بعد از نويسندگي و روزنامهنگاري، ويراستاري سومين لذت زندگي من است (ميخواستم بگويم «بود» اما دلم نيامد. هنوز هم به اين كار علاقه دارم؛ اما...) و حالا ـ نه از بد و خوب روزگار، شايد از قضاي روزگار ـ چندماهي است كه تقريباً تنها منبع درآمدم ـ آب باريكهي زندگيام ـ از همين ويراستاري است، كاري كه عاشقش بودم و هنوز هم هستم؛ اما كم كم (و شايد زياد زياد!) دارم به اين نتيجه ميرسم كه ديگر دل و دماغ اين كار را ندارم و دارم به اين نتيجه ميرسم كه براي امرارمعاش برگردم سراغ عشق دومم ـ روزنامهنگاري ـ و كلاً بيخيال ويراستاري شوم.
درست نميدانم چه اتفاقي افتاده كه به اين نتيجه رسيدهام، اما ظاهراً رسم روزگار اين است كه هرچه سن آدم بالاتر ميرود، علايق دنيايياش كمرنگ ميشود. مثلاً زماني كه جوان بودم، رانندگي يكي از لذتهاي زندگيام بود؛ اما الان از رانندگي متنفرم و اگر مجبور نبودم، هيچوقت رانندگي نميكردم. (از بس كه بد رانندگي ميكنيم در اين مملكت) اما مجبورم. بالاخره روزگار، چيزهايي را به آدم تحميل ميكند و راه فراري هم نيست. روزگار آنقدر رِِند است كه سنگ بزرگي جلوي علايق تو مياندازد تا راه و رسم خود را به تو تحميل كند.
واقعاً نميدانم ما را چه ميشود كه به يك چيز تمام و كمال دل ميبنديم اما بعد از مدتي دلزده ميشويم و علايقمان كمرنگ ميشود. دانستنش كه ميدانم، اين روي سكه معلوم است؛ مشكل آن روي سكه است. مثلاً همين امروز اتفاق عجيبي افتاد كه فعلاً حكمتش را نميدانم؛ اما تأملبرانگيز است.
امروز قرار بود مادرم را ببرم دكتر. از خانه راه افتادم رفتم دنبال مادر و بردمش درمانگاه قلب بيمارستان سوم شعبان. به عادت هميشه، بلافاصله بعد از پارك كردن ماشين، قفل پدالش را زدم اما يكدفعه متوجه شدم كه كليد قفل پدال را در خانه جا گذاشتهام. چارهاي نبود، بايد برميگشتم خانه و كليد را ميبردم. مسير طولاني بيمارستان تا خانه را با اتوبوس آمدم و برگشتم. حالا ماجرا چه بود؟ معمولاً از پاركينگ خانه كه بيرون ميزنم، ماشين را روي پل خانهي روبهرويي ميگذارم و برميگردم در پاركينگ را قفل ميكنم؛ اما امروز همين كه ماشين را از پاركينگ بيرون آوردم، همسايهي روبهرويي هم با ماشينش بيرون آمد. چارهاي نداشتم كه چند ثانيه ـ فقط چند ثانيه ـ ماشين را همان وسط خيابان رها كنم و برگردم چفت در پاركينگ را بيندازم و خب، بهخاطر عجلهاي كه داشتم، فراموش كردم دستهكليدم را از پشت در پاركينگ بردارم. فراموشي همان و جاماندن كليد و برگشتن از بيمارستان همان.
معمولاً در اينجور موارد خودم را مجاب ميكنم كه حتماً حكمتي در كار بوده (و واقعاً هم گاهي حكمت اتفاقهايي از اين دست را دريافتهام اما خيلي مواقع هم دليل آنها در لفافه مانده ولي شك ندارم در روزي كه قرار است پردهها فرو افتند، حكمتها و مسايل پشت پردهي دنيا عيان خواهند شد.)
القصه، مانده بودم در حكمت ماجراي امروز صبح. جريان را كه براي همسرم تعريف كردم، نكتهي ظريفي گفت كه جالب بود و به مشقت آن رفت و آمد به بيمارستان و خانه ميارزيد. گفت: «ميدوني حميدرضا، از اخلاق خودته. از بس دلت شور ميزند كه مزاحمتي براي ديگران درست نكني، عجله كردي كه ماشينها معطلت نشوند و كليد را پشت در جا گذاشتي.»
