يادداشت‌های يك نویسنده و روزنامه‌نگار

   رضا اميرخاني در «جانستان كابلستان» كه داستان ـ سفرنامه‌ي افغانستان اوست، توصيفي از قبرستان يكي از شهرها ـ ظاهراً مزار شريف ـ مي‌دهد و اين كه تقريباً بدون استثنا، عبارت «فوت ناگهاني» روي همه‌ي قبرها هست؛ از كودك چندساله تا پيرمرد هشتاد ـ نودساله. امروز دوباره داشتم به مرگ فكر مي‌كردم و آدم‌هايي كه رفتند، و به اين نتيجه رسيدم كه انصافاً، مرگ ـ حتا مرگ يك انسان هشتاد ـ نودساله ـ ناگهاني است؛ هرچند از نظر رضا اميرخاني عزيز، عجيب باشد.

ـ ارديبهشت 1358 تازه چند روزي بود كه هشت‌سالگي را پشت سر گذاشته بودم كه يك روز مهماني سرزده برايمان آمد. گفت مادربزرگم آپانديسيت عمل كرده و الان در بيمارستان است و او آمده به ما خبر بدهد. آن موقع تلفن هم نبود در شهر ابهر. بودنش كه بود، فقط از ما بهتران تلفن داشتند و ما هم كه از ما بهتران نبوديم. به تهران كه رسيديم، معلوم شد مادربزرگ ما ـ مادر مادر ـ در حين جراحي آپانديسيت فوت كرده در اتاق عمل ـ بله در حين جراحي آپانديسيت! وقتي اوضاع مملكت جوري باشد كه فقط از ما بهتران در خانه‌شان تلفن داشته باشند، مردم حتا براي جراحي آپانديسيت هم مي‌ميرند ـ به هر حال مادربزرگ ما، مادربزرگ جوان و 43 ساله‌ي ما به يك بهانه‌ي كوچك از ميان ما رفته بود و آن بنده‌ي خدا هم كه نخواسته بود ما شوكه شويم، خبر را تغيير داده بود تا خودمان بياييم و ببينيم و بفهميم چه بلايي سرمان آمده. آخر، چهل‌وسه سالگي وقت مردن است؟ مادربزرگ ما وقتي رفت، پنج فرزند، دو داماد، يك عروس و سه نوه داشت.

ـ ارديبهشت 1373 تازه چندروزي بود كه بيست‌وسه‌سالگي را پشت سر گذاشته بودم. پدر و مادرم به ملاقات عمه‌ي چهل‌وسه ـ چهار ساله‌ام در بيمارستان رفته بودند. عمه چند سالي بود كه سرطان ريه داشت و اين اواخر به قدري حالش بد شده بود كه سي ـ چهل روزي در بيمارستان بستري بود. بابا از ملاقات برگشت؛ اما مامان مانده بود بالاي سر عمه به عنوان همراه. بابا، از راه نرسيده، هنوز لباسش را عوض نكرده بود كه مامان از بيمارستان زنگ زد و گفت گوشي را بده به بابات، بابا گوشي را گرفت و فقط دو كلمه گفت: «چي مي‌گي؟!» و برگشت و رفت. عمه توي همين فاصله فوت شده بود. سه ماه قبل از آن هم، من در پاسخ برادر بزرگم دو كلمه گفته بودم: «نه بابا!» او خبر فوت خواهرشوهر همين عمه را به من داده بود. با پسرش سوار موتور بوده‌اند كه بنده‌ي خدا از پشت موتور مي‌افتد پايين و خون‌ريزي مغزي مي‌كند.

ـ 30 شهريور 1381، قرار بود به خانه‌ي جديد اسباب‌كشي كنيم. اسباب و اثاثيه را گوشه‌ي حياط جمع كرده بوديم و منتظر بوديم خانه‌ي جديد خالي شود تا اسباب‌كشي كنيم. روز پدر هم بود و ما در خانه‌ي پدري. داشتيم آماده مي‌شديم كه براي تبريك روز پدر به دست‌بوس بابابزرگ ـ پدر مادرمان ـ برويم. تلفن زنگ خورد و به ما خبر دادند كه بابابزرگ فوت شده‌اند.

ـ شهريور 1383 دوستان ورزش‌كارش آمده بودند دنبالش كه: بيا برويم آبيك، مسوولان فدراسيون ورزش آمده‌اند و مي‌خواهيم به مناسبت تولد حضرت امير، كار ويژه‌اي بكنيم. خانمش گفته بود: كجا مي‌روي، شام گذاشته‌ام. گفته بود: من نمي‌خواهم بروم؛ ولي مي‌بيني كه بچه‌ها اصرار مي‌كنند. شعله‌ي زير قابلمه را كم كن، مي‌روم و زود برمي‌گردم. ولي برنگشت. آقاداوود، شوهر خاله‌ي ما آن شب، شب ميلاد حضرت امير، در حالي كه نواي علي، علي، علي، علي باستاني‌كاران در فضاي زورخانه مي‌پيچيد، در گود زورخانه فوت كرد، آقاداوود هنوز چهل‌وپنج سالش نشده بود. وقتي لباس‌هايش را به خانواده تحويل مي‌دادند، يك شيريني در جيب شلوارش يافته بودند.

ـ اواخر شهريور 1385 رفته بودم بانك براي ارائه‌ي مدارك دريافت وام بانك مسكن تا خير سرم از مستأجري نجات پيدا كنم. يكي از شيرين‌ترين روزهاي زندگي ما ايراني‌ها وقتي است كه به آرزوي تقريباً محال خانه‌دارشدن مي‌رسيم. (هميشه گفته‌ام در همه‌جاي دنيا، داشتن خانه‌ي شخصي از بديهي‌ترين حقوق شهروندي است؛ اما در ايران، خانه‌دار شدن از آرزو هم گذشته و به افسانه تبديل شده) اما وسط امضادادن‌‌ها و امضاگرفتن‌ها خبر دادند كه مهدي ـ باجناقم ـ كه از چند روز قبل «مرگ مغزي» شده بود، از دنيا رفته است. مهدي 32 سالش بود و بعد از مرگ مادرش فقط پنج‌ماه دوام آورده بود.

   چند روز بعد از آن هم در حال اسباب‌كشي بوديم و اسباب و اثاثيه‌ را وسط حياط خانه‌ي جديد خالي كرده بوديم كه تماس گرفتند و اطلاع دادند كه سعيد، پسر عمو كه از چند ماه قبل به دليل سرطان خون در بيمارستان بستري بود، فوت شده است. اسباب و اثاثيه را همان‌جا رها كرديم و رفتيم ابهر براي خاك‌سپاري؛ اما وقتي رسيديم كه او را به خاك سپرده بودند. سعيد بيست‌ويك سالش بود و يك ماه مانده به پايان خدمت وظيفه فهميده بودند كه سرطان دارد.

