يادداشت‌های يك نویسنده و روزنامه‌نگار

   در اين سفر فوبياي سرماخوردگي داشتم، هوا سرد بود و خاطره‌ي اولين سفر عتبات و سرماخوردگي عجيب و غريبش كه تا يك‌قدمي مرگ برده بودم اين ترس را به جانم انداخته بود. و براي اين‌كه دست پيش را بگيرم، از چند روز مانده به سفر تا چند روز بعد از برگشتن به تهران، روزي يكي ـ دو قرص سرماخوردگي مي‌خوردم. حالا از شانس من و آقاي جمشيدي كه سرمايي است، اين اتاق بزرگي هم كه به ما داده‌ بودند وسيله گرمايشي نداشت. يك رادياتور برقي در راهرو بود كه آوردمش داخل اتاق ولي روشن نشد. آقاي جمشيدي هم رفته بود حرم. پتو را روي سرم كشيدم و خيلي زود خوابم برد.

   نزديك ظهر كسي آمد در زد. همان جوان ديشبي بود. يك كلمه هم فارسي بلد نبود و اين خيلي عجيب بود؛ چون معمولاً عراقي‌ها بلدند فارسي حرف بزنند، به خصوص كاسب‌ها و آن‌هايي كه با مسافرهاي ايراني سروكار دارند. از حرف‌هايش فهميدم كه اتاق ديگري براي ما درنظر گرفته است و بايد جابه‌جا شويم. از اتاق چهارتخته‌ي سرد و مرطوب به يك اتاق كوچك دوتخته‌ي گرم رفتيم كه رادياتور برقي‌اش هم خوب كار مي‌كرد. اما اتاق زياد به كارمان نيامد، چون با پيشنهاد حاج‌آقا زائري ماشين گرفتيم و رفتيم مسجد كوفه تا حتا حاج‌آقا هم تصديق كند كه راننده‌ي ديشبي بدجوري گوش‌مان را بريده است. راه، تقريباً دوبرابر راه فرودگاه تا نجف بود اما كم‌تر از نصف كرايه‌ي ديشب را داديم. ديشب 75هزارتومان و امروز 30هزار تومان.

  بعد از اذان رسيديم مسجد كوفه. برخلاف تصورمان هيچ اغذيه‌فروشي و رستوراني آن اطراف نبود. از يك نصف‌شب كه در هواپيما شام داده بودند چيزي نخورده بوديم. قرار شد زيارتي بكنيم و نماز بخوانيم و برگرديم نجف ناهار بخوريم. البته مسجد كوفه آداب زيارت مفصلي دارد، زيارت حضرت مسلم، زيارت جناب مختار، زيارت محراب حضرت امير(ع) و پاي هر ستون و مقام، دست‌كم دوركعت نماز. اما مسجد به قدري شلوغ بود كه اگر هم مي‌خواستيم نمي‌توانستيم آداب را به‌جا بياوريم. واقعاً سوزن مي‌انداختي پايين نمي‌آمد.

   نماز ظهر و عصر را در حياط مسجد خوانديم و آمديم بيرون. يك ساعت معطل مانديم تا همديگر را پيدا كنيم. دو كتاب‌فروشي نزديك در ورودي بود. من و آقاي جمشيدي اصرار داشتيم كه قرارمان پاي كتاب‌فروشي دومي بوده و حاجي اصرار كه اين يكي كتاب‌فروشي را وعده كرده بوديم. خلاصه حاجي قضيه را اين‌طوري فيصله داد كه اين خانم همسرش را در مسجد گم كرده، بيا سه‌تايي برويم داخل مسجد و شوهرش را پيدا كنيم.

   خانم جوان با دو بچه ـ يكي حدوداً دوساله و ديگري چهار، پنج‌ساله ـ در شلوغي مسجد شوهرش را گم كرده، جايي با هم قرار نگذاشته‌اند، هر دو تلفن‌هايشان را در هتل نجف گذاشته‌اند و حالا من و حاجي و آقاي جمشيدي مسجد را زيرورو مي‌كنيم تا مردي با نشانه‌هايي كه خانم به ما داده است را پيدا كنيم، اما اثري از آقا نيست.

  دو ساعتي آنجا بوديم و هركاري از دستمان برمي‌آمد انجام داديم. واحد گمشدگان هم نتوانست مشكل‌مان را حل كند. هوا در حال تاريك شدن بود. پيشنهاد كردم كه خانم و بچه‌هايش را با خودمان ببريم نجف و تا هتل‌شان همراهي كنيم. حاج‌آقا زائري در اين سفر با لباس شخصي آمده، احتمالاً براي اين‌كه هم راحت باشد و هم تابلو نباشد؛ اما تقريباً همه او را شناختند؛ حتا مهمان‌داران هواپيما، اما اين خانم هنوز حاجي نشناخته و از قيافه و برخوردش پيداست كه زيادي شرمنده است؛ چون بنده‌ي خدا حاج‌آقا خودش را به آب و آتش زده تا گم‌شده‌ها را به هم برساند.

  بالاخره راهي نجف مي‌شويم. خانم تلفن همراه حاجي را مي‌گيرد و با بستگانش در تهران تماس مي‌گيرد كه ماجرا را شرح بدهد و شماره حاجي را مي‌دهد تا در صورت نياز با او تماس بگيرند. اين‌جاست كه تازه متوجه مي‌شود اين بنده‌‌ي خدايي كه اين‌همه تقلا كرده، حاج‌آقا زائري، روحاني معروف و سرشناس است و بيش‌تر ابراز شرمندگي و عذرخواهي مي‌كند.

  در نجف مسيرمان جدا مي‌شود. آقاي جمشيدي با خانم و دوبچه‌اش مي‌رود كه آن‌ها را تحويل هتل بدهد. من و حاج‌آقا و دخترش هم مي‌رويم به طرف مسافرخانه‌ي خودمان. ساعت نزديك هفت شب است و نه نماز خوانده‌ايم و نه چيزي خورده‌ايم. از يك صبح تا اين موقع حتا آب هم نخورده‌ايم. سر راه چند ساندويچ مي‌گيريم و به مسافرخانه كه مي‌رسيم دوباره نقره‌داغ مي‌شويم. اين جوانك، اسماً مدير داخلي هتل است اما رسماً مسؤول ضايع كردن ماست. مي‌گويد اتاقي در كار نيست، اتاق را داده‌ام به مسافر. اين هم ساك‌هاي شما!

  به حاج‌آقا كارد بزني خونش درنمي‌آيد. براي كاري با دخترش مي‌روند بيرون. مي‌گويد الان برمي‌گردم فكري مي‌كنيم. ساك آقاي جمشيدي و كوله‌ي خودم را مي‌گيرم و مي‌نشينم روي صندلي‌ لابي. آن‌قدر عرق كرده‌ام كه حتا كاپشنم خيس شده است. چنددقيقه‌اي در همان حال مي‌نشينم و پنج صلوات مي‌فرستم. طرف بدون حرفي كليد را مي‌آورد و مي‌دهد به من.

نوشته شده توسط حمیدرضا داداشی در ساعت 0:47 | لینک  |