واقعاً زده بود به هدف. بالاخره چندسالي است با هم زندگي ميكنيم و اخلاقمان دستمان آمده است. و بعد فكر كردم شايد حكمت آن فراموشي همين بوده، يك نيروي غيبي و نامريي خواسته به من يادآوري كند كه «ما ميدانيم كه حواست به مردم هست و دوست نداري ديگران را به رنج و زحمت بيندازي.»
شما را به خدا فكر بد نكنيد! خداي من شاهد است كه اين تعريف از خود نيست؛ تلنگر است به خودم و كساني كه اين نوشته را ميخوانند تا بدانند هيچ چيزي در اين دنيا گم نميشود و هيچچيز دنيا بيحكمت نيست. خداوند منزه است از اين كه كار عبث انجام بدهد.
اما اين ماجرا چه ربطي به اصل مطلب دارد؟ اينهمه صغرا و كبرا بافتم كه به يك درددل برسم. طرف كتابي را ترجمه كرده و كتابش را دادهاند به من كه ويرايش كنم. يكپنجم زحمتي را كه من براي ويرايش اين كتاب كشيدهام نكشيده اما قرار است پنجبرابر حقالزحمهي من حقالزحمه بگيرد، آنوقت به جاي آنكه ممنون من باشد كه ايرادهاي كتابش را برطرف ميكنم شرط ميكند كه «من بايد ويرايش كتابم را تأييد كنم(كه خب، حق دارد.) و ناشر حقالزحمه را مسدود ميكند و پرداخت آن را منوط ميكند به تأييد ويرايش من از سوي مترجم.
اين همان ناشري است كه 15 سال است دارد با من كار ميكند و همهجوره امتحانم كرده و سالي چند كتاب برايش ويرايش يا بازنويسي كردهام.
اصلاً نه تقصير آن مترجم است و نه اين ناشر، بلكه به قول كوت ونهگات آمريكايي «آري، رسم روزگار چنين است.»
در اين سفر فوبياي سرماخوردگي داشتم، هوا سرد بود و خاطرهي اولين سفر عتبات و سرماخوردگي عجيب و غريبش كه تا يكقدمي مرگ برده بودم اين ترس را به جانم انداخته بود. و براي اينكه دست پيش را بگيرم، از چند روز مانده به سفر تا چند روز بعد از برگشتن به تهران، روزي يكي ـ دو قرص سرماخوردگي ميخوردم. حالا از شانس من و آقاي جمشيدي كه سرمايي است، اين اتاق بزرگي هم كه به ما داده بودند وسيله گرمايشي نداشت. يك رادياتور برقي در راهرو بود كه آوردمش داخل اتاق ولي روشن نشد. آقاي جمشيدي هم رفته بود حرم. پتو را روي سرم كشيدم و خيلي زود خوابم برد.
نزديك ظهر كسي آمد در زد. همان جوان ديشبي بود. يك كلمه هم فارسي بلد نبود و اين خيلي عجيب بود؛ چون معمولاً عراقيها بلدند فارسي حرف بزنند، به خصوص كاسبها و آنهايي كه با مسافرهاي ايراني سروكار دارند. از حرفهايش فهميدم كه اتاق ديگري براي ما درنظر گرفته است و بايد جابهجا شويم. از اتاق چهارتختهي سرد و مرطوب به يك اتاق كوچك دوتختهي گرم رفتيم كه رادياتور برقياش هم خوب كار ميكرد. اما اتاق زياد به كارمان نيامد، چون با پيشنهاد حاجآقا زائري ماشين گرفتيم و رفتيم مسجد كوفه تا حتا حاجآقا هم تصديق كند كه رانندهي ديشبي بدجوري گوشمان را بريده است. راه، تقريباً دوبرابر راه فرودگاه تا نجف بود اما كمتر از نصف كرايهي ديشب را داديم. ديشب 75هزارتومان و امروز 30هزار تومان.