 ـ يك بار با هم ـ چهارنفري ـ رفته بوديم مشهد. چند سال بعد با هم چهارنفري رفتيم كربلا. چندماه بعدش به من گفت: «با هم يك مشهد ديگر مي‌رويم؟» (ببين يك پدر به چه حدي از تمنا بايد رسيده باشد كه به پسرش رو بيندازد كه برويم مشهد) هماهنگ كردم براي جا و مكان اسكان در مشهد. وقت هم تعيين شد؛ ولي چيزي نگفتم كه هم سورپرايزش بكنم و هم اگر ماجرا بهم خورد و نتوانستيم برويم، شرمنده‌اش نشوم. نگو قرار است اتفاق بهتري بيفتد. چندهفته مانده به نوبت مشهد رفتن ما، كارها راست و ريس شد كه چهارنفري برويم حج. قرار مشهد با قرار حج مقارن شده بود، پس قرار مشهد را كنسل كردم و به او گفتم خدا برايمان ساخته كه جايي بهتر از حرم امام رضا برويم. اما او مشهدش را هم رفت، با يك رفيق و فاميل قديمي و چند نفر هم‌سن‌وسال خودش و دو روز مانده به شهادت امام رضا(ع). بيش‌تر به معجزه مي‌مانست كه بليت بگيرد و رفيق نيمه‌راه شود و تنهايي برگردد تهران كه حج را از دست ندهد. رفتيم مدينه، گفتيم و خنديديم و خوش‌گذرانديم؛ اما نمي‌دانستيم چرا بابا در اين سفر، بر عكس هميشه و برخلاف سفر مشهد و كربلا اين‌قدر كم‌حرف شده و بقچه‌ي دلش را گره زده. شش روز در مدينه مانديم و بعد راهي مكه شديم. با هم رفتيم اعمال حج را به‌جا آورديم. فردا شب هم رفتيم براي اعمال مستحبي و طواف دادن مادر. بگو و بخند. در راه برگشت از بيت‌الله، سربه‌سر هم‌كارواني‌ها هم گذاشته بود. اما يك ساعت‌ونيم بعد...

   بابا موقع فوت، چندماه بيش‌تر از هفتادسالش بود؛ فوت او هم ناگهاني بود.

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 23:40 | لینک  | 

(در مجله‌ی «انتظار نوجوان» صفحه‌ای گرفته‌ام با عنوان «فقط به تو می‌گویم» قرار است به امید خدا در هر شماره، نکاتی دینی، اجتماعی و عرفی را با نگاهی نو و تیترهایی متفاوت برای مخاطبان نوجوان بازگو کنم. اولین یادداشت در شماره‌ی تیرماه منتشر شده است. بد ندیدم این مطالب را عیناً در این‌جا بازنشر کنم، شاید به درد مخاطبان این صفحات مجازی بخورد. البته این‌که مخاطبان چه‌قدر با این مطالب ارتباط برقرار می‌کنند، باید منتظر ماند تا بازخوردها برسد.)

دوستانی که به درد جرز دیوار می‌خورند!

   ما با هم دوستیم؛ من و احمد. البته همه فکر می‌کنند ما دوستان خیلی خوبی برای هم هستیم؛ اما واقعاً این‌طور نیست. دوستی ما یک‌طرفه است؛ یعنی اگر من سال به سال هم به احمد تلفن نزنم، او حتی حالی هم از من نمی‌پرسد و تلفنی هم نمی‌زند. یا حداقل، تا وقتی که با من کاری نداشته باشد حالی از من نمی‌پرسد.

   همین چند ماه پیش مشکلی برای خانواده‌ی احمد پیش آمده بود. احمد تلفن کرد و مشکلش را به من گفت. من به او گفتم: «ناراحت نباش، فکر کنم برادرم بتواند این مشکل را حل کند.» احمد خوشحال شد و گفت: «می‌دانستم که می‌توانی با کمک برادرت مشکل ما را حل کنی.» به او قول دادم و گفتم: «حتماً پی‌گیری می‌کنم تا مشکل‌تان حل شود.» بعد از آن احمد هر روز به من تلفن می‌کرد یا پیامک می‌زد که ببیند کارشان به کجا رسیده. روزهای آخر، حتی روزی دو، سه بار تلفن می‌کرد که: «حمید جان! چی شد؟» و من به او گزارش می‌دادم که این کار را کردیم و آن کار را کردیم و چیزی نمانده که مشکلت حل شود. بالاخره هم بعد از دو هفته گره کار باز شد و خودم تماس گرفتم و گفتم: «خدا را شکر مشکل‌تان حل شد.» او هم از من تشکر کرد و رفت که رفت! یعنی دیگر خبری از او نیست و تماسی هم نمی‌گیرد. البته من گاهی به او تلفن می‌زنم و حالش را می‌پرسم؛ اما گفتم که، مطمئنم اگر سال به سال هم به او تلفن نزنم یا پیامک ندهم، او یادی از من نمی‌کند. 

