يادداشت‌های يك نویسنده و روزنامه‌نگار

 روزی که همه مهربان شدند

«نردبانی رو به آسمان» آغاز شکوهمند و کم‌نظیری دارد. از جمله‌ی تفاوت‌های دو ژانر «رمان نوجوان» و «رمان بزرگسال» این است که رمان بزرگسال می‌تواند آغازی روایی داشته باشد و الزاماً نیازی نیست که نویسنده، با ایجاد یک ضربه‌ی پرتعلیق، دفعتاً وارد ماجرا شود. با این تعریف، می‌توان در رمان بزرگسال ضربه‌ی اولیه و تعلیق را به تأخیر انداخت؛ اما به تأخیر انداختن تعلیق و ضربه‌ی اولیه در رمان نوجوان جایز نیست. در ژانر رمان نوجوان اگر نویسنده نتواند در ابتدای داستان و در همان سطرهای نخست، تعلیق اولیه را ‌ایجاد کند، موفق به جذب مخاطب خود نخواهد شد.

   یوسف قوجق با توجه به همین اصل مهم و اساسی، در همان سطرهایی ابتدایی داستان دست مخاطب نوجوان خود را می‌گیرد تا با یک روایت پرکشش و داستانی، او را با «یاشار» همراه ‌کند و قصه‌اش را بگوید. دوچرخه، جذاب‌ترین سرگرمی بچه‌هاست و نویسنده، داستان خود را با این المان جذاب آغاز می‌کند.

   «ویرم گرفته دوچرخه را بیندازم روی ردّ چرخ‌های جیپ که هنوز هم روی خاک‌ها مانده‌اند... هنوز هم نمی‌دانم چرا یکهو همه‌ی آبادی این‌شکلی شده‌اند. تا مرا می‌بینند، اگر دور از من باشند لبخند می‌زنند؛ اگر هم نزدیکم باشند، می‌آیند نزدیک‌تر، دست به سرم می‌کشند و قربان‌صدقه‌ام می‌روند.

   غلام، پسر بی‌بی‌زلیخا را بگو. تا دیروز نشده بود یک بار هم نگاهم بکند. نشده بود بگذارد حتی یک‌بار به موتورش دست بکشم. با آن موتور هوندایش، گاز می‌داد و کلاف‌ کلاف دود پشت سرش راه می‌انداخت و نگاه به من نمی‌کرد که ایستاده‌ام کنار دوچرخه‌ام که مثل همیشه زنجیرش دررفته. اما آن روز تا من را دید که کنار دوچرخه‌ام ایستاده‌ام، گازش را نگرفت و دودکنان از کنارم رد نشد. تا دید ایستاده‌ام کنار دوچرخه‌ام و نگاهش می کنم، سر موتورش را کج کرد و آمد سمتم. کارش غلامی نبود. از او بعید بود چنین کاری بکند.»

   غلام، یاشار را سوار موتور می‌کند و دوچرخه را با خود می‌برند خانه‌ی غلام و زنجیرش را تعمیر می‌کند. بی‌بی‌زلیخا، مادر بدعنق و بداخلاق غلام هم آن روز جور دیگری شده، با او خوش‌وبش می‌کند و یک کلاه دست‌بافته‌ی خودش را به یاشار می‌دهد و دستی از مهربانی هم به سرش می‌کشد، آن روز؛ اخلاق او «بی‌بی‌زلیخایی» نیست. عروس تایتی هم به او محبت می‌کند و نانی از تنور به دستش می‌دهد و... خلاصه همه آن روز با یاشار مهربان شده‌اند.

   اما ماجرا چیست؟ همه‌‌ی ماجرا به یک اتفاق مهم و تکان‌دهنده برمی‌گردد؛ آیدین، برادر بزرگ‌تر یاشار که کمتر از دو هفته به پایان خدمت سربازی‌اش مانده بوده، در جبهه شهید شده است. آیدین جوان و یاشار هفت ـ هشت ساله که پدر و مادر خود را از دست داده‌اند با عمه و شوهرعمه‌ی خود زندگی می‌کرده‌اند و حالا با شهادت آیدین، یاشار بیش از پیش تنها شده.