بعد از اذان رسيديم مسجد كوفه. برخلاف تصورمان هيچ اغذيهفروشي و رستوراني آن اطراف نبود. از يك نصفشب كه در هواپيما شام داده بودند چيزي نخورده بوديم. قرار شد زيارتي بكنيم و نماز بخوانيم و برگرديم نجف ناهار بخوريم. البته مسجد كوفه آداب زيارت مفصلي دارد، زيارت حضرت مسلم، زيارت جناب مختار، زيارت محراب حضرت امير(ع) و پاي هر ستون و مقام، دستكم دوركعت نماز. اما مسجد به قدري شلوغ بود كه اگر هم ميخواستيم نميتوانستيم آداب را بهجا بياوريم. واقعاً سوزن ميانداختي پايين نميآمد.
نماز ظهر و عصر را در حياط مسجد خوانديم و آمديم بيرون. يك ساعت معطل مانديم تا همديگر را پيدا كنيم. دو كتابفروشي نزديك در ورودي بود. من و آقاي جمشيدي اصرار داشتيم كه قرارمان پاي كتابفروشي دومي بوده و حاجي اصرار كه اين يكي كتابفروشي را وعده كرده بوديم. خلاصه حاجي قضيه را اينطوري فيصله داد كه اين خانم همسرش را در مسجد گم كرده، بيا سهتايي برويم داخل مسجد و شوهرش را پيدا كنيم.
خانم جوان با دو بچه ـ يكي حدوداً دوساله و ديگري چهار، پنجساله ـ در شلوغي مسجد شوهرش را گم كرده، جايي با هم قرار نگذاشتهاند، هر دو تلفنهايشان را در هتل نجف گذاشتهاند و حالا من و حاجي و آقاي جمشيدي مسجد را زيرورو ميكنيم تا مردي با نشانههايي كه خانم به ما داده است را پيدا كنيم، اما اثري از آقا نيست.
دو ساعتي آنجا بوديم و هركاري از دستمان برميآمد انجام داديم. واحد گمشدگان هم نتوانست مشكلمان را حل كند. هوا در حال تاريك شدن بود. پيشنهاد كردم كه خانم و بچههايش را با خودمان ببريم نجف و تا هتلشان همراهي كنيم. حاجآقا زائري در اين سفر با لباس شخصي آمده، احتمالاً براي اينكه هم راحت باشد و هم تابلو نباشد؛ اما تقريباً همه او را شناختند؛ حتا مهمانداران هواپيما، اما اين خانم هنوز حاجي نشناخته و از قيافه و برخوردش پيداست كه زيادي شرمنده است؛ چون بندهي خدا حاجآقا خودش را به آب و آتش زده تا گمشدهها را به هم برساند.
بالاخره راهي نجف ميشويم. خانم تلفن همراه حاجي را ميگيرد و با بستگانش در تهران تماس ميگيرد كه ماجرا را شرح بدهد و شماره حاجي را ميدهد تا در صورت نياز با او تماس بگيرند. اينجاست كه تازه متوجه ميشود اين بندهي خدايي كه اينهمه تقلا كرده، حاجآقا زائري، روحاني معروف و سرشناس است و بيشتر ابراز شرمندگي و عذرخواهي ميكند.
در نجف مسيرمان جدا ميشود. آقاي جمشيدي با خانم و دوبچهاش ميرود كه آنها را تحويل هتل بدهد. من و حاجآقا و دخترش هم ميرويم به طرف مسافرخانهي خودمان. ساعت نزديك هفت شب است و نه نماز خواندهايم و نه چيزي خوردهايم. از يك صبح تا اين موقع حتا آب هم نخوردهايم. سر راه چند ساندويچ ميگيريم و به مسافرخانه كه ميرسيم دوباره نقرهداغ ميشويم. اين جوانك، اسماً مدير داخلي هتل است اما رسماً مسؤول ضايع كردن ماست. ميگويد اتاقي در كار نيست، اتاق را دادهام به مسافر. اين هم ساكهاي شما!
به حاجآقا كارد بزني خونش درنميآيد. براي كاري با دخترش ميروند بيرون. ميگويد الان برميگردم فكري ميكنيم. ساك آقاي جمشيدي و كولهي خودم را ميگيرم و مينشينم روي صندلي لابي. آنقدر عرق كردهام كه حتا كاپشنم خيس شده است. چنددقيقهاي در همان حال مينشينم و پنج صلوات ميفرستم. طرف بدون حرفي كليد را ميآورد و ميدهد به من.
