این روزها دلم لک زده برای مطالعه ی یک رمان خوب. تا چند ماه پیش که محل کارم نزدیک راسته ی کتاب فروشی های خیابان انقلاب بود تقریباً هر روز سری به کتاب فروشی ها می زدم و در جریان کتاب های تازه منتشر شده قرار می گرفتم؛ ولی حالا چندماهی است که از این سیاحت لذت بخش محروم هستم و کم تر وقت می کنم بروم به این بازار فرهنگی. البته خیلی هم فرق نمی کند؛ چون متاسفانه یک سالی می شود که به دلیل مشکلات اقتصادی، بازار کتاب در رخوت و رکود کم سابقه ای به سر می برد. این ها را کمابیش همه ی ما می دانیم؛ ولی تجربه نشان داده است که انتشار حتا یک کتاب خوب، می تواند بازار کتاب را تکان اساسی بدهد. برای همین است که می گویم دلم لک زده برای مطالعه ی یک رمان خوب و باید منتظر باشیم معجزه ای اتفاق بیفتد. چقدر جای احمد محمود خالی است... .
دیشب نخستین مراسم از مراسم شب های قدر در «سرچشمه» برگزار شد؛ در مقتل شهدای هفتم تیر و در جوار آرامگاه دو شهید گمنامی که در این مجموعه به خاک سپرده شده اند. راستش همه فکری می کردم جز این که 32 سال پس از شهادت شهید بهشتی و یارانش در محل شهادت ایشان در احیای شب قدر شرکت کنم. پیش از افتتاح رسمی «سرچشمه» نیز چهل نوبت زیارت عاشورا در این محل برگزار شد. همان موقع هم به آقای زائری گفتم همه فکری می کردم جز این که سال ها پس از فاجعه ی هفتم تیر در محل شهادت 72 شهید این فاجعه زیارت عاشورا بخوانم. حاج آقا زائری در جوابم گفت: خیلی جاهای دیگر هم قرار است در آینده بروی و خیلی کارهای دیگر هم قرار است در آینده بکنی که خودت خبر نداری!
و دیشب هم در مراسم احیا، حاج آقا زائری گفت: نتیجه ی این شب قدر ممکن است ده سال دیگر، ده ها سال دیگر و یا حتا در نسل های بعدی شما رقم بخورد. ممکن است به خاطر شرکت در مراسم شب قدر، همین فردا و یا سال بعد و سال های بعد با کسی آشنا شوی و به جایی راهت بدهند که اصلا فکرش را هم نمی کنی. حاج آقا نکته ی مهم دیگری هم گفت: «امشب اگر می خواهی بخشیده شوی، اول از همه کسانی را ببخش که در حقت بدی کرده اند، آبرویت را برده اند، به تو تهمت زده اند، تو را پیش دیگران خراب کرده اند تا خودشان را خوب و عزیز جلوه بدهند، آن وقت با خدا معامله کن و بگو من که بنده ی کوچک و گناهکار تو هستم بدی های دیگران را بخشیدم؛ پس تو هم که بزرگی و ستار العیوب، گناهانم را ببخش. آن وقت نتیجه ی این معامله را خواهی دید.» وقتی که مراسم تمام شد و راه افتادیم به سمت خانه، احساس کردم سبک سبک شده ام... .
ندانمت به حقیقت که در جهان به چه مانی
جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی