يادداشت‌های يك نویسنده و روزنامه‌نگار

   تولدم مبارک؟ شاید! 

   لطیفه‌ای می‌خواندم در یکی از شبکه‌های اجتماعی که «به مناسبت تقارن روز کارگر، روز معلم و روز پدر، دولت با نام‌گذاری «هفته‌ی بینوایان» موافقت کرد! بله خب، این هم از هوش و ذکاوت ایرانی‌جماعت است که با نکته‌سنجی و هوش سرشار خود برای هر چیزی بلد است جوک بسازد. و خب، با این حساب روز تولد من در ابتدای این هفته قرار می‌گیرد؛ 10 اردیبهشت. (خواستید کادو بفرستید پیامک بزنید تا آدرس بدهم یا شماره  بدهم کارت به کارت کنید )  

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 2:10 | لینک  | 

   من آدم خاطره‌بازی هستم و اصلاً با خاطراتم زندگی می‌کنم. گاهی با بهانه و بی‌بهانه به محله‌هایی که دوران بچگی، نوجوانی و جوانی‌ام را در آن‌ها جا گذاشته‌ام سر می‌زنم و به مدرسه‌هایی که در آن‌ها درس نخوانده‌ام(!) و... این مرور خاطرات، هم تمرینی است برای حافظه و هم این که خودم را مرور کنم تا یادم باشد چه بودم و چه شدم. چندباری عمداً از خیابانی گذشته‌ام که ماندگارترین خاطراتم را ساخته است؛ خیابان معروف به «کوه‌گچی» در میان قدیمی‌ترهای محل ـ و از این وجه‌تسمیه چیزی نمی‌دانم ولی چیزهایی حدس می‌زنم ـ که به آن خیابان شبیر می‌گفتیم. ابتدا خاکی بود و بعدها آسفالت شد و بعد از آن که شهیدی تقدیم کرد به محل، اسمش شد خیابان شهید نقی تاجیک. و من عمداً از ‌این خیابان عبور می‌کنم به تلافی روزها و شب‌هایی که در این خیابان گل‌کوچک بازی می‌کردیم و هر چند دقیقه مجبور می‌شدیم بازی را نگه‌ داریم تا موتوری و ماشینی بگذرد و دوباره بازی از نو. و با خودم می‌گویم «آن‌روزهایی که با مهدی و قاسم و ممدکوچولو و مهدی نظری و اچی در این خیابان بازی می‌کردی و در دلت به موتور‌ها و ماشین‌ها بد و بی‌راه می‌گفتی، فکر می‌کردی روزی با ماشین خودت از این خیابان رد شوی؟»

   البته الان دیگر کسی در این خیابان بازی نمی‌کند، اصلاً این‌روزها کسی بازی نمی‌کند ـ نه در این خیابان و این محله از تهران، که در هیچ‌کجای شهر ـ و صدای بازی بچه‌ها از جایی شنیده نمی‌شود. همه‌ی بازی بچه‌ها خلاصه شده در یک دنیای مجازی هفت اینچ و در نوجوانی، «پیرچشمی» گرفته‌اند.

   بگذرم. وقتی نشانه‌های تغییر در گوشه گوشه‌ی این شهر دیده شد و مسابقه‌ی تجدد شدت گرفت، خانه‌های 50 متری و 60 متری هم جای خود را به مکعب‌های ایستاده‌ی 10 متری و 15 متری دادند و این‌گونه شد که خاطرات ما هم در معرض خطر قرار گرفتند و شاهد آب شدن و محو شدن خاطراتم بودم. حتا چند بار مصمم شدم تا دیر نشده دوربین به دست بگیرم و راه بیفتم و از محله‌های قدیمی زندگی‌ام، از خانه‌هایی که در آن‌ها مستأجر بودم فیلم بگیرم و... اما همت نکردم و حالا می‌بینم که دارد دیر می‌شود. دبستان شهید فیاض‌بخش جای خود را به مدرسه‌ی راهنمایی داد، خواربار فروشی فروغی ناباورانه رفت و جای آن درمانگاه چندطبقه‌ای سر از خاک بیرون آورد، دبیرستان عابد میدان شوش که در آخرین سال دبیرستان ما در تصمیمی عجیب منحل شده و جای خود را به مدرسه‌ی راهنمایی دخترانه داده بود، در آخرین مرحله‌ی تغییر، زیر پاهای غولی به نام «مرکز بزرگ تجاری» له شد و...