ظاهراً آن شب قرار بود نقرهداغ شويم. نقرهداغهاي ايراني كه شرحش رفت در دو يادداشت قبلي و بعد از اين هم ميآيد، نقرهداغهاي بعدي اما جريانش مفصلتر است.
پايمان كه به فرودگاه نجف رسيد گفتند بايد نفري ده دلار عوارض ورود به اين فرودگاه بدهيم. پيه اين عوارض، چند سال پيش در سفر اولمان به كربلا به بدنمان خورده بود، چون آن سفر با كاروان آزاد آمده بوديم. در سفر بعدي كه با كاروان حج و زيارت بود عوارضي نداده بوديم؛ چون ظاهراً آن را در هزينهي سفر منظور ميكنند و غير مستقيم ميگيرند. اما در اين سفر يك عوارض خروج از كشور به خزانهي كشور خودمان واريز كرده بوديم، 37هزار و پانصد تومان. البته چون سفرمان سفر زيارتي بود 50درصد تخفيف داده بودند. امسال عوارض خروج از كشور براي مقاصد غير زيارتي 75هزارتومان است. و من انقلت دارم به اين قانون. به نظر من درست نيست كه براي سفر زيارتي عوارض بگيرند. بايد زوار را از پرداخت عوارض خروجي معاف كنند و در عوض از مسافراني كه با مقاصد تجاري و تفريحي و... از كشور خارج ميشوند عوارض بيشتري بگيرند. يعني كسي كه ميخواهد براي زيارت عتبات و يا حج از كشور خارج شود، كم هزينه ميكند كه حالا اين هزينههاي جانبي را هم به او تحميل ميكنند؟ زماني بود كه براي سفرهاي زيارتي گذرنامههاي زيارتي صادر ميكردند اما حالا اين قانون برافتاده و گذرنامهها يكسان شده و هرسال هم اين هزينهها از جمله هزينهي صدور گذرنامه و عوارض خروج از كشور افزايش مييابد. با يك حساب سرانگشتي امروز، در سال 1394، بيش از 150 هزارتومان بايد هزينه كني براي دريافت گذرنامه. به اينها اضافه كنيد هزينهي پليس بهعلاوهي 10، پست، عكس و... واكسنهاي مختلف(اگر حاجي باشي و مقصدت عربستان) هزينهي 30ـ40 دلاري ويزا، عوارض خروج از كشور و ... و اگر مقصدت عتبات عراق باشد و به نجف، يك پول زور هم آنجا ميگيرند براي حفظ و نگهداري و توسعهي فرودگاهي كه تازه چند سال است به بهرهبرداري رسيده. خلاصهاش ميشود اين: عراق نفري 152هزارتومان از ما گرفته براي ويزا و حالا نفري 35هزارتومان هم ميخواهد براي ورود به فرودگاه نجف و آن هم با امكانات اندكي كه مسؤولان فرودگاه در اختيار مسافران قرار ميدهند. (شرح اين هجران و اين خون جگر بماند براي بعد كه ماجراي برگشت را خواهم گفت.)
و واقعاً اينها يعني چه؟ واقعاً نميشود گذرنامههاي زيارتي تعريف كرد براي زوار؟ نميشود مسافران سفرهاي زيارتي را معاف كنيم از برخي از هزينهها و هزينههاي مربوط به آنها را سرشكن كنيم در ميان مسافران سفرهاي تفريحي و تجاري؟ يعني پيرمرد و پيرزني كه بعد از سالها اميد و آرزو و با پسانداز و وام و قرض و قوله راهي كربلا ميشوند بايد اينهمه هزينههاي مختلف را هم بپردازند؟ واقعاً آن كه سالي چند نوبت براي تجارتهاي ميلياردي به خارج از كشور ميرود نميتواند جور قشر مستضعفي را بكشد كه چشم و اميدش به اين سفر است؟ آن مرفهي كه دستكم 60 ميليون تومان خرج ميكند براي اين كه يكهفته از تعطيلات نوروز يا تابستانش را در سواحل فلان كشور با زن و فرزندش بگذراند نميتواند جور پيرزن و پيرمردي را بكشد كه پسانداز يك عمر را گذاشتهاند براي اين سفر؟
حرف براي گفتن زياد است و ميماند براي بعد، فقط همينقدر بگويم كه ايكاش مسؤولان فرودگاه نجف حداقل مسافران را علاف نكنند. پول را راحت از ما گرفتند، بدون معطلي؛ اما براي اينكه مهر ورود بزنند به گذرنامهها يك ساعتونيم علاف شديم. يعني چهارتا نيرو نميتوانند اضافه كنند براي اين يكهفته ـ ده روز كه پيك سفر به عراق است؟ البته افرادي كه چند روز زودتر از ما رفته بودند ميگفتند شانس آوردهايم، چون آنها را سه، چهار ساعت علاف كرده بودند.
اما رانندههاي عراقي هم مثل ايران قيمتهاي پرتي ميپرانند كه بيا و ببين! و من اين را اين نوبت درك كردهام كه خارج از گروه و كاروان به عراق سفر كردهام. دو دفعهي قبل همه چيز پاي مدير كاروان بود ـ و به شوخي، حتا نمازمان! ـ اما اينبار، نيمهشب است و اصلاً نميدانيم كجاي نجف هستيم و چقدر فاصله داريم با حرم تا حدس بزنيم كرايهاي كه پيشنهاد شده چهقدر منصفانه است، بنابراين روي حرف حاجآقا زائري حرف نميزنيم كه «فكر ميكنم منصفانه باشد، بالاخره نصف شب است و فكر ميكنم قيمتش همين است اين وقت شب.»
و وقتي قرار است سهم خودم از كرايهي تاكسي را بدهم، ميبينم انصافاً تدبير مسؤولان هيچ شهري به جز مشهد جواب نداده است در كنترل كرايههاي تاكسي. در مشهد كرايههاي تاكسي براساس تاكسيمتر تعيين ميشود و خيال آدم راحت است كه كلاه سرش نميرود؛ هرچند كه بعضي از رانندهها به نحوي ميپيچانند و كرايهي بيشتري از مسافر ميگيرند، مثلاً الكي تو را دور خودت ميچرخانند و مسير طولانيتري را ميروند تا كنتور تاكسيمترشان بيشتر شماره بيندازد؛ البته نه آنقدر كه ما در نجف اضافه داديم. مثلاً در مسير بازگشت از حرم حضرت امير(ع) تا فرودگاه كه اين بار وسط روز هم بود، از ما 75هزارتومان گرفت رانندهي تاكسي، اما بعضيها همان مسير را 50هزار تومان و حتا 40هزارتومان هم داده بودند!
نقرهداغ بعدي، به دست جوانكي بود كه در مسافرخانهي «ريحانةالمصطفي(ص)» كارها را رتق و فتق ميكرد. بندهي خدايي كه در تهران هماهنگي اسكان ما را انجام داده بود؛ گفته بود مستقيم از فرودگاه بياييم در اين مسافرخانه مستقر شويم و استراحت كنيم و شب دوم من و ديگر همراهم ـ آقاي جمشيدي ـ برويم در مسافرخانهي ديگري نزديك حرم و حاجآقا زائري و دخترش بمانند در همين «ريحانةالمصطفي(ص)» اما حالا اين جوانك عراقي كلاً حاشا ميكرد كه چنين قراري با او نگذاشتهاند و اصلاً اتاق خالي ندارد كه به ما بدهد و حتا كار به مشاجره هم كشيد. قرار شد هركدام پنجصلوات هديه كنيم به حضرت زهرا(س) تا گره كارمان باز شود و همان نصفشبي ـ ساعت سهونيم ـ تماس گرفتيم با آن بندهي خدا و ماجرا را گفتيم. ده دقيقهي بعد همان جوان آمد كه: يك اتاق برايتان آماده كرديم.
اتفاقاً اتاق، چهارتخته بود؛ اما عملاً به كارمان نميآمد. حاجآقا زائري و دخترش بودند و ما دو نامحرم. به حاجآقا گفتيم چارهاي نيست، شما بمانيد، ما وسايل را ميگذاريم و مينشينيم در لابي يا ميرويم حرم تا صبح فكري بكنيم. قاعدتاً حاجآقا زير بار نميرفت. اما به چند دقيقه نكشيد كه همان جوانك دوباره آمد كه: اتاق ديگري برايتان جور كرديم.
اين اتاق چهارتخته شد مال ما دونفر و حاجآقا و صبيهاش رفتند به اتاقي ديگر.