   اما داستان بعد از این، به شکلی زیباتر و با نگاهی طرفه ادامه می‌یابد. آنچه ماجرای این داستان را از سایر داستان‌های مشابه با موضوع دفاع مقدس متمایز می‌کند این است که نویسنده‌ عمداً چیزی از نحوه‌ی شهادت  آیدین، محل شهادت او و... به مخاطب نمی‌گوید و تصمیم می‌گیرد از جنبه‌ی دیگری به شهادت آیدین جوان اهمیت بدهد و به آن بپردازد، از این رو فقط همین‌قدر ـ آن هم از نگاه یاشار ـ می‌بینیم که تعدادی اعلامیه‌ی ترحیم به در و دیوار آبادی نصب کرده‌اند و جنازه‌ی کفن‌پیچی که از آمبولانس خارج می‌شود. نویسنده، از این‌جا به بعد پای ماجرای دیگری را وسط می‌کشد. آن هم از زبان تایتی(بزرگ آبادی).

   تایتی آدم خوش‌مشربی است که بچه‌ها را دور خود جمع می‌کند و برایشان قصه می‌گوید. آن روز نیز برای بچه‌ها ماجرایی حماسی و پرآب‌چشم از زن و شوهری می‌گوید که یک‌تنه در برابر قزّاقان روس مقاومت می‌کنند. اواخر دوره‌ی قاجاریه است که دولت روسیه بعد از تحمیل قراردادهای ننگین، به مناطق شمالی کشور از جمله دشت ترکمن دست‌اندازی کرده و مردم مستضعف این منطقه عملاً، هم از سوی دولت ایران و هم از سوی دولت روسیه تحت فشارند و علاوه بر پرداخت هم‌زمان مالیات‌های سنگین و ظالمانه به دولت مرکزی و دولت متخاصم، اسیر ظلم و تجاوز سربازان روسیه نیز هستند. تا این که نیروهای قزّاق در یک برخورد ناجوانمردانه تصمیم به غارت اموال اهالی آبادی می‌گیرند. در این بین، یکی از اهالی، هنگام دفاع از همسر باردار خود با گلوله‌ی سربازان روس به شهادت می‌رسد. در پی این ماجرا، همسر مرد جوان فرزند خود را سقط می‌کند ولی در یک حرکت شجاعانه، تصمیم به انتقام می‌گیرد. زن، لباس مردان را می‌پوشد، سوار بر اسب می‌شود و به دل دشمن می‌زند و... از آن روز به بعد پای قزاقان از آن منطقه بریده می‌شود.

   زن جوان، پس از بازگشت از این نبرد نابرابر سراغ مزار شوهر و نوزادش می‌رود و دو نردبان بالای مزار آن دو می‌کار‌د، به‌گونه‌ای که پایه‌ی نردبان‌ها در زمین و سر دیگر آن‌ها رو به آسمان قرار می‌گیرد. سومین نردبان، مدتی بعد بر مزار همین زن کاشته می‌شود.

    در پایان قصه‌‌ی تایتی معلوم می‌شود که آن زن و مرد، پدربزرگ و مادربزرگ آیدین و یاشار بوده‌اند و حالا نوبت نردبان چهارم است که باید بر مزار آیدین گذاشته شود. تا این‌جای داستان بسیار جذاب است؛ اما در پایان، جذاب‌تر نیز می‌شود، آن‌جایی که تایتی می‌گوید: «... آیدین توی یه جایی به اسم «دشت عباس» تیر خورده. در نبرد با دشمن. در نبرد با اجنبی‌ها. کسی چه می‌دونه؛ دشت عباس هم لابد جایی مثل دشت ترکمنه.»

نردبانی رو به آسمان

نویسنده: یوسف قوجق

ناشر: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

135 صفحه

چاپ اول: 1392

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

این مطلب در فصل‌نامه‌ی جوانه‌  شماره‌ی 48 تابستان 94 منتشر شده

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 11:28 | لینک  |