   راستش من از دست احمد خیلی دل‌خورم. من دوستان زیادی دارم که حتی اگر ماه به ماه هم خبری از من نگیرند، از دست‌شان ناراحت نمی‌شوم؛ مثل همکلاسی‌ها و دوستان مدرسه که سه ماه تعطیلی هیچ خبری از آن‌ها ندارم و آن‌ها هم از من خبر ندارند؛ اما از احمد دل‌خورم؛ چون او با بقیه‌ی دوستانم فرق می‌کند. احمد دوست قدیمی من است و حتی با هم رفت ‌و آمد خانوادگی هم داریم و به همین خاطر توقع دارم که بیش‌تر به فکر من باشد. به نظر من دوستان خوب دوستانی هستند که همیشه به یاد هم هستند، نه این که فقط در وقت گرفتاری و مشکل به یاد دوست‌شان بیفتند.

   گاهی فکر می‌کنم شاید بهتر باشد بی‌خیال احمد بشوم و رفاقتم را با او به‌هم بزنم. این که نشد رسم دوستی و رفاقت. دوستی که فقط موقع گرفتاری به یاد دوستش می‌افتد، به درد جرز دیوار می‌خورد(الان من عصبانی‌ام!) همان بهتر که فراموشش کنم؛ اما بعد با خودم می‌گویم شاید قطع‌رابطه با یک دوست قدیمی که به قول مادرم نان و نمک هم را خورده‌ایم، کار درستی نباشد. بالاخره همه که مثل هم نیستند و اصلاً دوستی، این چیزها را هم دارد دیگر. گاهی فکر می‌کنم برای خاطر خدا باید تحمل کرد و بی‌معرفتی‌ها را نادیده گرفت. گاهی هم مثل همین حالا کلاهم را که قاضی می‌کنم، می‌بینم خود من هم دست کمی از احمد ندارم و آدم چندان با معرفتی نیستم! من و خدا هم با هم دوستیم؛ اما من واقعاً حق دوستی با خدا را به جا آورده‌ام؟ فکر نکنم! خدا این‌همه در حق من خوبی می‌کند و همیشه به فکر من است؛ ولی من فقط وقتی به مشکلی می‌خورم و گره بزرگی به کارم می‌افتد، یادم می‌آید که دوست مهربانی آن بالا هست که هر مشکلی به دست او حل می‌شود؛ آن‌وقت پشت سر هم صدایش می‌زنم، دعا می‌کنم و خدا خدا می‌کنم که مشکلم را حل کند؛ در حالی که او، اصلاً منتظر نمی‌ماند که صدایش بزنم و همین که گرهی به کارم افتاد خودش دست به‌کار می‌شود و یک‌وقت متوجه می‌شوم مشکلم از راهی که اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم باز شده. ولی من، همین که مشکلم حل شد، دیگر کاری با او ندارم تا دفعه‌ی بعدی که گرهی به کارم بیفتد و نیازی به او داشته باشم.  

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 1:54 | لینک  | 

 روزی که همه مهربان شدند

«نردبانی رو به آسمان» آغاز شکوهمند و کم‌نظیری دارد. از جمله‌ی تفاوت‌های دو ژانر «رمان نوجوان» و «رمان بزرگسال» این است که رمان بزرگسال می‌تواند آغازی روایی داشته باشد و الزاماً نیازی نیست که نویسنده، با ایجاد یک ضربه‌ی پرتعلیق، دفعتاً وارد ماجرا شود. با این تعریف، می‌توان در رمان بزرگسال ضربه‌ی اولیه و تعلیق را به تأخیر انداخت؛ اما به تأخیر انداختن تعلیق و ضربه‌ی اولیه در رمان نوجوان جایز نیست. در ژانر رمان نوجوان اگر نویسنده نتواند در ابتدای داستان و در همان سطرهای نخست، تعلیق اولیه را ‌ایجاد کند، موفق به جذب مخاطب خود نخواهد شد.

   یوسف قوجق با توجه به همین اصل مهم و اساسی، در همان سطرهایی ابتدایی داستان دست مخاطب نوجوان خود را می‌گیرد تا با یک روایت پرکشش و داستانی، او را با «یاشار» همراه ‌کند و قصه‌اش را بگوید. دوچرخه، جذاب‌ترین سرگرمی بچه‌هاست و نویسنده، داستان خود را با این المان جذاب آغاز می‌کند.

   «ویرم گرفته دوچرخه را بیندازم روی ردّ چرخ‌های جیپ که هنوز هم روی خاک‌ها مانده‌اند... هنوز هم نمی‌دانم چرا یکهو همه‌ی آبادی این‌شکلی شده‌اند. تا مرا می‌بینند، اگر دور از من باشند لبخند می‌زنند؛ اگر هم نزدیکم باشند، می‌آیند نزدیک‌تر، دست به سرم می‌کشند و قربان‌صدقه‌ام می‌روند.

   غلام، پسر بی‌بی‌زلیخا را بگو. تا دیروز نشده بود یک بار هم نگاهم بکند. نشده بود بگذارد حتی یک‌بار به موتورش دست بکشم. با آن موتور هوندایش، گاز می‌داد و کلاف‌ کلاف دود پشت سرش راه می‌انداخت و نگاه به من نمی‌کرد که ایستاده‌ام کنار دوچرخه‌ام که مثل همیشه زنجیرش دررفته. اما آن روز تا من را دید که کنار دوچرخه‌ام ایستاده‌ام، گازش را نگرفت و دودکنان از کنارم رد نشد. تا دید ایستاده‌ام کنار دوچرخه‌ام و نگاهش می کنم، سر موتورش را کج کرد و آمد سمتم. کارش غلامی نبود. از او بعید بود چنین کاری بکند.»

   غلام، یاشار را سوار موتور می‌کند و دوچرخه را با خود می‌برند خانه‌ی غلام و زنجیرش را تعمیر می‌کند. بی‌بی‌زلیخا، مادر بدعنق و بداخلاق غلام هم آن روز جور دیگری شده، با او خوش‌وبش می‌کند و یک کلاه دست‌بافته‌ی خودش را به یاشار می‌دهد و دستی از مهربانی هم به سرش می‌کشد، آن روز؛ اخلاق او «بی‌بی‌زلیخایی» نیست. عروس تایتی هم به او محبت می‌کند و نانی از تنور به دستش می‌دهد و... خلاصه همه آن روز با یاشار مهربان شده‌اند.

   اما ماجرا چیست؟ همه‌‌ی ماجرا به یک اتفاق مهم و تکان‌دهنده برمی‌گردد؛ آیدین، برادر بزرگ‌تر یاشار که کمتر از دو هفته به پایان خدمت سربازی‌اش مانده بوده، در جبهه شهید شده است. آیدین جوان و یاشار هفت ـ هشت ساله که پدر و مادر خود را از دست داده‌اند با عمه و شوهرعمه‌ی خود زندگی می‌کرده‌اند و حالا با شهادت آیدین، یاشار بیش از پیش تنها شده.

   اما داستان بعد از این، به شکلی زیباتر و با نگاهی طرفه ادامه می‌یابد. آنچه ماجرای این داستان را از سایر داستان‌های مشابه با موضوع دفاع مقدس متمایز می‌کند این است که نویسنده‌ عمداً چیزی از نحوه‌ی شهادت  آیدین، محل شهادت او و... به مخاطب نمی‌گوید و تصمیم می‌گیرد از جنبه‌ی دیگری به شهادت آیدین جوان اهمیت بدهد و به آن بپردازد، از این رو فقط همین‌قدر ـ آن هم از نگاه یاشار ـ می‌بینیم که تعدادی اعلامیه‌ی ترحیم به در و دیوار آبادی نصب کرده‌اند و جنازه‌ی کفن‌پیچی که از آمبولانس خارج می‌شود. نویسنده، از این‌جا به بعد پای ماجرای دیگری را وسط می‌کشد. آن هم از زبان تایتی(بزرگ آبادی).

