک رمان دیگر با عنوان «پشت دیوار مدرسه» از سوی نشر عروج به چاپ رسید و یک سال بعد برنده رمان برگزیده جشنواره سلام بچهها شد.
*چرا حوزه کودک و نوجوان را انتخاب کردید؟
گویی خود انسان تعیین کننده نیست و حسی ناشناخته یا یک دست نامرئی مرا به این سمت برد. شاید به این دلیل که روحیه من به کودک و نوجوان نزدیک است. البته من برای بزرگسال هم مینویسم اما آنچه که موجب میشود راحتتر بنویسم، حس جوششی است که درون من وجود دارد.
*تفاوت کار در حوزه کودک و نوجوان با دیگر حوزهها در چیست؟
همانطور که دغدغه کودکان نسبت به بزرگترها سادهتر است، پرداختن به سوژههای آنها نیز سادهتر است. با این تفاوت که وقتی به کار کودک و نوجوان میرسیم، باید نکتههای آموزشی و تاثیرگذار مثبت و منفی را در نظر بگیریم. زیرا قصهها به طور غیرمستقیم پیامی را انتقال میدهند که باید متوجه آن باشیم.
*از نظر شما کودک امروز ما چقدر به کتاب نیاز دارد؟
این سوال مثل این است که بگوییم انسان چقدر غذا نیاز دارد. همان طور که جسم انسان به غذا نیاز دارد، روح انسان نیز به تغذیه احتیاج دارد. از طرفی روح انسان تنوعطلب است. راه برطرف کردن یکی از این تنوعطلبیها کتاب است؛ زیرا زندگی انسان را از یکنواختی خارج میکند.
*نیاز امروز کودک و نوجوان در درجه اول چیست؟
هر چیزی که موجب رشد انسان شود یک نیاز است؛ اما متاسفانه برخی از این نیازها اشتباه برداشت میشوند. مثلا به محض اینکه قیمت کتاب افزایش مییابد، والدین دیگر برای کودکان خود کتاب نمیخرند اما وقتی موقع خرید تبلت یک میلیون تومانی میشود، اعتراضی به گرانی آن ندارند.
* شما در حوزه ادبیات مذهبی و دینی هم قلم زدید. از این اتفاق برای ما بگویید.
در هر کسی جوششی وجود دارد. برخی دوست دارند در زمینه علمی- تخیلی و دفاع مقدس و ... بنویسند و این بستگی به خود آنها دارد. از سوی دیگر این مساله به تربیت خانوادگی و تاثیرات زیادی که انسان از جامعه میگیرد، بستگی دارد. وقتی این پیشنهاد به من شد، احساس کردم باید آن را بنویسم.
*یعنی اولین اثر شما در این زمینه سفارشی بود؟
این طور بود ولی پس از آن سراغ حوزه کودک و نوجوان رفتم و کودکان همواره از من میخواستند تا از قصههای پیامبران و زندگی آنها برایشان بگویم. اما بعدها احساس کردم، مسیر کتاب داشت به سمت دیگری میرفت و اگر هم کوششی باشد، جوششی وجود ندارد.
*خودتان را در کدام حوزه موفقتر میدانید؟
به دلیل اینکه روحیهام به گروه کودک و نوجوان نزدیکتر است، این حوزه را بیشتر دوست دارم اما گاهی نیاز است در حوزههای دیگری از جمله دفاع مقدس و مذهب هم بنویسم. اما چند سال است یک رمان مینویسم و دوست دارم، اگر قرار است شناخته شوم از طریق این رمان باشد.
*تعریف شما از اهل قلم چیست؟
نویسنده کسی است که به ندای قلبش گوش میدهد.
*در حال حاضر کتابی در دست چاپ دارید؟
بله؛ یک سفرنامه حج که برای چاپ آماده است ولی ناشری برای آن در نظر نگرفتهام.