اتاق ما سرد بود و وسيلهي گرمايشي هم نداشت، اما يك حسن بزرگ داشت؛ پنجرهي اتاق مشرف بود به گلدستههاي حرم؛ چيزي كه در سفرهاي زيارتي از آرزوهايم بوده و هيچوقت مستجاب نشده بود. با ديدن اين منظره، خستگيام درآمد.
فرودگاه که رسیدیم از قراین معلوم بود پروازمان تأخیر دارد، چون مشخصات پرواز روی مانیتور نیامده بود. زمزمههایی هم بود که پرواز دو ساعتونیم تأخیر خورده و دوازدهونیم شب انجام میشود. بعد معلوم شد که شنیدهها درست بوده.(از این منابع آگاه همیشه و همهجا هست! و معمولاً هم شنیدههایشان درست از آب درمیآید.) البته به ما یاد دادهاند که در مشکلات، به زیردستان خود و آنهایی که مشکلاتشان بزرگتر از ماست نگاه کنیم و شاکر باشیم؛ بنابراین ما هم خدا را شکر کردیم جای مسافران پرواز قبلی ایرانایر نیستیم که پروازشان دهساعت تأخیر خورده! البته دهساعتشان هم شد دوازدهساعت! علت تأخیر؟ ماشین حمل غذا با در هواپیما برخورد کرده و آن را کج کرده بود و تکنسینهای هواپیما در حال تعمیر در هواپیما بودند. یعنی آنقدر به خاطر این اهمالکاری کارکنان فرودگاه حرصم گرفته بود که حد نداشت و به همراهان گفتم همین چهارتا و نصفی هواپیمای دربداغانی هم که داریم و در این شرایط تحریم و وضعیت اقتصادی نباید مواظب باشند هواپیما آسیب نبیند؟ دو، سه ماه پیش بود که خبر آمد در فرودگاه مهرآباد بال یک هواپیمای مسافربری به بال هواپیمای نظامی سی 130 برخورد کرده و هر دو هواپیما آسیب دیدهاند خلبان هواپیمای مسافربری داشته در پارکینگ دندهعقب میرفته(!) و حواسش نبوده و برخورد کرده با هواپیمای پارک شده در کنار خودش(!!) یعنی یک نفر نیست که فرمان بدهد به خلبان؟ مگر همچین چیزی میشود؟ ولی شده بود و عکسهایش هم منتشر شد و کسی تکذیب نکرد. پارسال هم (اگر اشتباه نکنم) ماشین حمل پلههای متحرک هواپیما با در یک هواپیما برخورد کرده و آن را از جا کنده بود که باعث زمینگیری چند روزهی هواپیما شده بود.
یادم آمد چند ماه پیش ـ شهریورماه ـ که رفته بودم مشهد، ترافیک عجیب و غریب حاشیهی باند و پارکینگ هواپیماها فکرم را مشغول کرده بود که ماشینهای مختلف خدماترسانی به هواپیماها و اتوبوسهای جابهجاکنندهی مسافران چرا این قدر درهم میلولند و بهسرعت و با فاصلهی میلیمتری حرکت میکنند. همان روزها بر اثر یک بیاحتیاطی(؟) نزدیک ترمینال شمارهی دو مهرآباد آتشسوزی شده بود که خوشبختانه تلفات هم نداشت. و حالا من و همراهان چارهی نداشتیم جز اینکه بهخاطر این بیدقتی حرص بخوریم و به جای اینکه بابت تأخیر دو و نیمساعتهی پروازمان دلخور باشیم، دل بسوزانیم برای این بندگان خدا که از صبح ساعت هشت و 9 آمده بودند فرودگاه و حالا معلوم نبود پروازشان انجام بشود یا نه. نشان به آن نشان که مسافران این پرواز، یعنی پرواز دوازدهونیم ظهر، با ما که قرار بود ده شب بپریم، با هم فراخوان شدیم برای سوار شدن به هواپیما تا این بار شنیدههای منابع آگاه(!) غلط از آب دربیاید. ماجرا چه بود؟ ساعت یازدهونیم آمدند گفتند مسافران پرواز 3407 ـ یعنی ما ـ تشریف بیاورند برای پذیرایی. یکی از همپروازیهای ما گفت خدا به دادمان برسد! این پذیرایی معنی دارد، یعنی باز هم تأخیر خواهیم داشت، میگویند هواپیمای آسیبدیده درست نشده، قرار است مسافران آن پرواز را با هواپیمای ما برسانند نجف، بعد هواپیما برگردد و ما را ببرد.
