يادداشت‌های يك نویسنده و روزنامه‌نگار

 این داستان در مجله‌ی انتظار نوجوان اردیبهشت 95 منتشر شده

انفجار بمب در خانه‌ی بابابزرگ!

  

روز تولد حضرت علی(ع) روز پدر، همه جمع شده بودیم خانه‌ی بابابزرگ، بگو و بخند. هر کس چیزی می‌گفت. زن‌دایی ‌گفت: «سالی یک‌بار مردها برایمان هدیه می‌گیرند، به یک ماه نشده باید هدیه‌هایشان را پس بدهیم! بیا آقا، این هدیه‌ی من.»

دایی هدیه را باز نکرده، گفت: «بله روز زن به شما خانم‌ها کفش و چادر هدیه می‌دهیم، سه‌هفته بعدش روز مرد جوراب از شما می‌گیریم؛ واقعاً خسته نباشید!»

بعد جعبه‌ی کادوپیچی شده را سبک، سنگین کرد و گفت: «عجب جوراب سنگینی!»

کادو را باز کرد، یک ادکلن توی یک جعبه‌ی شیک و خوشگل بود. همه هورا کشیدند و دست زدند.

بعد نوبت زن‌عمو بود که هدیه‌ی عمو را بدهد، اما قبلش مثل زن‌دایی لُغُز خواند که: «آقا، هرچی گشتم جوراب اندازه‌ی شما پیدا نکردم، مجبوری عرق‌گیر برایتان گرفتم، گران‌تر بود، اما جهنم ضرر!» و کادو را به عموعلی داد.

 عمو کادو را باز کرد. یک بلوز خوش‌رنگ  داخل کادو بود. دوباره دست و جیغ و هورا.

مامان هم برای بابا یک کیف دستی گرفته بود و بابا گفت: «احسن‌الله! به این می‌گویند یک همسر واقعی. یک‌بار پشت ویترین مغازه چشمم به این کیف افتاده بود، این خانم حواسش بوده که این کیف چشمم را گرفته و برایم خریده.»

خلاصه داشتیم خوش می‌گذراندیم و همه هماهنگ کرده بودند که شگفتانه‌ی مراسم، هدیه دادن دسته‌جمعی به بابابزرگ باشد. با یک اشاره‌ی عمه رفتیم و هدیه‌هایمان را آوردیم، ریختیم سر بابابزرگ، دست و صورت و پیشانی‌اش را بوس‌باران کردیم، تبریک گفتیم و هدیه‌هایمان را دادیم. بلوز، شلوار، ساعت، بیلچه‌ی باغبانی که بابابزرگ خیلی به آن احتیاج داشت و...

بابابزرگ از خوشحالی اشک در چشمش جمع شده بود. هرکس چیزی می‌گفت و مزه می‌پراند. خلاصه چند دقیقه‌ای شلوغ‌کاری کردیم و کم کم برگشتیم سر جایمان.

    بابابزرگ به من اشاره کرد و گفت: «جانِ بابا، از سر تاقچه قرآن را بیاور.»

   یک‌دفعه بمب شادی دیگری در خانه‌ی کوچک بابابزرگ منفجر شد. همه هورا کشیدیم و دست زدیم. می‌دانستیم چه اتفاقی قرار است بیفتد. بابابزرگ قرآن را از من گرفت، آن را بوسید، روی چشمش گذاشت و لای آن را باز کرد. همه با هم صلوات فرستادیم. بابابزرگ بسم‌الله گفت، سوره‌ی «هل اتی»* را باز کرد و خواند «...دوستان خدا کسانی هستند که به عهد خود وفا می‌کنند و به فقیر و یتیم و اسیر روزی می‌دهند و می‌گویند به‌خاطر خدا این کار را کردیم و از شما پاداش نمی‌خواهیم.»

بعد هم گفت: «الحمدلله همه ماجرای این آیات را می‌دانید، امام‌حسن و امام‌حسین علیهم‌السلام مریض بودند، حضرت علی و حضرت فاطمه علیهم‌السلام نذر کردند بچه‌هایشان که خوب شدند سه روز روزه بگیرند. بچه‌ها خوب شدند و این دو بزرگوار سه روز پشت سر هم روزه گرفتند اما هر سه روز موقع افطار نیازمندی آمد در خانه ـ فقیر و یتیم و اسیر ـ و این دو عزیز غذای خود را به آن‌ها دادند و با آب خالی روزه‌‌شان را باز کردند... .»

   همه ساکت بودیم و گوش می‌دادیم انگار نه انگار که تا همین چند دقیقه‌ی پیش خانه را روی سرمان گذاشته بودیم. بابابزرگ ادامه داد: «همین الان از هرکس بپرسی منظور خدا از «دوستان خدا» در این سوره به کیست، همه می‌گویند حضرت علی(ع) و همسرشان حضرت فاطمه(س) اما حیف... همه می‌دانیم اما فراموش می‌کنیم. این را گفتم که حق این روز عزیز که تولد حضرت علی(ع) است ادا شود. اما دست شما درد نکند که برای مردها هدیه گرفتید و مرا هم شرمنده کردید. هدیه‌هایتان با ارزش بود ولی دیروز این آقامحسن همسایه‌ی بغلی آمده بود برای درددل. می‌گفت حاج‌حسین، فردا روز پدر است، بچه‌ها و نوه‌هایت می‌آیند برای تبریک و دست‌بوسی. خانه‌ات را روی سرشان می‌گذارند. خوش به حالت، خدا چه لطف بزرگی بهت کرده. این بزرگ‌ترین نعمت و هدیه برای توست؛ اما من، بچه‌ها و نوه‌هایم همه راهشان دور است و همین سالی یک‌بار هم نمی‌توانند بیایند و به پدر پیرشان سر بزنند.»

   صدا از هیچ‌کس در نمی‌آمد. بابابزرگ سکوت ما را که دید لبخند زد و گفت: «ببخشید، مثلاً امروز عید است، با این حرف‌هایم ناراحت‌تان کردم، فقط خواستم بگویم ما آدم‌ها گاهی قدر نعمت‌های خدا را نمی‌دانیم اما کسی که از بیرون به زندگی‌مان نگاه می‌کند می‌فهمد که چه نعمت‌هایی داریم و قدرش را نمی‌دانیم.»

    عموعلی گفت: «اتفاقاً ما قدر نعمت‌های خدا را می‌دانیم و مخلص شما هم هستیم.»

    بابابزرگ گفت: «قند و عسل، شیرین‌زبانی بس است، بیایید عیدی‌هایتان را بگیرید.»

    همه به نوبت جلو رفتیم و اسکناس‌های تانشده را از بابابزرگ‌مان گرفتیم، بعد به پیشنهاد بابا جعبه‌ای شیرینی گرفتیم و رفتیم دیدن آقامحسن، همسایه‌ی بابابزرگ.

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

 سوره‌ی مبارکه‌ی «دهر» معروف به «هل اتی» و «انسان» آیات 7 تا 9          

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 0:36 | لینک  |