آقا كوچولو! حميدرضا داداشي ـ متولد 1350 تهران، محلهي 17شهريور، نويسنده و روزنامهنگار همهي دوستان از «كيهانبچهها»يي نوشتند كه اينروزها 60ساله ميشود؛ اما من ميخواهم از 63سالهاي بنويسم كه 30 سال همراه كيهانبچهها بود و پا به پايش آمد تا 60 ساله شود. دوست نويسندهاي سالها قبل ميگفت: «كيهانبچهها» همه را بزرگ كرد اما خودش هنوز «بچه» مانده است؛ اما من ميخواهم بگويم «كيهانبچهها» بابابزرگي است كه كودك درونش همچنان زنده است؛ مثل همان 63سالهاي كه «اميرخان» كيهانبچهها بود ولي كودك درونش زنده مانده بود؛ كه اگر اينگونه نبود، اينقدر در ميان دوستانش محبوب و ماندگار نبود. و بعد... فكر ميكنم به راز ماندگاري و محبوبيت اين پيرمرد 60ساله و آن بابابزرگ 63 ساله. راستي! چه ارتباطي است ميان راز محبوبيت و ماندگاري اين دو؟ «كيهانبچهها»يي كه ما را بزرگ كرد آنقدر دوستداشتني بود كه در طول هفته براي آمدنش روزشماري ميكرديم و سهشنبه كه از راه ميرسيد، دغدغهي ديگري نداشتيم جز اين كه به روزنامهفروشي روبهروي مدرسه برويم و ده ريال پول توجيبي را كه از چند روز قبل كنار گذاشته بوديم بدهيم و يك نسخه «كيهانبچهها» بخريم. من و قاسم، دوست و همكلاس و همسايه بوديم. پولمان نميرسيد كه دو نسخه كيهانبچهها بخريم؛ براي همين گاهي نوبتي مجله ميخريديم و نوبتي آن را ميخوانديم. اما قبل از آن، توي راه از دكهي روزنامهفروشي تا خانه، كيهانبچههاي عزيزمان را ورق ميزديم تا ببينيم كميكاستريپ «حس كچل» سرجايش هست يا نه. داستان خارجي و ايرانياش از كيست؟ عكس فوتبالي از تيم موردعلاقهمان چاپ كرده يا نه. مجله دست هركس كه بود، چيزهاي جالبي در آن كشف ميكرد و ديگري را در جريان ميگذاشت. يك بار قاسم آمد دم درِ خانه و صدايم كرد كه: «حميد، لطيفهات چاپ شده!» من و قاسم لطيفهاي براي كيهانبچهها فرستاده بوديم. حالا لطيفهي مرا چاپ كرده بودند ولي لطيفهي قاسم چاپ نشده بود. هفتههاي بعد هم لطيفهي قاسم را چاپ نكردند. آنروزها اگرچه از چاپشدن لطيفهام خوشحال بودم؛ اما از اينكه لطيفهي قاسم چاپ نشده بود، دلخور بوديم. ولي بعدها كه بزرگتر شديم به كيهانبچهها حق داديم كه بعضي از مطالب را چاپ نكند. لطيفهي قاسم ممكن بود باعث رنجش بچههايي شود كه نقص عضو داشته باشند. به هرحال بعد از چاپشدن لطيفهام در كيهانبچهها انگيزهام براي نوشتن بيشتر و بيشتر شد. به بهانههاي مختلف دست به قلم ميشدم و براي مجلهي محبوبم مينوشتم. گاهي گلايه ميكردم كه چرا كمتر داستان چاپ ميكنيد، گاهي دربارهي مطالب مجله نظر ميدادم و گاهي گلايه ميكردم كه چرا مجله گران شده. گاهي پولم نميرسيد كه مجلهي محبوبم را بخرم و حسرت داستانهاي دنبالهدار و كميكش به دلم ميماند. تا اينكه يكبار بهطور تصادفي در نزديكي خانهي مادربزرگ مغازهاي را پيدا كردم كه مجلههاي تاريخگذشته كيهانبچهها را به نصف قيمت ميفروخت. صاحب مغازه پيرمرد كوتاهقدي بود كه به او «آقاكوچولو» ميگفتند و او هم از اينكه «آقاكوچولو» صدايش بزنند ناراحت نميشد. در بساط آقاكوچولو كيهانبچههايي پيدا ميشد كه چندهفته از انتشارشان گذشته بود و من خوشحال بودم كه با فاصلهي دو، سه هفته ميتوانم پيگير داستانهاي دنبالهدار كيهانبچهها باشم. روزهاي كودكي مثل برق و باد گذشت و من به عنوان نويسنده و روزنامهنگار حوزهي كودك و نوجوان پايم به مطبوعات باز شد و بر حسب اتفاق مدتي عضو شوراي داستان كيهانبچهها بودم. در اين توفيق اجباري از نزديك با مرد مهرباني آشنا شدم كه به او «اميرخان» ميگفتند؛ اما بر خلاف اسم و لقبش و برخلاف بعضي از همردههايش نه «امير» بود و نه «خان» او «اميرحسين فردي» بود؛ يك انسان بزرگوار، خاكي، دوستداشتني، كمحرف و كمتوقع. اميرحسين فردي 30 سال دست «كيهانبچهها»ي ما را گرفت و مواظب بود كه زمين نخورد چون ميدانست صدهاهزار «دل» نگران اين بچهاند و هزاران «چشم» دلشورهي زمينخوردنش را دارند، چرا كه دهها مجلهي نوجوانانه در جواني و كودكي و حتي خردسالي زمين خوردند و ديگر بلند نشدند. يا اينكه راه را به اشتباه رفتند. اما «اميرحسين فردي» نگذاشت اين اتفاق براي «آقاكوچولو»ي دوستداشتني ما بيفتد. اين كار را وظيفهي خود ميدانست، با كاستيها و كمبودهايش ميساخت و توقعي هم از كسي نداشت؛ در صورتي كه هركس در جايگاه اميرحسين فردي بود، به كمتر از مديريت فلان مجموعهي فرهنگي يا مديركلي فلان وزارتخانه راضي نميشد؛ اما در همين شغل نويسندگي و روزنامهنگاري بسيار ديدهام آدمهايي كه از راه نرسيده باد مديريت به سرشان ميافتد و به كمتر از «استاد» و «آقاي رييس» و... راضي نميشوند. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این یادداشت در شماره پنجم اسفندماه کیهانبچهها منتشر شده است.