   تایتی آدم خوش‌مشربی است که بچه‌ها را دور خود جمع می‌کند و برایشان قصه می‌گوید. آن روز نیز برای بچه‌ها ماجرایی حماسی و پرآب‌چشم از زن و شوهری می‌گوید که یک‌تنه در برابر قزّاقان روس مقاومت می‌کنند. اواخر دوره‌ی قاجاریه است که دولت روسیه بعد از تحمیل قراردادهای ننگین، به مناطق شمالی کشور از جمله دشت ترکمن دست‌اندازی کرده و مردم مستضعف این منطقه عملاً، هم از سوی دولت ایران و هم از سوی دولت روسیه تحت فشارند و علاوه بر پرداخت هم‌زمان مالیات‌های سنگین و ظالمانه به دولت مرکزی و دولت متخاصم، اسیر ظلم و تجاوز سربازان روسیه نیز هستند. تا این که نیروهای قزّاق در یک برخورد ناجوانمردانه تصمیم به غارت اموال اهالی آبادی می‌گیرند. در این بین، یکی از اهالی، هنگام دفاع از همسر باردار خود با گلوله‌ی سربازان روس به شهادت می‌رسد. در پی این ماجرا، همسر مرد جوان فرزند خود را سقط می‌کند ولی در یک حرکت شجاعانه، تصمیم به انتقام می‌گیرد. زن، لباس مردان را می‌پوشد، سوار بر اسب می‌شود و به دل دشمن می‌زند و... از آن روز به بعد پای قزاقان از آن منطقه بریده می‌شود.

   زن جوان، پس از بازگشت از این نبرد نابرابر سراغ مزار شوهر و نوزادش می‌رود و دو نردبان بالای مزار آن دو می‌کار‌د، به‌گونه‌ای که پایه‌ی نردبان‌ها در زمین و سر دیگر آن‌ها رو به آسمان قرار می‌گیرد. سومین نردبان، مدتی بعد بر مزار همین زن کاشته می‌شود.

    در پایان قصه‌‌ی تایتی معلوم می‌شود که آن زن و مرد، پدربزرگ و مادربزرگ آیدین و یاشار بوده‌اند و حالا نوبت نردبان چهارم است که باید بر مزار آیدین گذاشته شود. تا این‌جای داستان بسیار جذاب است؛ اما در پایان، جذاب‌تر نیز می‌شود، آن‌جایی که تایتی می‌گوید: «... آیدین توی یه جایی به اسم «دشت عباس» تیر خورده. در نبرد با دشمن. در نبرد با اجنبی‌ها. کسی چه می‌دونه؛ دشت عباس هم لابد جایی مثل دشت ترکمنه.»

نردبانی رو به آسمان

نویسنده: یوسف قوجق

ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

135 صفحه

چاپ اول: 1392

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

این مطلب در فصل‌نامه‌ی جوانه‌  شماره‌ی 48 تابستان 94 منتشر شده

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 11:28 | لینک  | 

تقريبا همه كوچ كردند از وبلاگ رفتند، مانده‌ايم ما چند نفر. دارم به اينستاگرام فكر مي‌كنم. و البته قبل از آن به يك تبلت كارراه‌انداز... به اين مي‌گويند جبر روزگار...

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 2:29 | لینک  | 

 معرفي كتاب رنگ جنگ ايران و عراق

 با آقاي علي آقاغفار عزيز(نفر اول سمت راست) در مراسم معرفي كتاب «رنگ جنگ ايران و عراق»

(الكي مثلاً اين‌جا اينستاگرام است!) 

