بعد از نويسندگي و روزنامهنگاري، ويراستاري سومين لذت زندگي من است (ميخواستم بگويم «بود» اما دلم نيامد. هنوز هم به اين كار علاقه دارم؛ اما...) و حالا ـ نه از بد و خوب روزگار، شايد از قضاي روزگار ـ چندماهي است كه تقريباً تنها منبع درآمدم ـ آب باريكهي زندگيام ـ از همين ويراستاري است، كاري كه عاشقش بودم و هنوز هم هستم؛ اما كم كم (و شايد زياد زياد!) دارم به اين نتيجه ميرسم كه ديگر دل و دماغ اين كار را ندارم و دارم به اين نتيجه ميرسم كه براي امرارمعاش برگردم سراغ عشق دومم ـ روزنامهنگاري ـ و كلاً بيخيال ويراستاري شوم.
درست نميدانم چه اتفاقي افتاده كه به اين نتيجه رسيدهام، اما ظاهراً رسم روزگار اين است كه هرچه سن آدم بالاتر ميرود، علايق دنيايياش كمرنگ ميشود. مثلاً زماني كه جوان بودم، رانندگي يكي از لذتهاي زندگيام بود؛ اما الان از رانندگي متنفرم و اگر مجبور نبودم، هيچوقت رانندگي نميكردم. (از بس كه بد رانندگي ميكنيم در اين مملكت) اما مجبورم. بالاخره روزگار، چيزهايي را به آدم تحميل ميكند و راه فراري هم نيست. روزگار آنقدر رِِند است كه سنگ بزرگي جلوي علايق تو مياندازد تا راه و رسم خود را به تو تحميل كند.
واقعاً نميدانم ما را چه ميشود كه به يك چيز تمام و كمال دل ميبنديم اما بعد از مدتي دلزده ميشويم و علايقمان كمرنگ ميشود. دانستنش كه ميدانم، اين روي سكه معلوم است؛ مشكل آن روي سكه است. مثلاً همين امروز اتفاق عجيبي افتاد كه فعلاً حكمتش را نميدانم؛ اما تأملبرانگيز است.
امروز قرار بود مادرم را ببرم دكتر. از خانه راه افتادم رفتم دنبال مادر و بردمش درمانگاه قلب بيمارستان سوم شعبان. به عادت هميشه، بلافاصله بعد از پارك كردن ماشين، قفل پدالش را زدم اما يكدفعه متوجه شدم كه كليد قفل پدال را در خانه جا گذاشتهام. چارهاي نبود، بايد برميگشتم خانه و كليد را ميبردم. مسير طولاني بيمارستان تا خانه را با اتوبوس آمدم و برگشتم. حالا ماجرا چه بود؟ معمولاً از پاركينگ خانه كه بيرون ميزنم، ماشين را روي پل خانهي روبهرويي ميگذارم و برميگردم در پاركينگ را قفل ميكنم؛ اما امروز همين كه ماشين را از پاركينگ بيرون آوردم، همسايهي روبهرويي هم با ماشينش بيرون آمد. چارهاي نداشتم كه چند ثانيه ـ فقط چند ثانيه ـ ماشين را همان وسط خيابان رها كنم و برگردم چفت در پاركينگ را بيندازم و خب، بهخاطر عجلهاي كه داشتم، فراموش كردم دستهكليدم را از پشت در پاركينگ بردارم. فراموشي همان و جاماندن كليد و برگشتن از بيمارستان همان.
معمولاً در اينجور موارد خودم را مجاب ميكنم كه حتماً حكمتي در كار بوده (و واقعاً هم گاهي حكمت اتفاقهايي از اين دست را دريافتهام اما خيلي مواقع هم دليل آنها در لفافه مانده ولي شك ندارم در روزي كه قرار است پردهها فرو افتند، حكمتها و مسايل پشت پردهي دنيا عيان خواهند شد.)
القصه، مانده بودم در حكمت ماجراي امروز صبح. جريان را كه براي همسرم تعريف كردم، نكتهي ظريفي گفت كه جالب بود و به مشقت آن رفت و آمد به بيمارستان و خانه ميارزيد. گفت: «ميدوني حميدرضا، از اخلاق خودته. از بس دلت شور ميزند كه مزاحمتي براي ديگران درست نكني، عجله كردي كه ماشينها معطلت نشوند و كليد را پشت در جا گذاشتي.»
واقعاً زده بود به هدف. بالاخره چندسالي است با هم زندگي ميكنيم و اخلاقمان دستمان آمده است. و بعد فكر كردم شايد حكمت آن فراموشي همين بوده، يك نيروي غيبي و نامريي خواسته به من يادآوري كند كه «ما ميدانيم كه حواست به مردم هست و دوست نداري ديگران را به رنج و زحمت بيندازي.»
شما را به خدا فكر بد نكنيد! خداي من شاهد است كه اين تعريف از خود نيست؛ تلنگر است به خودم و كساني كه اين نوشته را ميخوانند تا بدانند هيچ چيزي در اين دنيا گم نميشود و هيچچيز دنيا بيحكمت نيست. خداوند منزه است از اين كه كار عبث انجام بدهد.
اما اين ماجرا چه ربطي به اصل مطلب دارد؟ اينهمه صغرا و كبرا بافتم كه به يك درددل برسم. طرف كتابي را ترجمه كرده و كتابش را دادهاند به من كه ويرايش كنم. يكپنجم زحمتي را كه من براي ويرايش اين كتاب كشيدهام نكشيده اما قرار است پنجبرابر حقالزحمهي من حقالزحمه بگيرد، آنوقت به جاي آنكه ممنون من باشد كه ايرادهاي كتابش را برطرف ميكنم شرط ميكند كه «من بايد ويرايش كتابم را تأييد كنم(كه خب، حق دارد.) و ناشر حقالزحمه را مسدود ميكند و پرداخت آن را منوط ميكند به تأييد ويرايش من از سوي مترجم.
اين همان ناشري است كه 15 سال است دارد با من كار ميكند و همهجوره امتحانم كرده و سالي چند كتاب برايش ويرايش يا بازنويسي كردهام.
اصلاً نه تقصير آن مترجم است و نه اين ناشر، بلكه به قول كوت ونهگات آمريكايي «آري، رسم روزگار چنين است.»