يادداشت‌های يك نویسنده و روزنامه‌نگار

   من آدم خاطره‌بازی هستم و اصلاً با خاطراتم زندگی می‌کنم. گاهی با بهانه و بی‌بهانه به محله‌هایی که دوران بچگی، نوجوانی و جوانی‌ام را در آن‌ها جا گذاشته‌ام سر می‌زنم و به مدرسه‌هایی که در آن‌ها درس نخوانده‌ام(!) و... این مرور خاطرات، هم تمرینی است برای حافظه و هم این که خودم را مرور کنم تا یادم باشد چه بودم و چه شدم. چندباری عمداً از خیابانی گذشته‌ام که ماندگارترین خاطراتم را ساخته است؛ خیابان معروف به «کوه‌گچی» در میان قدیمی‌ترهای محل ـ و از این وجه‌تسمیه چیزی نمی‌دانم ولی چیزهایی حدس می‌زنم ـ که به آن خیابان شبیر می‌گفتیم. ابتدا خاکی بود و بعدها آسفالت شد و بعد از آن که شهیدی تقدیم کرد به محل، اسمش شد خیابان شهید نقی تاجیک. و من عمداً از ‌این خیابان عبور می‌کنم به تلافی روزها و شب‌هایی که در این خیابان گل‌کوچک بازی می‌کردیم و هر چند دقیقه مجبور می‌شدیم بازی را نگه‌ داریم تا موتوری و ماشینی بگذرد و دوباره بازی از نو. و با خودم می‌گویم «آن‌روزهایی که با مهدی و قاسم و ممدکوچولو و مهدی نظری و اچی در این خیابان بازی می‌کردی و در دلت به موتور‌ها و ماشین‌ها بد و بی‌راه می‌گفتی، فکر می‌کردی روزی با ماشین خودت از این خیابان رد شوی؟»

   البته الان دیگر کسی در این خیابان بازی نمی‌کند، اصلاً این‌روزها کسی بازی نمی‌کند ـ نه در این خیابان و این محله از تهران، که در هیچ‌کجای شهر ـ و صدای بازی بچه‌ها از جایی شنیده نمی‌شود. همه‌ی بازی بچه‌ها خلاصه شده در یک دنیای مجازی هفت اینچ و در نوجوانی، «پیرچشمی» گرفته‌اند.

   بگذرم. وقتی نشانه‌های تغییر در گوشه گوشه‌ی این شهر دیده شد و مسابقه‌ی تجدد شدت گرفت، خانه‌های 50 متری و 60 متری هم جای خود را به مکعب‌های ایستاده‌ی 10 متری و 15 متری دادند و این‌گونه شد که خاطرات ما هم در معرض خطر قرار گرفتند و شاهد آب شدن و محو شدن خاطراتم بودم. حتا چند بار مصمم شدم تا دیر نشده دوربین به دست بگیرم و راه بیفتم و از محله‌های قدیمی زندگی‌ام، از خانه‌هایی که در آن‌ها مستأجر بودم فیلم بگیرم و... اما همت نکردم و حالا می‌بینم که دارد دیر می‌شود. دبستان شهید فیاض‌بخش جای خود را به مدرسه‌ی راهنمایی داد، خواربار فروشی فروغی ناباورانه رفت و جای آن درمانگاه چندطبقه‌ای سر از خاک بیرون آورد، دبیرستان عابد میدان شوش که در آخرین سال دبیرستان ما در تصمیمی عجیب منحل شده و جای خود را به مدرسه‌ی راهنمایی دخترانه داده بود، در آخرین مرحله‌ی تغییر، زیر پاهای غولی به نام «مرکز بزرگ تجاری» له شد و...

   دو روز پیش به اتفاق عیال تصادفاً به محله‌ای رفتیم در همسایگی محل فعلی و متوجه شدیم که آخرین خانه‌ی استیجاری ما ـ ساختمان قدیمی دو و نیم طبقه‌ای که کلی خاطره از آن داریم ـ در مسابقه‌ی بی‌رحم تغییر و تحول، قد کشیده و از طول و عرض رشد کرده است. در همین راسته، خانه‌ی دو و نیم طبقه‌ی دیگری هم که سه سال از زندگی مشترک را در آن گذرانده‌ایم به انباری تبدیل شده است.

   و اما تیر خلاص! مدرسه‌ی شهید نامجو میدان خراسان، که دوران راهنمایی را در آن گذرانده بودیم، چند وقتی در درست نوسازی بود و دیروز متوجه شدم که کارهای ساختمانی آن تمام شده ولی به مدرسه‌ی راهنمایی شهید چمران تغییر نام داده! این که یک دبیرستان پسرانه تغییر ماهیت بدهد و به مدرسه‌ی راهنمایی دخترانه تبدیل شود تا حدودی توجیه‌پذیر است؛ اما این که یک مدرسه‌ی راهنمایی را منحل کنند و جای آن را به یک مدرسه‌ی راهنمایی دیگر بدهند از عجایبی است که عقل بنی‌بشر که هیچ، عقل هیچ جنی هم به آن نمی‌رسد! (راستی! مگر در نظام جدید آموزشی، دوره‌های تحصیلی به دو دوره‌ی ابتدایی و دبیرستان تبدیل نشده؟ پس این مدرسه‌ی راهنمایی چه صیغه‌ای است؟!)  

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 4:53 | لینک  |