اين هم بقيه‌ي عكس‌ها

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 22:31 | لینک  | 

مراسم تجليل از يوسف قوجق نازنين. عصر يك‌شنبه چهارم مرداد خبرگزاري فارس  

تجليل از يوسف قوجق

 اين هم بقيه‌ي عكس‌ها 

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 22:9 | لینک  | 

   چهار گناهی که سریع‌ترین عقوبت و کیفر را دارد

   قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله أَسْرَعُ الْأَشْيَاءِ عُقُوبَةً رَجُلٌ تُحْسِنُ إِلَيْهِ وَ يُكَافِيكَ عَلَى إِحْسَانِكَ بِإِسَاءَةٍ وَ رَجُلٌ عَاهَدْتَهُ فَمِنْ شَأْنِكَ الْوَفَاءُ لَهُ وَ مِنْ شَأْنِهِ أَنْ يَكْذِبَكَ وَ رَجُلٌ لَا تَبْغِي عَلَيْهِ وَ هُوَ دَائِماً يَبْغِي عَلَيْكَ وَ رَجُلٌ تَصِلُ قَرَابَتَهُ فَيَقْطَعُكَ.

   رسول خدا صلی‌الله علیه و آله: اموری که سریع‌ترین عقاب و کیفر را دارند عبارتند از: مردى كه به او نيكى كنى و او در عوض نيكى تو، با بدى پاسخ دهد؛ مردى كه با او پيمان ببندى و تو به دنبال وفا به آن عهد هستی و او بخواهد به دروغ با تو رفتار كند؛ مردى كه هرگز به او ستم نمى‏كنى و او پيوسته در صدد ستم كردن به توست و مردى كه به خاطر خويشاوندى با او رفت و آمد می‌كنى و او با تو قطع رابطه كند.

منبع: أمالی المفيد، ص 165

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 22:3 | لینک  | 

   تولستوی هم که باشی و شاهکار «جنگ و صلح» را نوشته باشی، باید لیستی از ناشران معتبر کشورت تهیه کنی تا نسخه‌هایی از کتابت را به نوبت برای ده ـ دوازده ناشر بفرستی و جواب رد بشنوی تا این‌که بالاخره ناشری ریسک کند، منت سرت بگذارد و با ده‌ها شرط و اما و اگر کتابت را چاپ کند. اگرچه تا الان، این رمان که تنه به معجزه می‌زند، همچنان در فهرست ده رمان بزرگ جهان باشد.

   ماجرای جناب تولستوی و «جنگ‌ و صلح»اش یکی از ده‌ها ماجرای نویسندگان بزرگ دنیاست؛ اما در ایران خودمان بی‌مایه‌ترین محتوا را هم که بنویسی (عمد دارم که واژه‌ی مقدس «کتاب» را برای این‌جور نوشته‌ها به‌کار نبرم.) ناشرانی هستند که آن را برایت چاپ کنند و تو بشوی «نویسنده». بدشانسی(؟) نویسندگان بزرگ دنیا این است که در کشورشان ناشر دولتی ندارند که کارشان حیف و میل امکانات و بودجه باشد؛ اما در ایران ما تا دل‌تان بخواهد ناشر و موسسه‌ی دولتی داریم که هر آشغالی را به عنوان کتاب چاپ کنند، اگرچه بخش اعظمی از تولیداتشان راهی کارگاه‌های بازیافت کاغذ شود و یا در انبارهای طویل و عریض خاک بخورد.

   در ایران ما، بی‌استعدادترین نویسندگان هم می‌توانند پنجاه، صد و حتا دویست کتاب منتشر کنند و حتا به‌عنوان «استاد» مفتخر شوند. بالاخره کسی که پنجاه کتاب نوشته «استاد» است دیگر. حالا این حضرت استاد، چه کتاب‌هایی نوشته و کتاب‌هایش چه دردی از جامعه درمان می‌کند، مسأله‌ای جداگانه است.

   در ایران می‌توانی بیست‌سال در مطبوعات قلم بزنی، دبیر تحریریه، دبیر سرویس و حتا سردبیر باشی اما «هر» را از «بر» تشخیص ندهی.

   بله، عصبانی‌ام، عصبانی. بیت‌المال در این کشور حرام می‌شود به بهانه‌ی کار فرهنگی. ولی وما ادریک کار فرهنگی!؟

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 10:47 | لینک  |