ما که دیگر آب از سرمان گذشته بود، رفتیم بستهی پذیرایی شامل بیسکوییت، آبمیوه، آب معدنی، شکلات و بادامزمینی بوداده را گرفتیم و از همانجا فراخوان شدیم برای سوار شدن.
وقتي كار را به خودشان ميسپاري ديگر نبايد شك و ترديد به دلت راه بدهي كه ميشود؟ نميشود؟ اگر درست نشد؟ اگر بليت گير نيامد؟...
از همان اول، كار را به خودشان سپردم. گفتم: «آقا، ميخواهم بيايم در جمع مشتاقانتان، كار را هم به خودتان ميسپارم، اگر لايقم ميدانيد بيايم.» نشان به آن نشان كه همه چيز خيلي خوب جفتوجور شد و فهميدم كه دعوت شدهام. قرار بود دو نفر ديگر هم باشند و بشويم شش نفر؛ اما يكيشان منصرف شد و دومي با اينكه ويزا هم گرفته بود در روزهاي آخر پادرد به سراغش آمد و با ما نيامد؛ اما اسم و عكسش در ويزاي گروهي ما بود. يعني او هم دعوت شده بود؟
اينكه ميگويم ما رفتيم و آن دونفر نيامدند به اين معني نيست كه ما لياقت داشتيم و آنها نداشتند. نه! همين پارسال خود من تصميم گرفته بودم بروم؛ مصر و مصمم هم بودم؛ اما نشد و نرفتم. ميشود اينجور تعبير كرد كه بايد كنار اسمت علامت بخورد؛ چه خوب باشي، چه بد.
ميگفتند پارسال بليت رفت و برگشت هواپيما در بازار سوءاستفادهچيها تا دو ميليون تومان هم خريد و فروش شده بوده و حالا هم كه ما ويزا گرفته بوديم زمزمههايي بود كه شايد بليت كمتر از يك ميليون و هفتصد، هشتصدهزار تومان گير نيايد. كه اگر اينطور ميشد من يكي هم نميتوانستم بروم؛ چون واقعاً وسعم نميرسيد براي تهيهي بليت با اين قيمت. حتا اگر پول هم داشتم نميرفتم. اين چه كربلايي ميشود كه پول زور بريزي در جيب يك مشت فرصتطلب؟ مردم عراق با تعريفهايي كه شنيدهايم اينطور از جان و مال و دل مايه بگذارند براي پذيرايي رايگان از زائران امامحسين(ع) و آنوقت اينطرف عدهاي فرصتطلب به دنبال پركردن جيبشان باشند؟
ولي بالاخره جور شد و بليت با قيمت مصوب گرفتيم. البته مسوولان هواپيمايي به اين بهانه و توجيه كه هواپيماها بايد يكسر خالي برگردند، 30ـ40 درصد كشيده بودند بهاي بليت!

وقتي سفر ميروي، چمداني لازم داري كه خوشدست و جادار باشد. هر چقدر هم سعي ميكني بار كمتري برداري، نميشود. بالاخره بايد به اندازهي يك هفته، دهروز لباس و وسايل شخصي با خودت داشته باشي. اما براي اين سفر، چمدان به كارت نميآيد، دستوپاگير است و وبال گردنت ميشود؛ آنوقت همهچیز به نظرت بار اضافی است؛ پس قيد چمدان را ميزني و ميروي سراغ يك كولهپشتي؛ آن هم يك كولهپشتي جمعوجور. مثل این فیلمها که چند نفر دارند با بالن سفر میکنند، سوخت بالن که تمام میشود، برای اینکه سقوط نکنند هر چه بار اضافی دارند میریزند بیرون تا بروند بالا. اینجا هم اگر بخواهی بروی بالا باید سبکبار باشی. اصلاً حسين(ع) جنس زيارتش هم فرق ميكند؛ همانطور كه جنس عزایش فرق ميكند... .
خدا بخواهد پنجشنبه راهیام. حلالم کنید.