   دو روز پیش به اتفاق عیال تصادفاً به محله‌ای رفتیم در همسایگی محل فعلی و متوجه شدیم که آخرین خانه‌ی استیجاری ما ـ ساختمان قدیمی دو و نیم طبقه‌ای که کلی خاطره از آن داریم ـ در مسابقه‌ی بی‌رحم تغییر و تحول، قد کشیده و از طول و عرض رشد کرده است. در همین راسته، خانه‌ی دو و نیم طبقه‌ی دیگری هم که سه سال از زندگی مشترک را در آن گذرانده‌ایم به انباری تبدیل شده است.

   و اما تیر خلاص! مدرسه‌ی شهید نامجو میدان خراسان، که دوران راهنمایی را در آن گذرانده بودیم، چند وقتی در درست نوسازی بود و دیروز متوجه شدم که کارهای ساختمانی آن تمام شده ولی به مدرسه‌ی راهنمایی شهید چمران تغییر نام داده! این که یک دبیرستان پسرانه تغییر ماهیت بدهد و به مدرسه‌ی راهنمایی دخترانه تبدیل شود تا حدودی توجیه‌پذیر است؛ اما این که یک مدرسه‌ی راهنمایی را منحل کنند و جای آن را به یک مدرسه‌ی راهنمایی دیگر بدهند از عجایبی است که عقل بنی‌بشر که هیچ، عقل هیچ جنی هم به آن نمی‌رسد! (راستی! مگر در نظام جدید آموزشی، دوره‌های تحصیلی به دو دوره‌ی ابتدایی و دبیرستان تبدیل نشده؟ پس این مدرسه‌ی راهنمایی چه صیغه‌ای است؟!)  

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 4:53 | لینک  | 

   گاهی حرفی می‌زنی و چیزی می‌نویسی که خودت هم می‌دانی هیچ اثری ندارد؛ ولی سال‌ها روزنامه‌نگاری و نویسندگی به من یاد داده که کار خودم را بکنم؛ پس مختصر می‌نویسم: گیریم عربستان سعودی بی‌غیرت، معلوم‌الحال و خائن حرمین شریف، در بلبشو و شلوغی اوضاع و احوالی که برای خودش، یمن و تمام دنیا تدارک دیده و برای خالی نبودن عریضه(!) دو مأمور متخلف فرودگاه جده را هم پای میز محاکمه برد و حتا اعدام‌شان کرد؛ با ده‌ها‌هزار هتاکی که بزرگ‌ترین هنرشان گل زدن به دروازه‌ی خودی است چه کنیم؟

   این‌روزها در فضای مجازی چه خبر است؟ ما ایرانی‌های شوخ‌طبع و حاضرجواب و مست و ملنگ که برای گرانی پسته و دسته‌گل‌های خودرسازان وطنی و حتا اسیدپاشی و سقوط هواپیما هم جوک می‌سازیم، این‌بار بهای لبخندهای زودگذر و یا قهقهه‌های طولانی‌ترمان چه‌قدر است؟ فکر کرده‌ایم؟ آهای همه‌ی شماهایی که ـ قدرت خدا! ـ عالم به تمام حوزه‌های فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، حقوقی، شرعی و سیاست خارجی و ... هستید، یک نفر از بین خودتان انتخاب کنید تا نظر شاق بدهد که توهین به حج و حاجی و مسخره‌کردن و بردن آبروی دو نوجوان معصوم و خانواده‌هایشان چه حکمی دارد؟  

   و اسفناک‌تر این‌که پای زیارت خانه‌ی خدا و کربلا که میان می‌آید، بوته‌ی خیرخواهی‌مان گل می‌کند که «پول عمره و کربلا را بدهید به فقرا، به جوان‌های دم بخت، کعبه در همسایگی ماست و...» اما چشمان نگران‌مان(!) را به روی 9 میلیون سفر خارجی سالانه به آنتالیا و استانبول و مالزی و تایلند و هند و مالدیو و جزایر زیبای مدیترانه(!) و... و خروج سالانه 10 هزار میلیارد تومان ارز از کشور و پرکردن جیب اجنبی می‌بندیم.

   و جالب‌تر(؟!) از همه، رفیق روشن‌فکر ما و شماست که وقتی می‌گویی مکه و کربلا، می‌گوید: «پولم را بریزم در جیب عرب‌ها؟! دعا کن بطلبد بروم لندن!» یعنی حاضر است پولش را به اجنبی از خدا بی‌خبر بدهد ولی به شیعه‌ی فقیر نجف و کربلا ندهد. و همین مکه اگر در فرانسه و انگلیس و ترکیه یا مالزی بود، همین‌ها برایش سر و دست می‌شکستند. خدا وکیلی تمام کنیم این فیلم‌ها را.

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 22:55 | لینک  |